چند شب پیش که رفته بودیم خونه مادرشوهرم
تا وقتی که بچه آروم بود بغلش کردن وقتی هم شیر میخواست و بهانه گیری کرد دادنش بغل خودم
منم رفتم توی اتاق رو تخت که شیرش بدم
جوری روت تخت خوابیدم که روم به سمت دیوار بود و بچه هم بین منو دیوار
دختر خواهر شوهرم که ۳ سالشه اومد‌نشست پائین پای بچه بین منو دیوار
هی خم میشد بچرو بوس میکرد منم همش با خودم میگفتم الان میوفته روی بچم ، هی بهش گفتم دستشو بوس کن یا بوسش نکن
۵ دقیقه ای نشست ،بعد مامانش اومد که ریحانه پاشو بریم
اومد بلند شه چون جاش کم بود ،دستشو گذاشت روی شکم بچم
منم دلم ریخت ، ولی توی راه مامانش گرفته بودش و نزاشته بود وزنش روی بچه بیوفته
همونجا که داشتم شیرش میدادم حول کردم گردن و شونه چپم درد میکنه ، قشنگ میفهمم گرفته
یه بار مامانم رگامو گرفته دوبار شوهرم ولی هنوز درد میکنه
مخصوصا وقتی یکم با دست چپم کار میکنم ،بچه بغل میکنم یا ظرف میشورم شونم میخواد بشکنه

۶ پاسخ

برو حمام زیر دوش آب گرم ماساژ بده خوب میشی

عزیزم شوک بهت وارد شده ولی برو حمام یع دوش بگیر بآ آب گرم ایشالا خوب میشی

به خاطر شوک هستش منم همینجوری شدم. صدا شنیدم فک‌کردم بچه چیزیش شده از جام که یه دفعه ای بلند شدم پام و باسنم گرفت. ۱۰ روز طول کشید تا خوب شه. حموم رفتنی ماساژ بده بهتر میشه.

الهی بگردم
شاید میخواد شیرت زیاد بشه اینجوریه منم اینجوری بودم

بخاطر استرس اینجوری شدی عزیزم،زیر دوش آب گرم ماساژ بده بعد از حموم پماد شل کننده عضلات بزن از اونایی که حالت تند و فلفلی داره ماساژ بده و گرم نگهش دار خوب میشی

