یه تجربه بدی که امروز تجربه کردم هر کدوم از شماهم میتونه تجربه کرده باشه رو میخوام تعریف کنم
من عصری دخترمو شیر دادم خوبم میخورد بعد یهو خودش دهنش تکون داد و سینه رو پس زد بعد یدونه اروغم زد من رو حساب این اروغ دیگه اروغ نگرفتمو بچه رو به پهلو خابوندم زیر سرشم یکم اوردم بالا.
بعد از ده دقیقه بچه یه صدای بدی داد و بالا اورد یعنی یه حالت ابشاری سریع مامانمو خدا خیرش بده اونجا بود بچه رو بلند کرد رو دست باسنشو گرفت میزد رو کمرش با این حال بچه سیاه شد و نمیتونست نفس بکشه هی میکشید و قطع میشد نفسش باز خدا خیر بده راهنمای اورژانسو کمک کرد با حرفاش مامانم دخترمو نجات داد بعد اورژانس رسید و بچه رو بردیم بیمارستان خداروشکر تو ریه شیر نپریده بود بستری نشد ولی خیلی تجربه بدی بود
اینا رث تعریف میکنم که اگه براتون اتفاق افتاد تمام سعی تون بکنید خونسرد باشید وگرنه بچتون از دست میره
تب بچه رو با دستگاه دیجیتال من همیشه از رو پیشونی میگرفتم اما باید از رو شکمم بگیرید
من عصری یهو شانسی شوهرم شکم دخترمو گرفتم 38بود من فکر کردم الکیه و واقعی نیست همون رو پیشونی گرفتم خوب بود ولی در اصل قبل این اتفاق دخترم تب داشته
خلاصه حواستون باشه ریلکس باشید من امروز واقعا کار بدیکردم مامانم هنوز دعوا میکنه فکر میکنم بخیه هامم باز شده باشه بسکه درد میکنه

۴ پاسخ

بچه رو همیشه به پهلو بخوابون

بچه منم چند شب پیش شیر دادم‌ب بچم و اروغش گرفتم دادم دست مامانم گذاشت تو گهواره دیگ بعد رفتم تو گوشی بچمم ب قصد خوابیده بود بعد یهویی نگاه بچه کردم دیدم بالا اورده بود خیلی و چشماش پر اشک بود گفتم مامان بچم بالا اورده کجش کن مامانم سریع بچه رو برداشت ب شکم گذاشت زد پشت کمرش خیلی بد بود منم زدم زیر گریه دیگ ابجیام گفتن دیونه ای و ازاین حرفا خلاصه خیلی باید ادم حواسش باشه

این اتفاق سر پسر منم اومد ماهم زنگ زدیم اورژانس ساعت ۳ شب بود بعد بردیم بیمارستان چک کردن بستری نکردن دیگه

عزیزم خداروشکر ک بخیر گذشته
همه ی ما از این مدل اشتباهات کردیم و برای هممون پیش اومده به شکل های مختلف پس خودتو سرزنش نکن
الحمدالله ک چیزی نشد و خطر رفع شد

