حوصلم سررفته 🥲
پریشب از مهمونی داشتیم برمیگشتیم به شوهرم گفتم میخواستم یه چیزی بهت بگم و خلاصه با ناز و ادا و عشوه از شوهرم تشکر کردم که تو بچه داری کمکم میکنه و خلاصه از اینجور حرفا 🥲
از اون به بعد دیگه کمک نمیکنه🤣در حد این که پاهای بچه رو داشته باشه من پوشکشو عوض کنم 😐 خودشم میگه چیه میخوای حرفتو پس بگیری گفتم اره 😅🥲کلا خوابه من امروز از سردرد مردم و زنده شدم دو روزه درست نخوابیدم بعد من دارم بچه رو شیر میدم که ارومتر بشه این شیر خشک رو اماده کنه میگه لازمه درست کنم؟ گفتم میخوای بمیرم ن درست نکن لازم نیس
دیشب که انقدر خواب الود بودم دیدم موقع شیر دادن بدنم رو دست بچست یه بارم خوابم برده بود موقع شیر دادن صدای بچه رو شنیدم تغییر کرده فس فس میکنه چشامو باز کردم متوجه شدم به جای این که سینمو داشته باشم یه انگشتم رو دماغم بچس 🥲🥺شوهرمو گفتم نگه دار من خیلی خوابم میاد متوجه نمیشم چیکار میکنم اتفاقی میوفته برای بچه

۱۳ پاسخ

😂نبايد از شوهر تعریف کرد لوس میشن

از شوهر تعریف کردن اشتباهه
فک می کنن کوه کندن

هیچ وقت ازشون تعریف نکن
اینو تجربه من نشون داده😐
حالا امروز من دارم بچه می‌شورم میگ نمی‌خوای واسم ناهار بذاری گفتم دستم بنده گفت لباسمو جمع میخوام برم سرکار
گفتمش واقعا ؟
میگه آره واقعاً میگمش نمیبنی دستم بنده
بعد برا خودش ناهار کشیده زمزمه می‌کنه اینگار بچه یتیممم
لامصب کمک نمیکنی توقع چیزه دیگه ای نداشت باش😐

منم چند شب ظرف های شام رو شست.پریشب تشکر کردم.از اون شب دیگه نشست

خدااااههههه🤣🤣🤣نمیدونی تعریف ازشوهر اینا گجججج میشن

الا کی بهت گفت ازش تعریف کنی 😅🤣

من از شوهرم تعریف کنم بیشتر اون کار رو انجام میده😁😍
ولی معتقدم نباید پیش بقیه تعریف اش رو کنی چشم میخوره

ازشون تعریف میکنی گ و ز شون میره سر دلشون😂

وای منم شوهرم خیلی کمکم میکرد بهش گفتم تو خیلی تغییر کردی خیلی خوب شدی دیگه ول کردااااا ول
گفتم عجب غلطی کردم

هرچه قدر هم مردا کمک کنن باز بیشتر مسئولیت رو دوش خودمونه
من دخترم زود به دنیا اومد به خاطر همون هنوز فکر میکنه تو شکم مادره دیرتر برای شیر بیدار میشه ولش کنم اصلا بیدار نمیشه
باز زور سینه رو میخوره زیاد توان میک زدن نداره زود خوابش میبره سیر نمیشه مجبورم شیرخشکم بدم یا با سرنگ سیر خودم رو بدم
آب بدنش کم شده از بس نمیخوره و شیرمم داره کم میشه
دلم میخواد بشینم زار زار گریه کنم از طرفی هم چشام از بی خوابی داره در میاد

بچه داری هم کمکی به تو نمیکنه داره پدری میکنه

دارک شد ک🤣
کاش یذره جنبه داشتن این مردا🤣هیچ نمیشه تشویقشون کرد

من قدیم شوهرم توی خونه کار میکرد میگفتم وای دستت درد نکنه فلانه الان انجام میدم میگم توم اینجا زندگی میکنی تنها که نیستم دیگه الان نگفته خودش کار هارو انجام میده