به خاطر استرس اینجوری شدی

سوال های مرتبط

مامان نيلای 🩷 مامان نيلای 🩷 ۹ ماهگی
پارت پنجم زایمان اول سزارین اختیاری🩵

بعد اینکه من اسم نینیمو‌ گفتم دیدم دستیار دکتره میگفت عه اسم دختر منم نیلای و مدرسه میره و خودشون درمورد مدرسه دخترش با دکتره حرف میزدن اما من درد داشتم و تازه یادم رفته بود دردم که بازم سراغم اومد و شروع کردم بازم به گریه کردن که معدم درد میکنه و کمرم که دکترم گفت دیگه تموم میشه و میری پیش بچت
اما نمیدونم چرا بخیه زدن طولانی تر از برش و برداشتن بچه بود
دیگه اخرای عملم بود که شکمم فشار دادن و یکم بعد دیدم دستیارا میگن دکتر خسته نباشی چسب زدن و تموم شد
بعدش پرده رو از جلوم برداشتن منو از تخت عمل گذاشتن یه تخت دیگه و بردن ریکاوری اونجا نینیمو نشون دادن بهم و پرستار اونجا نینیو گذاشت رو سینم و گفت دارم تماس پوست با پوست انجام میدم منم هی میگفتم چرا اینقدر کوچولوعه این چند کیلوعه اونم بچه رو یکم گذاشت رو سینم بعد برداشت و گذاشت اونور تو تخت نینی که بالاشم بخاری داشت و سینه هامم فشار میداد با زور
میگفت میخام شیر بیاد منم دستش هی میکشیدم‌ میگفتم نکن درد میکنه خلاصه زنگ زدن بخش که بیایید مریضو از اتاق عمل ببرید که اوناهم یکمی دیر اومدن و منو بردن بیرون دیدم مامانم و مادرشوهرم و شوهرم دم در اتاق عملن شوهرم اومد منو همراه خدمه های اونجا تختو بردن بخش
مامان آرتام 🥰 مامان آرتام 🥰 ۹ ماهگی
پارت سوم
ایپدورال خیلی خوب بود منم اگه این همه درد داشتم بخاطر زایمان زودتر بود و لگنی که تنگ‌ بود اومد بعد از سه چهار ساعت باز معاینه کرد گفت فول شدی مدفوع کن زور بزن تا دکتر بیاد من روی تخت به حالت سجده کردن که فقط فشار بدم زور بزنم می‌گفت سر بچه داره معلوم میشه مامانمم داشت میدید کنارم بود هنوز توی زایشگاه نرفته بودم ساعت دوازده دکترم رسید منم مدفوع کرده بودم گفت پاشو بریم زایشگاه ولی درست حس نمی‌کردم البته سه دوز ایپدورال گرفته بودم تا زایشگاه راه رفتم اونجا رفتم روی تخت زایشگاه حالا بچه نمیومد منم دیگ نمیتونستم زور بزنم چند روز نه خواب داشتم نه چیزی یه عالمه درد داشتم فقط دیگ یه ماما شروع کرد شکمم رو فشار دادن که بچه بیاد منم قلبم درد گرفته بود نمی‌تونستم نفسم بکشم بازم درد رو خیلی شدید داشتم حس میکردم که بهم دوز چهار ایپدرول رو زدن 😐 دکترم خیلی مهربون و با حوصله بود با دستگاه کمی سر بچه کشیدن جلو ولی شکمم فشار میدادن من خیلی بد بود نفس نمیشد کشید دکتر گفت دیگ فشار نده بهش آب بده دیگ بعد از نیم ساعت زور زدن بچه رو کشیدن بیرون گذاشت روی شکمم خیلی حس قشنگی بود گریه شدم شکمم کلا خالی شد دیگ برش هم زده بود چهار تا بخیه خوردم باز بخیه زد برش رو حس میکردم استخوان های واژنم خیلی درد میکرد خیلی گفتم حس میکنم همش بی حسی میزد بهم بردنم توی اتاقم دیگ دوساعت رفتم زیر اکسیژن چون بلند میشدم نمی‌تونستم نفس بکشم بعد یه ساعت اومدن گفتن راه برو برو دستشویی شوهرم دست گرفت برم سرویس دیدم یه عالمه سرگیجه دارم
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۲ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۵
همسرم اومد و منم دردام بیشتر شده بود
ماما می‌گفت خیلیا با همسرشون میان با هم آهنگ می‌زارن و ورزش میکنن البته خودشونم برام آهنگ گذاشته بودن رو اسپیکر پخش میشد
منم ورزش میکردم و اسکات میزدم بعد یواش یواش ازم خون می‌ریخت و دردام خیلی زیاد شده بود ماما رو صدا کردم و گفت رو تخت بخواب تا معاینت کنم و معاینم کرد گفت خیلی خوب پیشرفت کردی ۴ سانتی بهم گاز انتونوکس دادن و گفتن فقط موقع دردات دم عمیق بگیر و آروم آروم بده بیرون تا اثر کنه
منم رو تخت دراز کشیده بودم و دردم خیلی بود هی گاز میدادم داخل و آروم میدادم بیرون بعد یه ساعت همین طور که بودم کامل گیج شده بودم و درد داشتم و چشمام خمار شده بود به شوهرم میگفتم آهنگ ساقی هایده بزار برام😂
دردام شده بود هر دو دقیقه و تا ۳۰ ثانیه درد داشتم که هر بار که درد داشتم گاز تنفس میکردم و با دست میزدم تو سر و صورت خودم 🥲
زنگ دکترم زدن که بیاد
منم اینقدر دردم زیاد بود که به شوهرم میگفتم بگو بیان منو بکشن من دیگه نمیتونم اونم هی پیشونیمو بوس میکرد و اشک می‌ریخت و به ماماها می‌گفت یه کاری کنین کمتر درد بکشه ماماها گفتن باید دهانه رحمش کامل باز بشه برای همین داره درد می‌کشه
