ادامه
کل سینمو رو زخم کرده بود نامرد گناه رو انداخته بود گردن من میگفت شیرنداری هی سینمو چنگ میزد نیشگون میگرفت میذاشت دهن بچه بچه هم قشنگ مشخص بود اصلا گشنش نیست اخه مامانم میاورد خیلی شیر میخورد من از ۲۱هفته از سینم شیر میومد مگه میشد شیر نداشته باشم 😮‍💨 بعدا خودش اعتراف کرد که هر بار قبل از آوردن شیرخشک بهش میداد خا پس چرا من رو زخم میکردی کلا با من دعوا داشت چند بار بچه رو گذاشت رو شکمم بعد اینا به کنار من خواب بودم به زور بیدارم میکرد میگفت شیر بده هی سینمو میکشید همشم میگفت تو بلد نیستی شیر بدی بچه رو خفه میکنی تو بارداریت عذا نخوردی شیر نداری یه روزه داری اب میخوری شیرت جون نداره دیگه نمیگه خودش شیرخشک میداد شکم بچه سیر میشد میاورد پیش من 😭
اون مدتیم که من آی سیو بودم بیشتر بچه تو بخش با مامانم و شوهرم بود واقعا جفتشون اون روزا زحمت کشیدن مامانم میگه دو روز کامل شوهرم نخوابید خیلی دوست داشتم اون لحظه هارو ببینم 🥺 مثلا فکر کنم اولین بار که شوهرم بچه رو پوشک کرد اشتباهی چسب پوشک رو کنده فکر کرده باید بکنه و بعدش میچسبه 🤣یه پوشک رو خراب کرده 🤣
یادم نمیاد گفتم بهتون یا ن ولی همه اطرافیان میگن تابحال شوهرت رو اینطور ندیده بودیم خیلی نگران بود هر کی حالمو میپرسید میرفت یه گوشه گریه میکرد 😭

۳ پاسخ

وای چقدر از مادرشوهرت متنفر شدم.خب یه چیزی بهش میگفتی 😡😡چه ظالمی بوده.من از همین الان نگرانم مادرشوهرم بخواد بعد زایمان پیشم بمونه چون مال یه شهر دیگه ان بیان میمونن رو مخ منن😖😖

اووووف چقد زایمان بدی داشتی ترسیدم از هرچی سزارین کاش طبیعی می‌شدی بچه من بریچ دعامیکنم بچرخع طبیعی بشم