سوال های مرتبط

مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۴ ماهگی
هووووف من دیگه دارم روانی میشم مادرشوهرم گیرداده بهم از روز اول زایمان همش میگه سینت شیر نداره 😑😑😑 اونسری که بعد از یه هفته منو دید گفت شیشه شیر میدی؟ گفتم ن شیر خودمو باز امروز اومده بود خونمون بچه دلش درد میکرد یه میک میزد در میاورد گریه میکرد بعد برگشته میگه این سینت حتما شیر نداره 😑گفتم مامان شیر داره اتفاقا انقدر زیاده از دهنش میریزه بیرون 😒 شیطونه میگه اینسری همچین حرفی زد در بیارم نشونش بدم بی شخصیت انگار من ادم قبلم غروب اومده خونمون من خودمو زدم بخواب که جواب ندم بره انقدر در زد دیدم ضایست جواب دادم میگه الان چه وقت خوابه گفتم ببخشید دیگه با بچه ادم نمیتونه تنظیم کنه اون میخوابه من باید بخوابم اومد دست سردش رو زد به بچه از خواب بیدارش کرد بعد میگه چرا گریه میکنی 😑روانی شدم از دستش بچه که بازم خواست بخوابه پتو رو انداخت روش گرفت برد خونش
هر چقدر به شوهرم میگم یه بهونه جور کنه از اینجا بریم گوش نمیده بگم الان تحمل میکنم ولی چند سال دیگه رو تربیت بچه خیلی اثر میذاره 😫
شیرخشک
رفلاکس
کولیک
پوشک
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۴ ماهگی
ادامه
کل سینمو رو زخم کرده بود نامرد گناه رو انداخته بود گردن من میگفت شیرنداری هی سینمو چنگ میزد نیشگون میگرفت میذاشت دهن بچه بچه هم قشنگ مشخص بود اصلا گشنش نیست اخه مامانم میاورد خیلی شیر میخورد من از ۲۱هفته از سینم شیر میومد مگه میشد شیر نداشته باشم 😮‍💨 بعدا خودش اعتراف کرد که هر بار قبل از آوردن شیرخشک بهش میداد خا پس چرا من رو زخم میکردی کلا با من دعوا داشت چند بار بچه رو گذاشت رو شکمم بعد اینا به کنار من خواب بودم به زور بیدارم میکرد میگفت شیر بده هی سینمو میکشید همشم میگفت تو بلد نیستی شیر بدی بچه رو خفه میکنی تو بارداریت عذا نخوردی شیر نداری یه روزه داری اب میخوری شیرت جون نداره دیگه نمیگه خودش شیرخشک میداد شکم بچه سیر میشد میاورد پیش من 😭
اون مدتیم که من آی سیو بودم بیشتر بچه تو بخش با مامانم و شوهرم بود واقعا جفتشون اون روزا زحمت کشیدن مامانم میگه دو روز کامل شوهرم نخوابید خیلی دوست داشتم اون لحظه هارو ببینم 🥺 مثلا فکر کنم اولین بار که شوهرم بچه رو پوشک کرد اشتباهی چسب پوشک رو کنده فکر کرده باید بکنه و بعدش میچسبه 🤣یه پوشک رو خراب کرده 🤣
یادم نمیاد گفتم بهتون یا ن ولی همه اطرافیان میگن تابحال شوهرت رو اینطور ندیده بودیم خیلی نگران بود هر کی حالمو میپرسید میرفت یه گوشه گریه میکرد 😭
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۴ ماهگی
سوال:من دو سال پیش دماغمو عمل کردم گفتم بعدا بچه دار بشم سخته عمل کنم سه روز بعد از عمل که تو خواب مثل این که دست میزنم بعدش ده بار مجبور شدم دماغمو جا بندازم این به کنار شوهرمم که از ده تا بچه بدتر سندروم دست بی قرار انگار داشت هر شب موقع خواب دستش رو پرت میکرد رو صورتم میمردم و زنده میشدم دستشم سنگیییین
تازه باردار شده بودم ینی قبل از بیست هفته اومدم از فریزر وسیله بردارم محکم در یخچال رو کوبیدم تو دماغم 😬 جوری که فشارم افتاد روز عمل سزارین هم خدماتیه اونجا میخواست منو جابه جا کنه بعد از عمل محکم آرنجش خورد به دماغم منم خواب و بیدار بودم حال نداشتم حرف بزنم خلاصه الان که ورم دماغم خوابیده( اخه یه سال بود عمل کرده بودم هنوز ورم نخوابیده بود بعدشم باردار شدم بازم ورم کرد) تازه ورم خوابیده معلوم شده دماغم کلا تپه چالست دست میکشم یه جاییش زده بیرون 🫥🤕 درد عمل ترمیمی به کنار با یه بچه کوچیک و یه بچه بزرگ که از ده تا بچه دوساله هم بدتره (شوهرم) چطوری دماغمو عمل کنم 😫😭
کولیک
شیرخشک
رفلاکس
پوشک
تناسب اندام
مامان ایلیا🩵 مامان ایلیا🩵 روزهای ابتدایی تولد
4#
تو همون فاز زور زدن بودم که یهو احساس کردم بین پاهام داغ شدددددد که فک کنم لحظه ای بود که دکتر تیغ زد و بعد بچه با ی فشار ابی دنیا اومد خارج شدن آبو بچه رو حس قشنگ حس کردم
خلاصه بچه رو گذاشتن رو شکمم یکم بچه رو ناز کردم و قربون صدقش رفتم تو همون حال به دکتر گفتم چرا گریه نمیکنه این 😂 که گفتن نگران نباش حالش خوبه گریه میکنه بعد من دوباره هیچی نفهمیدم
دیگه آوردنم رو تخت زایشگاه و چند بار دکترو و ماما شکممو اومدن فشار دادن و منم به شدت بدنم میلرزید و لرز داشتم
کم کم خوابم برد دیدم ماما اومد بچه رو گذاشت کنارم و سینه هامو فشار داد دید شیر در میاد گفت شیرش بده
با اینکه اون لحظه ی حس درد و فشار شدیدی رو مقعدم داشتم اما دراز کشیده بچه رو شیر دادم که خیلی حس خوبی بود حس اینکه بلاخره تموم شد و من تونستم
دیگه اومدن بچه رو بردن از کنارم و بهم گفتن دو ساعت اینجایی و بعد میبرنت بخش منم خوابم برد