سوال های مرتبط

مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۴ ماهگی
ادامه
کل سینمو رو زخم کرده بود نامرد گناه رو انداخته بود گردن من میگفت شیرنداری هی سینمو چنگ میزد نیشگون میگرفت میذاشت دهن بچه بچه هم قشنگ مشخص بود اصلا گشنش نیست اخه مامانم میاورد خیلی شیر میخورد من از ۲۱هفته از سینم شیر میومد مگه میشد شیر نداشته باشم 😮‍💨 بعدا خودش اعتراف کرد که هر بار قبل از آوردن شیرخشک بهش میداد خا پس چرا من رو زخم میکردی کلا با من دعوا داشت چند بار بچه رو گذاشت رو شکمم بعد اینا به کنار من خواب بودم به زور بیدارم میکرد میگفت شیر بده هی سینمو میکشید همشم میگفت تو بلد نیستی شیر بدی بچه رو خفه میکنی تو بارداریت عذا نخوردی شیر نداری یه روزه داری اب میخوری شیرت جون نداره دیگه نمیگه خودش شیرخشک میداد شکم بچه سیر میشد میاورد پیش من 😭
اون مدتیم که من آی سیو بودم بیشتر بچه تو بخش با مامانم و شوهرم بود واقعا جفتشون اون روزا زحمت کشیدن مامانم میگه دو روز کامل شوهرم نخوابید خیلی دوست داشتم اون لحظه هارو ببینم 🥺 مثلا فکر کنم اولین بار که شوهرم بچه رو پوشک کرد اشتباهی چسب پوشک رو کنده فکر کرده باید بکنه و بعدش میچسبه 🤣یه پوشک رو خراب کرده 🤣
یادم نمیاد گفتم بهتون یا ن ولی همه اطرافیان میگن تابحال شوهرت رو اینطور ندیده بودیم خیلی نگران بود هر کی حالمو میپرسید میرفت یه گوشه گریه میکرد 😭
مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت ششم
، میگفتم تورو خدا کمکم کنید من همچنان فقط تند تند تند نفس عمیق میکشیدم و اصلا جیغ و داد نمیکردم گفتن کاپ رو بده ، دستگاه رو گذاشتن که سر بچه رو با دستگاه بکشن و یه نفر هم اومد بالا شکم منو فشار میداد که بچه رو هدایت کنه سمت پایین (بماند که بین زور زدنام همش میگفتن عالیه سر بچه رو داریم میبینیم ولی خودشون نمیتونستن بکشن بیرون ) از درد فشاری که به شکمم میاورد دیگه نتونستم تحمل کنم و با همه ی وجودم جیغ میزدم و دستاشو هل میدادم میگفت نکن اینجوری بیرون نمیاد میگفتم میمیرم به خدا میمیرم ماما همراهم میگفت عزیز دلم خدا نکنه یکم تحمل کن یهو یادشون اومد که با این روشی که دارن پیش میرن باید نوار قلب بچه رو چک کنن که اونم البته ماما همراهم بهشون گفت نوار قلب بچه رو گرفتن دیدن اصلا خوب نیست و سریع بهم اکسیژن دادن و هی چک کردن دیدن خداروشکر نوار قلب خوب شد و دوباره شکممو فشار دادن و دستگاه گذاشتن ک بچه رو بکشن بیرون و دیدن نمیتونن به ماما همراهم گفتن این کار خودته گفت من اصلا همچین کاری نمیکنم گفتم تورو خدا کمکم کن اومد شکممو فشار داد و بهم گفت عزیزم تحمل کن تموم میشه الان (اینو تو پرانتز بگم که ماما همراهم واقعا بینظیر بود هرچی دکتر بود رو جمع کرده بود بالا سرم از هراتاق صدا میزدن فلان دکتر میگفتن نمیتونه بیاد نمیذاشت هیچکدومشون برن اگه نبود واقعا میمردم ) خلاصه از مچ تا ارنجشو گذاشت رو شکممو با دستش سعی کرد بچه رو بفرسته پایین ، قبلیاشون همه دو دستی و با کف دست سعی میکردن بچه رو بفرستن پایین ولی این روشش کامل فرق میکرد ، ساعت هفت ربع کم بود که ماما همراهم بچه رو فرستاد پایین و یهو بچه رو کشیدن بیرون گذاشتن رو شکمم که بچم یه ناله ی کوچیک کرد و دیگه هیچی نگفت
مامان پیشوا💙✨️ مامان پیشوا💙✨️ ۵ ماهگی
تجربه بعد سزارین

پارت 3 :