و منو معاینه کردن بهم میگفتن نفس عمیق بکش اصلا زور نزن
مامان پسرسوم مامان پسرسوم ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی #پنج
ساعت ۱۰ و نیم بود که بستری شدم و روی تخت رفتم. ساعت ۱۱ و ربع دقیقه شده بود من هنوز گهواره میرفتم دانشجو هام هی میمودن یکم طب فشاری میرفتن روی دستم روی مچ پام و و شونه هام باز میرفتن سر یه مریض دیگه. وقتی تنها بودم خودم ورزش رو ادامه میدادم.
آها یادم رفت بگم همونجا که ماما معاینه کرد و گفت پنج سانتی،یه وسیله شبیه سیخ پلاستیکی بود آورد و آروم وارد واژن کرد و کیسه آبو پاره کرد یکم آب ریخت بیرون ولی چون سر بچه پایین بود خیلی نیومد. و هردفعه انقباض داشتم یکم از آب میریخت بیرون. آب جنین رو چک کرد گفت سفیده مشکلی نداره.
یه ورزش دیگه هم کردم که معمولا روی توپ انجام میدن ولی من روی تخت بودم نمیشد بیام پایین. روی زانوهام نشستم و یکم بلندمیشدم و لگنم رو به سمت جلو و عقب میبردم. از دانشجوها پرسیدم نمیشه راه برم یا بیام پایین از تخت؟ گفت اگه ماما همراه داشتی شاید میشد. چون دائم بالاسرته و حواسش بهت هست ولی الان نمیشه. دیگه من اصرار نکردم و همونطوری ورزش میکردم. ۱۱ و ۴۵ شد دانشجوها اومدن فشارمو گرفتن یکی هم انقباض هامو میشمرد. دستشو گذاشت روی شکمم سفت که میشد شروع میکرد شمردن. و خلاصه حسابی سر زاییدن من چیزی یاد گرفتن🤭😅 وسطش باهم درس تمرین میکردن😁 من اون وسط داشتم درد میکشیدم 🫡 اینجا تنها نفعی که برای من داست این بود که حواسمو پرت میکردم به صحبت‌های اونا و تحمل دردا واقعا برای آسون تر میشد و زودتر برام میگذشت.
بین هر انقباض یه حالت خاصی داشتم کاملا دردا میرفت و خمار میشدم دلم میخواست بخوابم.
زیاد شد بقیه تاپیک بعدی.
مامان یزدان کوچولو😍 مامان یزدان کوچولو😍 روزهای ابتدایی تولد
دردام قابل تحمل بود نوارقلب هم اوکی بود مامای زایشگاه اومد و کیسه ابم رو پاره کرد حدودا ساعت۱۱ونیم بود که من۴سانت شدم و زنگ زدن ماماهمراهم اومد و چن تا خرما بهم داد خوردم و شروع کردیم به ورزش کردن تا جایی که دیگه من دردام شدید شد و پاهام جون نداشت چون از صبح زیاد فعالیت داشتم خسته بودم که ماما همراهم پیشنهاد داد توپ بیاره و روی توپ ورزش کنم
به توصیه ماماهمراهم نشستم روی توپ و گفت وقتی درد دارم روی توپ بالا پایین بشم وقتی درد ندارم به صورت دورانی توپ رو زیرم حرکت بدم
۳بار که دردم شدید شد روی توپ بالا پایین شدم که دیدم یه فشار خیلی خیلی زیادی داره بهم میاد دیگه سخت بود این قسمتش برام که سریع رفتم روی تخت معاینه ام کردن گفتن فول شدم و زنگ زدن که دکترم بیاد
دکتر که اومد رفتم سرویس خودمو کامل شستم و منو بردن روی تخت زایمان و ماما همراهم گفت هروقت گفتم زور بزن تا سر بچه بیاد
۴بار زور زدم که با زور پنجم حس کردم یه چیزی سر خورد و اومد بیرون بعدشم بچه رو گذاشتن روی سینه ام و صدای گریه اش بود که بلند شد
و ساعت۱و۴۰دقیقه شنبه۳۰خرداد پسرم به دنیا اومد
مامان السا و کارن 💙 مامان السا و کارن 💙 ۴ ماهگی
و بعدش دکتر اومد اتاق عمل صدام کردن و عجله ای کارای بستریمو کردن و فرستادنم اتاق عمل ... خودمم که شوکه بودم کلا رسیدم اتاق عمل نشستم روی تخت عمل با خودم میگفتم وای من اینجا چیکار میکنم ؟داره چه اتفاقی میفته؟ اوردن بیحسی زدن منم ناهار خورده بودم حالم بد شد حالت تهوع دست داد بهم شروع کردن بریدن شکمم و درآوردن بچه... واقعا دکترمم خیلی تبحر داشت و سریع عمل کرد .. منم گلاب به روتون کلی استفراغ کردم ، بعد یهو صدای گریه بچه رو شنیدم و اعلام کردن ساعت تولد ۲۰:۲۰ گوشی هم داده بودیم فیلم بگیرن و بعدش که کاراشو کردن پوشک بستن همونجوری لخت اوردن گذاشتن رو صورتم و دوباره فیلم گرفتن و بعد اونم بردن ریکاوری و یه خانوم خوش اخلاق اونجا بود بچه رو انداخت سینه ام و کمک کرد شیر بدم بهش و یه کم بعدش بردنم همون سوئیتی که گرفته بودیم... طبق معمول شوهرم در این لحظه حساس نبود مادرشوهرم و مامانم و دخترم بودن
بعدم شوهرم اومد دیدمون
فقط یه اشتباهی که کردم این بود که پمپ درد خواستم ولی شیاف خیلی بهتر اثر میکنه به من اخر شب دیدم نشد دیگه گفتم شوهرم یواشکی شیاف خرید اورد استفاده کردم و ساعت ۵ صبحم گفتن مایعات بخور و کمک کردن راه برم
همین دیگه من اذیت زیادی نشدم‌ انشاالله همه به راحتی زایمان کنن و دامن چشم انتظارا هم سبز شه ❤️❤️❤️
مامان جوجه حنایی مامان جوجه حنایی ۱۳ ماهگی
پارت ۴