دیگه من ساعت دوی شب بستری شدم و هشتو نیم صبح زایمان کردم و قانون بیمارستان امام حسین این بود که تا هشت صبح دکتر بیهوشی نمیومد و قسمت این بود که منم درد بیشتری بکشم موقع زایمان ولی الان خوشحالم که با این بخیه ها و اینا لاقل کمر درد ندارم و خداروشکر میکنم تونستم ایلیای قشنگمو سالم به این دنیا بیارم ❤️✨
مامان نیلای قشنگم❤️😍 مامان نیلای قشنگم❤️😍 ۷ ماهگی
پارت دوم از زایمان طبیعی🥲
تجربه زایمانم از طبیعی🥲
بگو این بچه داشته میومده پایین که ماما همراه اومد دید دارم زور میزنم رو توالت فرنگی بودم دید که سر بچه معلومه من نمیتونستم از روی توالت فرنگی بلند شم که به زور اوردنم رو تخت اومد که معاینه کنه دید ۸سانت یهو با زور زدن در دستشویی باز شدم فوری بردنم اتاق زایمان نفسی که دیگه زور بزنم بچه بیاد نداشتم که شکمم فشار میدادم بچه اومد به دنیا از شدت درد بهم میگفتن تو که سن۱۷سالگی باید بچگی میکردی اینجا چ میکنی خیلی رسیدن بهم و دعوا کردن بعد که بچه دنیا اومد همه تبریک گفتن و گفتن چقد تو اذیتمون کردی و هم خودت اذیت شدی همه رخته بودن دور دخترم از بس که تمیز و سفید بود ماشاالله دیگه بهم میگفتن که این درد و کشیدی دیگه نزار گیرت بیاد بچه گفتم دیگه نمیخام توبه توبه می‌گفت معلوم میشه سال دیگه زایشگاه می‌بینمت گفتم توبه🥲😂