عزیزم کدوم بیمارستان زایمان کردی
شمال یا امام علی ؟

سوال های مرتبط

مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۴ ماهگی
ادامه پارت ها بمونه وقتی حالم بهتر شد
ولی دیگه مغزم نمیکشه کمخونی و فشار بالا هر چی میخورم میترسم هیچی نمیخورمم رسما دارم میمیرم صورتمو نیشگون بگیرن قرمز نمیشه 😭 هرچیزی میخورم فشارم میره بالا اعصابم نمیکشه به بچه شیر بدم زود خسته میشم نشستم میخوام بلند شم حتی از رو مبل فشارم میره بالا 😭 چرا اینطور شد اخر بارداریم
۴روزه عمل شدم حسرت خوردن یه بشقاب برنج دارم ۳روز شکمم کار نمیکرد نباید غذا میخوردم امروزم که دو بار فشارم بدجور رفت بالا حس میکردم میخوام بمیرم دلم برا بچم میسوزه شیر دارم ولی حال شیردادن ندارم 😭 فردا نوبت دکتر قلب دارم امیدوارم زودتر بگذره
این دردا به کنار موندن کنار یه آدم بی شخصیت خیلی بدتره 😭 نامرد مادرشوهرم من آی سیو بودم کلی بهم مسکن و دارو فشار میزدن و کلا خمار بودم بعد بچه رو شیر خشک میداد میاورد پیش من سینمو همش چنگ میزد میکرد تو دهنش بعد میگفت تو بلد نیستی شیر بدی 😭 نوک سینمو زخم کرد
امروزم میدونه من حال ندارم کنار بچه بیحال خوابیدم اومده بالاسرم که مثلا منو ببینه منو صدا میکنه بیدار میکنه مثلا برا چی باید بیدار بشم 😭 حالا خوبه ساعت دقیقه گریه هاش رو میدونن که من دیشب اصلا نخوابیدم
مامان دونه انار مامان دونه انار ۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ۲
از اتاق عمل که امدم ریکاوری پسرم اطرافو نگا میکرد و گاهی یه گریه ریز میکرد خیلی دوس داشتم بغلش کنم هرچی گفتم کسی نبود بیاره بده بغلم توجه نمیکردن میگفتن عیب نداره بچه گریه میکنه دیگه تو اتاق عمل هم ندادنش بغلم فقط اون اقای مهربون مسول بیهوشی یه بار صورتشو چسبوند به صورتم بعد که اومدم بخش مادرم و مادرشوهرم و همسرم منتظرم بودن بهم گفتن تکون نخور و حرف نزن مادر شوهرم بچه رو برداشته بود مثل الک تکون میداد قلبم ریش میشد ولی چیزی نمیگفتم به مامایی که داشت شیردهی رو توضیح میداد یواش گفتم بگیر بچمو اونم هیرا رو گرفت و بهش گفت بچه یه روزه رو تکون نمیدن و گذاشت توی تختش ظهر شد بچم از گشنگی گریه میکرد و من هنوز نباید پامیشدم خانم ماما اومد دوباره شیردهی رو توضیح بده بهش گفتم هنوز نتونستم شیر بدم خودش بچه رو گرفت همونطور که دراز کشیده بودم شیر بده بهش مامانم از اون ور اومد گفت شما برو من شیر میدم بچه رو از خانم ماما گرفت و صورت منو بچه رو چند دقیقه نگا کرد و گفت دراز کش که شیر نمیشه بعد برد اون طرف یکم باهاش بازی کرد و اورد گذاشت سرجاش و هیرا بازم گرسنه موند میخواستم گریه کنم ولی نمیدونم از داروهایی بود که زده بودن یاچی نمیتونستم گریه کنم ...پارت بعدی
مامان فندق کوچولو🩷 مامان فندق کوچولو🩷 روزهای ابتدایی تولد
یه تجربه بدی که امروز تجربه کردم هر کدوم از شماهم میتونه تجربه کرده باشه رو میخوام تعریف کنم
من عصری دخترمو شیر دادم خوبم میخورد بعد یهو خودش دهنش تکون داد و سینه رو پس زد بعد یدونه اروغم زد من رو حساب این اروغ دیگه اروغ نگرفتمو بچه رو به پهلو خابوندم زیر سرشم یکم اوردم بالا.
بعد از ده دقیقه بچه یه صدای بدی داد و بالا اورد یعنی یه حالت ابشاری سریع مامانمو خدا خیرش بده اونجا بود بچه رو بلند کرد رو دست باسنشو گرفت میزد رو کمرش با این حال بچه سیاه شد و نمیتونست نفس بکشه هی میکشید و قطع میشد نفسش باز خدا خیر بده راهنمای اورژانسو کمک کرد با حرفاش مامانم دخترمو نجات داد بعد اورژانس رسید و بچه رو بردیم بیمارستان خداروشکر تو ریه شیر نپریده بود بستری نشد ولی خیلی تجربه بدی بود
اینا رث تعریف میکنم که اگه براتون اتفاق افتاد تمام سعی تون بکنید خونسرد باشید وگرنه بچتون از دست میره
تب بچه رو با دستگاه دیجیتال من همیشه از رو پیشونی میگرفتم اما باید از رو شکمم بگیرید
من عصری یهو شانسی شوهرم شکم دخترمو گرفتم 38بود من فکر کردم الکیه و واقعی نیست همون رو پیشونی گرفتم خوب بود ولی در اصل قبل این اتفاق دخترم تب داشته
خلاصه حواستون باشه ریلکس باشید من امروز واقعا کار بدیکردم مامانم هنوز دعوا میکنه فکر میکنم بخیه هامم باز شده باشه بسکه درد میکنه
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۴ ماهگی