۶ پاسخ

منم مثل شما هنوز درد دارم. نمیدونم بعضیا چه طور زود سرپا میشن؟

عزیزم انشاالله که هرچی زودتر بهتر بشی گلم. امید با خدا.
دکترت کی بود عزیزم؟ و اینکه چرا سزارین شدی؟

منم مثل خودت بودم بارداری خوبی داشتم زایماننم خوب بود فقط فشار و‌استرس جنگ اون موقع بود که از نظر روحی اذیت شدم دخترمم‌ کولیک‌شدید داشت ولی مامانم اینا اون موقع خیلی کمکم کردن منم دلم میخواست یه فرصت پیش بیاد فقط کمی بخوابم کم کم بخودم اومدم گفتم فقط باید خودم به خودم کمک کنم نگران نباش تا۴۰روز بهتر میشی یکی زودتر روبه راه میشه یکی دیرتر این حس ها طبیعیه

خداسلامتی بده بهت عزیزم

دیگه واقعا افسردگی گرفتم همسرمم طفلی همه کاری کرد برا اینکه خوب شم ولی من تا خودم نتونم کارا خونم کنم خوب نمیشم

چرا چیشدی

سوال های مرتبط

مامان نینی مامان نینی ۱ ماهگی
پارت چهارم
خلاصه که جونم براتون بگه هنوز هیچ درد نداشتم بدنم بی حس بود و پمپ دردم داشتم چیزی نفهمیدم بچه رو بعد دوساعت لباس پوشوندن و گذاشتنش رو تخت خودش برام پرستارا شیاف اوردن و دستکش دادن تا استفاده کنم و بعدم پوشک و زیر اندازمو عوض کردن و رفتن بعد ی حدود دو سه ساعت دل دردام شروع شد اما با پمپ درد اوکی و قابل تحمل بود تا اینکه ساعت ۱۲ اومدن سوند رو کشیدن و مترونیدازول زدن بهم و بعد تموم شدنش گفت پاشو راه برو ای وای از اون حال نمیتونستم حتی یک سانت تکون بخورم ک بچه را شیر بدم با هزار مکافات و تحمل کلی درد از تخت اومدم پایین ده قدم رفتم جلو از شدت درد پاهام ضعف رفت و افتادم مامانم خیلی محکم نگهم داشته بود و داد زد پرستارا همه اومدن و کمکم کردن بردن رو تخت خوابوندنم خیلی حالم بد شد فشارم افتاد نفس کم اوردم رنگم مثه گچ سفید شده بود و دهنم خشکیده بود بیحال افتادم رو تخت صداهارو میشنیدم اما نمیتونستم صحبت کنم از شدت بیحالی با خوردن کلی ابمیوه و کمپوت اناناس و خرما کمی ب خودم اومدم اما اونشب دیگه اصلا نیومدم پایین از تخت تا فرداش ک کمی بهتر شدم شروع کردم ب راه رفتن خیلی سخت بود و خیلی درد داشتم اما باید تحمل میکردم باید سرپا میشدم انقد درد داشتم ک میگفتن من فک نکنم دیگه بتونم مثل قبل راه برم ساعت ۱۱ صبح هم مرخص شدیم و برگشتیم ب سمت خونه چون راهم دور بود خیلی اذیت شدم اما ارزششو داشت خلاصه که با تموم سختیایی ک داشت و دردایی ک کشیدم خیلی بهم خوش گذشت خیلی حس خوبی داشتم خیلی خوشحال بودم و واقعا خیلی زود گذشت و دلم برا اونروزا تنگ شده امیدوارم همه ی مادرا صحیح و سلامت با دل خوش بچشون رو بغل بگیرن خیلی حس خوبی داره😍😍😍
مامان آقا آرتا 🐣 مامان آقا آرتا 🐣 ۱۲ ماهگی
🌿🌿خاطرات روز زایمان _ ۱۱ 🌿🌿
خلاصه که لحظه ی اولین راه رفتن بعد از سزارین فرا رسید.اول سوند رو جدا کردن ک اصلا درد نداشت. و بعد اومدن کمکم که راه برم، ی خانوم مهربون ک خیلی خیلی ممنونشم ،فک کنم از نیروهای خدماتی بودن نمیدونم!
از سخت ترین لحظات بود، با اینکه پمپ درد داشتم ولی سمت چپ دلم خیلی میسوخت، انگار که داشتن پوستمو جدا میکردن، من ادمی نیستم که جلوی کسی آه و ناله کنم به خصوص ادم غریبه، ولی اون لحظه فقط اشک میریختم میگفتم ن نمیتونم، توی ذهنم داشتم فک میکردم بگم برام سوند بزنن، یکی دو هفته رو ویلچر میشینم اما راه نمیرم🤣خلاصه که خیلی داشتم کولی بازی درمیاوردم اما واقعی بود. توی دلم همه پیامبرا و اماما رو صدا زدم، بعد یکم مکث کردم اشکامو پاک کردم ، با همه توانم سعی کردم پامو حرکت بدم و از تخت پایین برم.
با دو سه قدم به سرویس بهداشتی رسیدم. اون خانوم مهربون بدنموشست، خون هارو از روی پام پاک کرد🥲 اون لحظه اینقد سخت بود برام و بغض داشتم از وضعیتم که برام مهم نبود اون خانوم غریبس!!
خلاصه با سوزش برگشتم سمت تخت.مامانم همش میگف همه ی دردش برای امشبه صبور باش. و واقعا هم همین بود.
ابمیوه و شام خوردم، سری دوم با کمک خیلی کمتری از تخت پایین اومدم و دیدم اره انگاری فقط دفعه اولش درد داشت(چون میگذرد غمی نیست)