خلاصه فقط مردم و زنده شدم از شدت درد خدا نصیب هیچکس نکنه اینطور درد بعد ۱۹ساعت بچم به دنیا اومد🥲🥲
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۴ ماهگی
دیشب شوهرم که اومد رفتیم بیرون داخل ماشین بهش گفتم امروز خیلی ناراحت و عصبی بودم همش استرس داشتم 😉(فن زنانه)😅 گفت باز چیشده گفتم چندتا متن خوندم درمورد تکون دادن بچه میگن خیلی خطرناکه به خواهرم زنگ زدم اون بیشتر منو ترسوند مامانت این بار بخواد بچه رو بذاره رو پاهاش تکون بده من دیگه سکوت نمیکنم قلبم داره از جاش کنده میشه
بعد الان بازم بچه یکم اذیت کرد گریه میکرد درجا مادرشوهرم اومد خونمون (بچه از خواب بیدار شد گریه میکرد شیر دادم موقع آروغ زدن گریه کرد و گذاشتیمش سرجاش بچمم عادت داره شیر میخوره پستونک دهنش میذاریم میذاریم سرجاش خودش میخوابه ) مادرشوهرم اومد گفت این بچه اینطوری نمیخوابه خوابش نمیاد و فلان بچه رو دستکاری کرد این مگه ساکت میشد یه دور دیگه بهش شیر دادم همین که سینه رو از دهنش درآوردم بچه رو میخواست به زور از دستم بگیره گفتم مامان صبر کن آروغش رو بگیرم دیدم نشست کنارم پاهاشو دراز کرد بالشت گذاشت من قلبم میخواست ایست کنه شوهرم خودش به مامانش گفت نباید بذاری رو پا و واسه بچه خوب نیست 😁خوشم اومد ازش سر اون اول اومد دست زد به بچه و بغل گرفت و دیگه ساکت نشد مجبور شدم دوباره شیر بدم بهشم شوهرم بهش گفت نباید بغل بگیریش بد خواب میشه خلاصه مادرشوهرم دید ما نمیذاریم بذاره رو پاش پتو پیچش کرد راه برد بچه رو که بخوابه اینم تو بغل مادرشوهرم به زور خوابید مادرشوهرم اینو گذاشت سرجاش رفت بیرون این چشاشو باز کرد تکون تکون خورد که پتو رو از رو سرش برداره(رو کلاه و سرش کلا حساسه نباید چیزی باشه رو سرش دستاشم باید بیرون پتو باشه)
خلاصه بازش کردم خودش پستونک خورد خورد خوابید
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۴ ماهگی
دیشب انقدر بچه اذیت کرد اصلا نمیخوابید یکسره گریه میکرد سیر نمیشد دلش درد میکرد دیگه واقعا زن و شوهر خسته شده بودیم ساعت ۸ صبح خوابید شوهرمم رفت سرکار منم خوابیدم ساعت ده صبح مادرشوهرم در خونه رو زد من وسط پذیرایی خوابیده بودم دامن تنم بود 🤣 دقیقا روبه روی در دراز کشیده بودم مادرشوهرم یه بار در زد بعد کلید انداخت در رو باز کرد وضعیت منو دید که لختم در رو بست منم با صدای زنگش بیدار شده بودم ولی خودمو زده بودم به خواب 😅 در رو بست حالا ده باررر زنگ در رو زد 😑 تا مثلا من بیدار بشم بعدا بیاد نمیدونم چه کرمی داره که منو بیدار کنه اومده میگه صبحونه نخوردی ن بلندشو یه چیزی بخور رفت سمت بچه گفتم مامان تو رو خدااااا بیدارش نکنید من تا صبح نخوابیدم بذارید بخوابم 😭 به شوهرمم صبح گفته بودم که اگه امروز مامانت بیاد بچه رو بیدار کنه من دیگه روانی میشم به اون نمیتونم چیزی بگم اخر خودمو میکشم گفت ن بگو مامان اگه بیدارش کنی خودت باید نگهش داری ولی خب اینم نتونستم بگم 🥲
انقدر دلم میخواد یه دعوایی چیزی راه بندازم که 😑
از دست این زن میخوام برم دو سه هفته خونه مامانم بمونم با این که خونه مامانمم سخته چون بچه یه کوچولو نق میزنه مامانم میگه شیر بده
نمیذاره شیرخشک و پستونک بدم 😫 خلاصه گرفتاریه من یکی دوتا نیس مغزم داره منفجر میشه