۲ پاسخ

دو تا بچه های کلاس دختر منم همینطورن
رو مغز دختر من دارن رژه میرن 😂😂
میگه مامان چرا اینا اینطورین
قیافه هاشونم خیلی قُده

اگر میتونی ببر کارگاه مادر و کودک یا بازی درمانی خیلی کمک می‌کنه بعد هم فعلا کوچیک دوست یابی تجربه ای نداره بزار آزمون و خطا کنه خودتون اصلا دخالت نکنین ببینه که دوستی براش نمونده متوجه میشه
حرفهای مربی مهد هم خیلی مهم به معلم بگو راجب دوست یابی و دوست خوب و ... باهاشون صحبت کنه

سوال های مرتبط

مامان دخترام♥️🧡 مامان دخترام♥️🧡 ۵ سالگی
تو یک دوراهی گیر کردم
رزا هنوز با مهدش ارتباط نگرفته
راستش اصلا از مهدشون راضی نیستم
کلا همیشه تصمیم های مهم زندگیمو همینجور بی در و پیکر میگیرم!!
چند ماه قبل اینکه بذارمشون مهد چند تا مهد رو رفتم
همه چی رو حتی نور روچک میکردم
تا اینکه یه شب عصبانی بودم چون مامانم منت گذاشته بود سر نگهداری بچه ها، زدم تو نت
این مهد اومد بالا
مدیرشون خیر سرش روانشناس بود
رو همین حساب چشم بسته رفتم نوشتمشون
رزا اصلا ارتباط برقرار نکرد
بسیار مهد بیخودی بود
حالا قرار داشتم از اول تیر ک تعطیل میشن پرستارشون رو بگم بیاد
خیلی با اون راحت بودم، بچه ها هم دوسش داشتن
ناعارمم میذاشت
خیلی راحت بودم
ولی باز دلم میگه مهد برای بچه ها بهتره
ببرم یه مهد ترو تمیز و دلباز که برنامه های متنوع داشته باشه شاید خوب بشه
چیکار کنم
از نظر هزینه هر دو مثل هم میشه
بذارم از اول مهر برن مهد و این سه ماه رو پرستار بگیرم
یا برن مهد؟؟؟؟


کولیک، رفلاکس، نوزاد، آپتامیل، ببلاک، شیشه شیر اونت، زایمان
مامان ☔🌈دختر بهار 🌸 مامان ☔🌈دختر بهار 🌸 ۵ سالگی
خدا می‌دونه من چقدر حساسم رو بچه ها همیشه جلو راهم چیزی میزاره که تا مدت ها اعصابم خورد بشه
امروز ظهر که رفتم دنبال دخترم از مهد بیارمش همین جوری که منتظر بودیم ی آقایی هم اومد که برای من نا آشنا بود خلاصه مشخص شد فامیل یکی از هم کلاسی های دخترم اومده دنبالش بچه ها رو که مربی تحویل داد دیدم این دختر بچه دلش نمی‌خواد با اون آقاهه بره مربی گفت دخترم مامانت تماس گرفته باید با این آقا بری بچه ام خجالت کشیده رفت سمت آقاهه ولی من قشنگ حس نا امن بودن از آقا دریافت کردم حالا نوزادم تو بغلم گریه می‌کنه دخترم هی میگه برام بستنی بخر هوا گررررررم نمیتونمم از اون بچه دل بکنم خلاصه رفتم جلو به آقا گفتم نسبت شما چیه با این بچه گفتش پسر عموی باباشم گفتم رزا انگاری کنار شما خوشحال نیست بزارید من به مامانش زنگ بزنم همون لحظه انگاری به بچه دنیا رو دادن سریع اومد چسبید به من گفت خاله میشه تو منو ببری پیش مامانم عمو همیشه منو گاز میگیره فشار میده جوری که می‌خوام جیش کنم اینقدر اعصابم خورد شد به مرد گفتم حق نداری به این بچه دست بزنی گفت بچه ست الکی میگه خلاصه خواست بچه رو به زور ببره سرش داد کشیدم گفتم آبروت میبرم نزدیک بچه بشی زنگ زدم به مربیش اون اومد به مامان بچه زنگ زدیم خانم بیخیال از خوابش بیدار شد بعد نیم ساعت اومد جریان گفتیم مثل اینکه این آقا مهمون خونه اینا بوده بابا میرفته سرکار مامان میرفته باشگاه و خرید دختره رو میزاشتن پیش این چندین بار دخترک اذیت کرده این بوده که بچه ترسیده خلاصه امروز من به گند کشیده شد به مامانش گفتم بخدا شما هیچی از بچه داری نمیفهمید بچه امانت خداست دست ما چرا مراقبش نیستی خیلی حرفا بهش زدممامانا تورو خدا به هرکس اعتماد نکنید