3 روز از بستری شدن من می‌گذشت . 2 روزه پسرم تو بخش تنهاست
سعی کردم با شیر دوش به اندازه 20 سی سی شیر دوشیدم به پرستار دادم بدن بهش
ساعت 11 صبح دکترم اومد و منو مرخص کرد
وسایل هامو جمع کردم رفتم بخش nicu اتاق مادران
گفتن بیا بچه رو شیر بدم
رفتم داخل بچم زیر دستگاه بود هنگ کرده بودم هیچکس کمکم نمیکرد
بخیه داشتم نمیتونستم کمرم رو صاف کنم
بچم همچنان گریه میکرد پرستارا میگفتن زود باش برش دار
یک پرستار اومد گفت بشین بدم بهت شیرش بدی ولی باید خودت یاد بگیری بلند کنی پوشک کنی و شیر بدی
من خیلی ترسیده بودم تمام تصوراتم اینجوری بود بچم بدنیا بیاد میرم خونه حالا مامان یا مادر شوهر هستن بلاخره کمک میکنن برای شیر دادن و پوشک و ....تاریخ بخیه هام و درد هام خوب بشن
ولی اینجوری نشد
نشستم روی صندلی با کلی درد بچه رو گذاشت رو پام و کمک کرد سینه بزارم دهنش
بچم اینقدر گشنه بود که بلافاصله سینه رو گرفت و شروع کرد مکیدن
از این نظر خداروشکر خوب بود که دقدقه گرفتن و نگرفتن سینه رو نداشتم
و این تازه آغاز خستگی ها درد های جدید بود
....
مامان ایلیا🩵 مامان ایلیا🩵 روزهای ابتدایی تولد
4#
تو همون فاز زور زدن بودم که یهو احساس کردم بین پاهام داغ شدددددد که فک کنم لحظه ای بود که دکتر تیغ زد و بعد بچه با ی فشار ابی دنیا اومد خارج شدن آبو بچه رو حس قشنگ حس کردم
خلاصه بچه رو گذاشتن رو شکمم یکم بچه رو ناز کردم و قربون صدقش رفتم تو همون حال به دکتر گفتم چرا گریه نمیکنه این 😂 که گفتن نگران نباش حالش خوبه گریه میکنه بعد من دوباره هیچی نفهمیدم
دیگه آوردنم رو تخت زایشگاه و چند بار دکترو و ماما شکممو اومدن فشار دادن و منم به شدت بدنم میلرزید و لرز داشتم
کم کم خوابم برد دیدم ماما اومد بچه رو گذاشت کنارم و سینه هامو فشار داد دید شیر در میاد گفت شیرش بده
با اینکه اون لحظه ی حس درد و فشار شدیدی رو مقعدم داشتم اما دراز کشیده بچه رو شیر دادم که خیلی حس خوبی بود حس اینکه بلاخره تموم شد و من تونستم
دیگه اومدن بچه رو بردن از کنارم و بهم گفتن دو ساعت اینجایی و بعد میبرنت بخش منم خوابم برد