توی اتاق عمل نشوندنم روی تخت
گفتن ۵ دقیقه بشین ریلکس کن تا آماده بشیم
فک کنم بخاطر گریه هام گفت خیلی بد ترسیده بودم هم نگران بچه بودم
دیگه گذشت خانمه اومد بالا سرم گفت چرا انقد ورم داری
راست می‌گفت واقعا با بادکنک فرقی نداشتم
بهم گف روی همون حالت نشسته خم شم یکم رو شکم تا بی حسی بزنن برام از کمر
بیهوشم نکردن چون افت ضربان بچه بود و افت فشار داشتم
امپولش دردی نداشت برام وقتی خوابوندنم پارچه سبز کشیدن بین صورت و بدنم که باعث تنگی نفسم میشد
بازم اینجا بهم اکسیژن زدن ولی من حس خفگی داشتم
هر جور بود خودمو نگه داشتم تا تموم شه
اینجا بود که دکتر گف بچه مدفوع کرده اونم خیلی زیاد!
بچم اول گریه نکرد . منم مث چی میلرزیدم و گوشم تیز کردم که بشنوم
یک دقیقه بعد صدای گریه بچم اومد و نورا خانم اومد پیشمون:)))))
خانمه که بالاسرم بود بچه رو آورد چسبوند بهم دو سه دقیقه همینجوری گذشت
بچه رو بردن و من موندم و شکم هفت لایه بریده شده و بخیه هایی که زده میشد
مامان دخترمون مامان دخترمون ۵ ماهگی
پارت چهارم تجربه زایمان 💢
معاینه کردن و گفتن که داری فول میشی شدی ۸ سانت برو خودتو بشور و بریم روی تخت زایمان
رفتم خودمو بشورم روی فرنگی احساس میکردم مقعدم چپه شده و اومده بیرون قلمبه شده
خودمو شستم و رفتم توی اتاق زایمان ، خوابیدم روی تخت و گفت هر وقت حالت زور داشتی زور بزن
دکترم اومد لباساشو عوض کرد اومد جای من .
یه چیزی که خیلیییی اعصابمو خورد میکرد صحبت پرستارا در مورد زندگی و روزمرگی هاشون بود
من درد داشتم ولی اونا چرت و پرت میگفتن و میخندیدن
گفتم میشه حرف نزنین حالم بدهههه
گفتن اره باشه ما حرف نمیزنیم
دکتر اومد میگفت محکم زور بده ، آفرین آفرین دارم موهاشو میبینم
یه دفعه چاغو انداخت و برید ، قشنگ حس کردم بریدنشو
۴ تا جیغ محکم زدم و یه چیزی حرررر مثل ماهی سر خورد اومد بیرون ...
همه دردا در یه آن رفت ، تا نافشو بریدن گذاشتن روی شکمم نازش کردم و قربون صدقش میرفتم ، گفت یه زور دیگه بزن که جفتت بیاد ، یه چیز لیز اومد بیرون گفتم ببینمش یه چیزی شبیه بشقاب و پررررر رگ بود تقریبا ۱ کیلو جفت ، ۳ کیلو ۲۰۰ وزن بچه
دست انداختن و یه عالمه لخته خونه آوردن بیرون و گفتم موقع بخیه بیحسی بزنین ، و ماساژا رو همین الان انجام بدین که بعدا نمیزارم
در همان زمان ماما همراه بچرو قد و وزن گرفت و لباساشو تنش کرد و بچرو برد تا به همراهیام نشون بده
خواهرم یکی از خواهر شوهرام و شوهرم
منم تنم به لرزه افتاده بود و مثل چی میلرزیدم ، گذاشتنم روی ویلچر و بردنم روی تخت و رفتیم که شوهرم منو ببینه ، منو دید و یه دسته گل نرگس بهم داد ، و پیشونیم رو بوس کرد ، این اولین باری بود که شوهرم منو جلوی بقیه بوس کرد
چشماش از خوشحالی برق میزد