مادرشوهرم اومد بالا منم واقعا خسته بودم امروز شوهرمم نیست با وجود کم خوابی تا بچه خوابید بلند شدم ظرفای مهمونی رو شستم و گفتم لباسای کثیفشم بشورم اما توان نداشتم یکم درازکشیدم که اومد اصلا قیافمو هر کی ببینه بی حوصلگی و خستگی رو متوجه میشه فقط باید طرف شعور داشته باشه
یکم خواستم بهش بی محلی کنم دیدم نمیشه ولی خب حال حرف زدن نداشتم اب گذاشتم به جوشه و یکم جلوش وسیله هارو جابه جا کردم رفتم تو آشپزخونه دیدم داره بچه رو صدا میکنه اشکم میخواست در بیاد اخه مگه شما نگه میدارید که بیدارش میکنید اینا به کنار بچه بدخواب میشه خوابش بهم میخوره بعد انگار این بیدار بشه بلند میشه بازی میکنه 😑معلومه که گریه میکنه و اونم نمیتونه نگه داره میخواستم چایی رو دم کنم که چشمم خورد بهش دیدم بچه رو بغل گرفته به زور دست و پای بچه رو تکون میده که بیدار بشه 😑 خداروشکر بچه بیدار نشد حرصم گرفته بودا اگه مامانه خودم بود جیغ و داد میکردم هیچی نتونستم بگم قوری رو گذاشتم سرجاش گفتم بهش توجا نکنم بذاره بره بچه رو گذاشت سرجاش بازم دلم سوخت چایی رو دم کردم
ولی واقعا مرضش رو نمیدونم چیه که نمیذاره منو بچه بخوابیم 😑 توی پوشک عوض کردن و حموم کردن و اینجور چیزا هم بیش از حد دخالت میکنه من دیگه مغزم نمیکشه اسپند دود میکنه ظرف اسپند رو میگیره تو صورت بچه نمیگه این همه دود ضرر داره 😭تو این سرما در رو باز میذاره بچه هم جلو در هوا میره تو شکمش بچه دلدرد میگیره 😫

۱۵ پاسخ

خدابهت صبر بده

چرا من جای تو دلم خواست دست بندازم خفش کنم خدا صبرت بده به شوهرت بگو اینجوریه 😑

من از الان از دست مادرشوهرم عذا گرفتم🤦🏻‍♀️🥴

بنظرم شوهرت مقصره
باید به مادرشوهرت بگه
من خودم شوهرم رو بچه با هیچکس شوخی نداره حتی مادرش
برای اولین حموم نویان ازش اجازه گرفتن ببرنش حموم
مادرشوهرم خیلی رعایت میکنه خیلی
یه کاری بخواد بکنه یا از من یا شوهرم اجازه میگیره
همچی به شوهرت ربط داره👍🏻

عزیزدلم تو الان دیگه در برابر بچه ات مسئولی نزار هیچکس اذیتش کنه

چقدر برعکسی منی اتفاقا من ب مادرشوهرم بیشتر روم میشه دعواش کنم تا مامان خودمو . مامانمو روم نمیشه دعواش کنم . ولی ب مادرشوعرم همه چیرو رک میگم بامادرشوهرم تو ی شهر زندگی میکنیم هی میگ بچه کی دنیا میاد بیارم خونه خودم نگرتون دارم مامانتو بگو بره و فلان . گفتم شرمنده من خونه شما راحت نیستم با مامان خودم راحتم مامانمم تا ۲۰ روزگیه بچم پیشم میمونه تازه بعد از اونم شاید منم همراه مامانم برم . یهو برگشت ب شوهرم گفت این چی میگه مگه میشه ما دلمون واسه بچه تنگ میشه . شوعرمم بهش گفت راست میگه دست تنها نمیتونه قراره بره تا ۴۰ روزگیه بچه خونه مادرش بمونه شمام کارش نداشته باشید هرجور خودش راحته