دیگه من ساعت دوی شب بستری شدم و هشتو نیم صبح زایمان کردم و قانون بیمارستان امام حسین این بود که تا هشت صبح دکتر بیهوشی نمیومد و قسمت این بود که منم درد بیشتری بکشم موقع زایمان ولی الان خوشحالم که با این بخیه ها و اینا لاقل کمر درد ندارم و خداروشکر میکنم تونستم ایلیای قشنگمو سالم به این دنیا بیارم ❤️✨
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۴ ماهگی
خبببب بریم برا ادامه ماجرای زایمانم 🤕
پارت هشتم
صبح که مامانم و یه پرستار از بخش نوزادان اومد به مامانم یاد داد چطوری کمک کنه بچه رو شیر بدم خداروشکر بچه هم اذیت نمیکرد
من کلا همه جارو تیره و تار میدیم ساعت از دستم در رفته بود ولی فکر کنم ساعت ۹ صبح اینا بود پنجره بالا سرم رو دیدم هوا روشن بود تا قبل از اون هر دردی که داشتم فکر میکردم طبیعیه و چیزی نیس هر چی باشه کلی بخیه خورده بودم 🥲 قبلش که اومدن کیسه سوند رو عوض کنن پرستار پرسید چقدر بود گفت ۲۰۰تا سر دومین بار هم گفتن ۲۰۰تا برگشتم بالاسرم رو دیدم ۳تا سرم نیم لیتری بهم وصله چرا انقدر کمه خوده پرستارم تعجب کرده بود ولی اهمیت نداد زیاد من به زور چشمام رو باز میکردم یهو یه دلدردی گرفتم دیدم عادی نیس این درد انگار دسشویی داشتم هر چقدر زور میزدم انگار خالی نمیشدم از درد نا نداشتم کسی رو صدا کنم دلم میخواست سوند رو بکنم همونجا کار خودمو بکنم اصلا تحملش سخت بود پرستارا فکر میکردن من بخاطر بخیه هام درد میکشم صدام به زور درمیومد ناله میکردم میگفتم بخاطر خدا کسی نیس یه لحظه بیاد دارم میمیرم تو رو خدا یه لحظه بیاید فکر کنم اول یه خدمه اومد بهش گفتم چطورم رفت پرستار رو خبر کرد پرستار اومد چک کرد گفت من میبینم که سوندت فعاله داره میره میگفتم پس این درد چیه
باهم دیگه حرف میزدن یکی گفت میخوای شستشو بدم و خلاصه دیدم سرنگ آوردن چشمم ترسید 😭
اخه قبلش تو خواب بودم یکی منو صدا کرد گفت ببخشید میخوام رگ بگیرم ازت دیدم لباسمو داد بالا 😭 گفتم تو دستام انقدر رگ دارم اونجا ن تو رو خدا یه مرده داد زد گفت دوتا دستات دارو میگیرن نمیشه 🥲 (از کشاله رونم ینی بین رون و قسمت شرمگاهیم دنبال رگ بودن ) گفتم اونجا خیلی درد میگیره از پام بگیرین 🤕😭
مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۷ ماهگی
گفت یه طرف لبه داره هنوز دیگه اون دانشجو اند دست کرد داخلم میچرخوند می‌گرفت دهان رحممو با دوتا دست می‌کشید من دیگه برام نفسی نمونده بود زور میزدم بچه سر میزد دوباره نفس کم میوردم دکترا رفتن همون دانشجو موند تلاش کن انقد درد بدی بود دستامو گاز میگرفتم جیغ میزدمو گریه میکردم چون منکه درد نکشید مادرد نداشتم دهانه رحمم با دستاشو باز کردن بچمم سرش پایین نمیومد دیگه همون دانشجو تنهایی داشت تلاش می‌کرد تا دکترا میان خودش یه کاری بکنه من زایمان کنم گرفت آمپول بی حسی زد بهم بعد برش زو یهو دکتر ماما آمد گفت چرا این کار کردی من همیشه میگم بزارین بچه سر بزنه این هنوز دور دعواش کرد دکتر رفت دوباره دستشو کرد دو چرخوند محکم بهم فشار میداد بعد ماما صدا زد گفت مو بچه رو دیدم ماما کمکم کرد میگفت زور بزن دوباره نفس بکش بچم بد نیا آمد ولی من بی حال بودم گفت نگاش کن چشام باز نمیشد گذاشتش رو شکمم ولی همچنان درد داشتم دانشجو دستش داخل بود گفتم تو رو خدا دیگه بکش بیرون منو گشتی گفت جفت چسپیده به کمرت چون فقط زایمانم نبود که دهانه رحمم رو هم خودشون باز کردن موقع زایمانم ۱۰ نفر آمدن بالا سرم داشتن نگاه میکردن که توشون دوتا مرد هم بود نگاه میکردن دوباره انقد درد کشیدم تا جفت آمد زور زدم سرفه کردم گلوم دیگه از بس گریه جیغ زدم زخم شده همه رفتن بیرون دکتر موند دانشجو بهش گفت اینجوری بخیه بزن گاز گذاشت تو بعد بخیه زد یک ساعت طول کشید بعد گاز در آورد آمد شکمم ماساژ داد فشار داد دوباره ماما آمد فشار داد بعد چند دقیقه یکی دیگه آمد شانی من اون روز خلوت بود همه میومدن رو سر من دیگه داشتم میمردم بچمم خیلی گریه میکرد بردتش دستگاه گفت اکسیژن نداره یه شب دستگاه بود
مامان پسرک🩵 مامان پسرک🩵 ۱۴ ماهگی
پارت پنج
زایمان سزارین
اوردش این ور پرده نشونم داد 🥺 خیلیییی حس خوبییی بود ایشالله ک همتون این لحظه رو تجربه کنید ❤️❤️بعد بردتش اون ور ک تمیزش کنن . همون لحظه که داشتن بخیه میزدن یه خانوم پرستاره اومد بهم گفت میخایم بالای لباستو پاره کنیم بچه رو لخت یه ساعت بزاریم رو بدنت (تماس پوست با پوست )
بچه رو اوردن گذاشتن رو سینم . خیلیییی حس خوبی بود خیلی باهاش حرف میزدم ولی این حس خوبه زود تموم شد چون حالت تهوعم برگشته بود . گفتم برش دارید دارم بالا میارم . بچه رو برداشتن یه ظرف گرفتن اگ بالا بیارم .
دکتر بیهوشی اومد باز امپول زد و یکم بعد خوب شدم . بخیه ها تموم شد و همه تبریک گفتن و بردنم ریکاوری . پتو انداختن رومو یکم بعد بچه رو گذاشتن رو سینم برای تماس پوست . و متاسفانه نتونستم اونجا شیر بدم چون سر سینم نوک نداشت . بعد ریکاوری بچه رو جدا منم جدا بردن تو بخش .
دم ریکاوری همسرم و خواهر شوهرام و مادرشوهرم و مامانم وایساده بودن که مارو دیدن🥹