ادامه پارت ها بمونه وقتی حالم بهتر شد
ولی دیگه مغزم نمیکشه کمخونی و فشار بالا هر چی میخورم میترسم هیچی نمیخورمم رسما دارم میمیرم صورتمو نیشگون بگیرن قرمز نمیشه 😭 هرچیزی میخورم فشارم میره بالا اعصابم نمیکشه به بچه شیر بدم زود خسته میشم نشستم میخوام بلند شم حتی از رو مبل فشارم میره بالا 😭 چرا اینطور شد اخر بارداریم
۴روزه عمل شدم حسرت خوردن یه بشقاب برنج دارم ۳روز شکمم کار نمیکرد نباید غذا میخوردم امروزم که دو بار فشارم بدجور رفت بالا حس میکردم میخوام بمیرم دلم برا بچم میسوزه شیر دارم ولی حال شیردادن ندارم 😭 فردا نوبت دکتر قلب دارم امیدوارم زودتر بگذره
این دردا به کنار موندن کنار یه آدم بی شخصیت خیلی بدتره 😭 نامرد مادرشوهرم من آی سیو بودم کلی بهم مسکن و دارو فشار میزدن و کلا خمار بودم بعد بچه رو شیر خشک میداد میاورد پیش من سینمو همش چنگ میزد میکرد تو دهنش بعد میگفت تو بلد نیستی شیر بدی 😭 نوک سینمو زخم کرد
امروزم میدونه من حال ندارم کنار بچه بیحال خوابیدم اومده بالاسرم که مثلا منو ببینه منو صدا میکنه بیدار میکنه مثلا برا چی باید بیدار بشم 😭 حالا خوبه ساعت دقیقه گریه هاش رو میدونن که من دیشب اصلا نخوابیدم

۹ پاسخ

وای منم همینم فشارم همش بالاس همه چی رو‌کرده زهرمارم

چند رور بعد از زایمان حال روحی و جسمی آدم کلا به هم میریزه کم کم بهتر میشه همه چیز تحمل کن ❤️

دکتر قلب بهت قرص فشار میده حتما نگران نباش

مبارکه عزیزم قدمش پر از خیر و برکت باشه
چطور شد یهو مسمومیت بارداری گرفتی ؟

خدا بگم‌چیکارش کنه بخدا مریضه😐رحم ندارن اینا اصلا

پیش خانواده خودت نیستی مگه

الهی بگردم انشالله زود بهتر بشی

ماااادر تو کی زایمان کردی 😭❤️
چرا هیچکدوم از پیامای دوستامو نمیبینم
مبارک باشه قشنگم

خانواده خودت کجان ک مادرشوهرت این کارا میکنه😑

سوال های مرتبط

مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۵ ماهگی
ادامه
کل سینمو رو زخم کرده بود نامرد گناه رو انداخته بود گردن من میگفت شیرنداری هی سینمو چنگ میزد نیشگون میگرفت میذاشت دهن بچه بچه هم قشنگ مشخص بود اصلا گشنش نیست اخه مامانم میاورد خیلی شیر میخورد من از ۲۱هفته از سینم شیر میومد مگه میشد شیر نداشته باشم 😮‍💨 بعدا خودش اعتراف کرد که هر بار قبل از آوردن شیرخشک بهش میداد خا پس چرا من رو زخم میکردی کلا با من دعوا داشت چند بار بچه رو گذاشت رو شکمم بعد اینا به کنار من خواب بودم به زور بیدارم میکرد میگفت شیر بده هی سینمو میکشید همشم میگفت تو بلد نیستی شیر بدی بچه رو خفه میکنی تو بارداریت عذا نخوردی شیر نداری یه روزه داری اب میخوری شیرت جون نداره دیگه نمیگه خودش شیرخشک میداد شکم بچه سیر میشد میاورد پیش من 😭
اون مدتیم که من آی سیو بودم بیشتر بچه تو بخش با مامانم و شوهرم بود واقعا جفتشون اون روزا زحمت کشیدن مامانم میگه دو روز کامل شوهرم نخوابید خیلی دوست داشتم اون لحظه هارو ببینم 🥺 مثلا فکر کنم اولین بار که شوهرم بچه رو پوشک کرد اشتباهی چسب پوشک رو کنده فکر کرده باید بکنه و بعدش میچسبه 🤣یه پوشک رو خراب کرده 🤣
یادم نمیاد گفتم بهتون یا ن ولی همه اطرافیان میگن تابحال شوهرت رو اینطور ندیده بودیم خیلی نگران بود هر کی حالمو میپرسید میرفت یه گوشه گریه میکرد 😭
مامان دیار 👦🏻و نیان 👧🏻 مامان دیار 👦🏻و نیان 👧🏻 ۳ ماهگی
پارت هفتم