وای درک میکنم چی میگی، انقدر اینحوری اومد بچمو بیدار کرد هی گفت چقدر میخوابه نمیگه خب نوزاد زیاد میخوابه، بچم بد خواب شده الان ده روزه کلا شبا نمیخوابه روزا میخوابه😖😖
بخدا درک و شعور برای عروس ندارن، برای دخترشون انقدر با درک میشن، سر هرچیزی دخالت، چرا بچه تپل شده، چرا اینجوری شیر میدی، چرا تو بغل میمونه چرا پستونک نمیخوره، چرا لباسش اینحوریه، چرا زیاد میشوری، روانی شدم، همینا باعث میشن افسردگی بگیریم😫😫

چقد رو مخه🤯

😐هرچی ادم پیرتر میشه خرفت تر میشه
بجای اینکه بیاد کمکت کنه مزاحمتم میشه
تعارف نداشته باش یا به همسرت بگو
البته اگه همسرت مثل همسر من نیست شوهر من تا اسم ننش میاد عصبی میشه

عزیزم کی از بچت عزیزتره که ساکت موندی؟!!!!

درو روش باز نکن وقتی بچه خوابه

خب شما باید خیلی جدی و محترمانه تذکر بدی
به عنوان مادر بچه باید مواظب بچت باشی

واقعا بعضیا کصخلن

خب بهش اجازه نده تعارف داری مگه؟؟؟!