یه ظرف اوردن کنار سرم گفتن اگر خواستی بالا بیاری این تو‌ بیار! 😐😐
حس میکردم دارم میمیرم!
حال خیلی بدی داشتم!
انگار همزمان فشارمم داشت بالا پایین میشد(نفهمیدم بالا رفت یا پایین)
دکترم برا بار چندم به بیهوشی گفت دکتر جنرال کن! اینجوری نمیشه ادامه بدم!
منم گفتم بکنید حالم اصلا خوب نیس!
دیگه بقیه اش رو تو خواب رفتم ولی خواب بدی بود همش گیج بودم!
بیدار شدم تمرکز نداشتم یه جا رو ببینم
همه چی دور سرم میچرخید
گفتم دخترم بدنیا اومد؟
یه خانمی اومد کنارم گفت اره نمیدونی چقدر قشنگ بود
چه مژه هایی داشت!
من فقط خندیدم 🥰
ولی نگم از حالم که اصلا خوب نبود
چون بیحسیم نصفه بود یه دردایی حس میکردم!
گفتم بچم خوب بود؟ چند کیلو بود؟ گفتن اره خوب بود اینجا وزن نمیکنن بردنش لیبر!
داشتن بخیه هامو میزدن! تموم که شد شروع کردن ماساژ رحمی
نگم از دردش!!!
دستام که بسته بود کاری ازم برنمیومد
فقط داد میزدم زجه میزدم بسههه نکنید! دارم میمیرم!!! توروخداااا!!
ولی اونا کار خودشونو میکردن!
مامان داریان🧸💙 مامان داریان🧸💙 ۳ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین
پارت ۴
بعد زدن امپول بهم گفتن فورا دراز بکش دراز کشیدم و لباسمو دادن بالا بستن و دیگه شکممو ندیدم دستامو باز کردن و اکسیژنمو با فشار خونم رو میگرفتن و سرم بهم وصل بود تو این لحظات شدید استرس داشتم که با خودم میگفتم این چه غلطی بود من کردم 😂😂
دکترم باهام هی حرف میزد ولی من انقد حالم بد بود و استرس داشتم اصلن نمی‌فهمیدم چی میگه انقد حالم بد بود که نگاه دستگاه میکردم ببینم ضربان قلبم افت کرد بهشون بگم دارم از حال میرم😂 فشارم ۱۰ بود و ضربان قلبم ۹۰
دکتر دست کشید به شکمم حسش کردم گفتم حس دارم فعلن وایسا گفت پاتو بدون اینکه زانوتو خم کنی بیار بالا دیدم از زیر سنه هام به بعد رو دیگه حس نمیکنم حتی دست هامم سنگین بود برام
دیگه بعدش عمل رو شروع کردن که من هیچی نمیفهمیدم ازش فقط دست می‌کشیدن به شکمم حس میکردم
وقتی شروع کردن عمل رو من تهوع شدید گرفتم بهشون گفتم یه زیر اندازی رو کنار صورتم گذاشتن و گفتن هر وقت خاستی بالا بیار وقتی دکتر به شکمم فشار اورد تهوعم شدید تر شد و هی عوق میزدم دکترم گفت نفس عمیق بکش وقتی نفس عمیق کشیدم بهتر شدم