چ‌دلی داری کی‌چیزی نمی‌گی خیلی مودبانه دکش کن بش بگو کارایی ک‌رو مخته نکنه

سوال های مرتبط

مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۵ ماهگی
دیشب شوهرم که اومد رفتیم بیرون داخل ماشین بهش گفتم امروز خیلی ناراحت و عصبی بودم همش استرس داشتم 😉(فن زنانه)😅 گفت باز چیشده گفتم چندتا متن خوندم درمورد تکون دادن بچه میگن خیلی خطرناکه به خواهرم زنگ زدم اون بیشتر منو ترسوند مامانت این بار بخواد بچه رو بذاره رو پاهاش تکون بده من دیگه سکوت نمیکنم قلبم داره از جاش کنده میشه
بعد الان بازم بچه یکم اذیت کرد گریه میکرد درجا مادرشوهرم اومد خونمون (بچه از خواب بیدار شد گریه میکرد شیر دادم موقع آروغ زدن گریه کرد و گذاشتیمش سرجاش بچمم عادت داره شیر میخوره پستونک دهنش میذاریم میذاریم سرجاش خودش میخوابه ) مادرشوهرم اومد گفت این بچه اینطوری نمیخوابه خوابش نمیاد و فلان بچه رو دستکاری کرد این مگه ساکت میشد یه دور دیگه بهش شیر دادم همین که سینه رو از دهنش درآوردم بچه رو میخواست به زور از دستم بگیره گفتم مامان صبر کن آروغش رو بگیرم دیدم نشست کنارم پاهاشو دراز کرد بالشت گذاشت من قلبم میخواست ایست کنه شوهرم خودش به مامانش گفت نباید بذاری رو پا و واسه بچه خوب نیست 😁خوشم اومد ازش سر اون اول اومد دست زد به بچه و بغل گرفت و دیگه ساکت نشد مجبور شدم دوباره شیر بدم بهشم شوهرم بهش گفت نباید بغل بگیریش بد خواب میشه خلاصه مادرشوهرم دید ما نمیذاریم بذاره رو پاش پتو پیچش کرد راه برد بچه رو که بخوابه اینم تو بغل مادرشوهرم به زور خوابید مادرشوهرم اینو گذاشت سرجاش رفت بیرون این چشاشو باز کرد تکون تکون خورد که پتو رو از رو سرش برداره(رو کلاه و سرش کلا حساسه نباید چیزی باشه رو سرش دستاشم باید بیرون پتو باشه)
خلاصه بازش کردم خودش پستونک خورد خورد خوابید
مامان 💙ماهان💙 مامان 💙ماهان💙 ۲ ماهگی
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۵ ماهگی
بعضیا نمیدونم چرا فکر میکنن دلسوز تر از مادر هستن برای بچه واقعا رو مخن انقدر دلم میخواد برگردم به اون طرف بگم که من زاییدم من مادرشم بلدم چطور نگه دارم من میدونم درد بچم چیه هووووف
چند شب پیش رفتیم خونه مادرشوهرم من قبلش بچه رو بردم حموم شیر دادم سیر سیر بود کم کم تا دوساعت بیدار نمیشد همین که رسیدیم شوهرم لپ بچه رو گرفت بچه چون آروغ نزده بود بیدار شد گریه گریه همه هم افتادن سر من که بچه گشنشه پدرشوهرم یه جوری ناراحت بود که مثلا میگفت بچه گشنشه اینو گرسنه میذاره شیر نمیده بهش 😑
من هرچی میگفتم من بچمو میشناسم این آروغ داره باز اینا منو به زو فرستادن تو اتاق که بچه رو شیر بدم بچمم اصلا شیر نمیخورد بازم‌گریه میکرد منو شوهرمم اخلاق بچمون رو میدونیم خلاصه مادرشوهرم اومد به زور بچه رو ازم گرفت هی بچه رو تکون تکون داد مغز بچم اومد تو دهنش اخخخ قلبم داشت ایست میکرد اینسری اینطوری کنه جدی تر برخورد میکنم خلاصه بچه یکم اروم شد بازم شروع کرد تا به شوهرم گفتم انقدر بزن پشت بچه تا آروغ بزنم اونم همین که آروغ زد همونجوری تو بغل باباش خوابید
یا مثلا چپ و راست حرفای خرافه میگن هوووف اینسری به مادرشوهرم گفتم من خرافات رو قبول ندارم نون و چاقو نذار پیش بچه مگه اینا بالاتر از قرآنن بچم قرآن پیششه گفت اره همینارو قبول نداری که بچه گریه میکنه گفتم کولیک داره بچم هر دوساعت دلش میپیچه چه ربطی داره خلاصه بازم کارش رو انجام داد منم همین که سوار ماشین شدم انداختم اونور 😒
الانم همش دارم فکر میکنم مادرشوهرم بچه رو میذاره رو پاهاش تند تند تکون میده قلبم میخواد کنده بشه تقریبا ۴ ۵ بار این کار رو کرده😭
مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۱۶ ماهگی
از عصر میخواستم برم سرویس وقت نمیکردم الان رفتم سرویس خب بخاطر بخیه ها نمیتونم زود از سرویس بیام بیرون دیدم شوهرم داره بچه رو میخوابونه تقریبا خواب بود رفتم سرویس یهو دیدم شوهرم داره با صدای بلند صدام میزنه فکر کردم توهم زدم دیدم دوباره صدام زد با دو رفتم تو خونه دیدم بچم رو دستشه از سر تا پاشو رو پتو و تشکشو بالا اورده اینقدر زیاد که حتی از دماغش هم در اومده بود ، همین که رفتم با صدای بلند دعوام کرد گفتم خب چیکار کنم خودمم درد دارم داد زد گفت اگه درد داری و نمیتونی خب برو خونه مامانت بمون که یکی کنارت باشه بچه رو برداشتم اب زدم صورتشو شستم و گرفتمش تو بغلم تا اروم بشه بعد لباسشو عوض کنم و با گریه ش گریه کردم ، شوهرم اومد پیشم گفت چیه خب گفتم هیچی گفت خیلی ترسیدم تا حالا اینجوری ندیده بودمش و وایساد توضیح داد که چطوری بوده منم هیچی نگفتم فقط گریه میکردم ، بعدش رفتم سرویس نوار بهداشتی گذاشتم و اومدم دیدم گرفته تو بغلش داره خوابش میکنه رفتم ازش بگیرم گفت خب داره میخوابه دیگه گفتم میخوام بچمو بغل کنم خودم میخوابونم بعد دید من چقد ترسیدم بهم میخندید و شوخی میکرد
خیلی سخته بچه داری واقعا سخته ، هرچی هم بشه مقصر مادر میشه
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۵ ماهگی