۱۱ پاسخ

حالا بذار سینه خیز بره دد ب ب کنه اونوقته که میخوای درسته قورتش بدی😍😍😍

وای حالا بمون بزرگتر بشه. صداش میکنی غش کنی از خنده اون موقع دوست داری جونتو بدی براش 😍😍

عشقم درخواست میدی

اره بخدا من دومین سالگرد عروسیم بچم یه ماهش بود😂😂😂😂کلی مقاومت کردم تازه وگرنه همون سال بچه میخاس همسرم

انشالله 🙏🙏🙏💜

دهنشو ببین 😍😍خدا حفظش کنه انشالله آینده و بخت همه بچه ها روشن باشه

وای چقد عروسکههه😍😍من با اینکه خیلی خیلی خیلی عذاب کشیدم سر حاملگی و زایمان ولی میگم ماش زودتر مباوردم پنج ساله ازدواج کردم سه ساله عروسی کردم کاش همون سه سال پیش میاوردم😍

انشاءالله

اوخ ننه ننه

حالا فعلا یک ماهشه
هرچی بزرگ‌تر میشه تو دل برو تر و جذاب تر و دوست داشتنی تر میشه

انشالله

سوال های مرتبط

مامان علی‌اکبرآیناز🌸 مامان علی‌اکبرآیناز🌸 روزهای ابتدایی تولد
پارت پنجم........
آقا
جونم براتون بگه حس فشار از جلو وپشت داشتم
قشنگ یادمه سر سومین زور
با اینکه دکتر گفت ۳ سانتی با زور سوم یهو یه چی از بدنم پرت شد بیرون
جیغ میزدم دکتر یه چی ازم دراومد
چون پرده هارو کشیده بودم کسی نمیومد ببینه فکر میکردن دروغ میگم تا اینکه
صدای بچه اومد سمت چپم مامای بغلی پرده رو زد کنار وفریاد زد بچه اش ب دنیا اومد .
وهرچی دکتر وپرستار بود ریختن کنار تختم همه میخندیدن وتبریک میگفتن ک یهو رو همون تخت زایمان کردم
مامای خودم اومد وصداشو انداخت پس کله اش ک چرا فشار داری منو صدا نمیزنی 😑😶
درصورتی ک من هربار صدازدم خلاصه ک من رو همون تخت با ۴ یا ۳ سانت زایمان کردم .
ماما میگفت نگا کنید مریض من زایمان فیزیولوژیک کرده🥲
ناگفته نماند ک از ۱۱ونیم تا ۱۰ونیم شب من گریه میکردم نمیدونم اونهمه اشک از کجا اومده بود 😅😅
بعد به دنیا اومدن بچه جفت موند ونیم ساعت هم سرم فشار رفت تو جونم بازم درد کشیدم ک باید جفت در بیاد .
روی همون تخت هم بخیه هامو زدن وساعت ۱۱ونیم رفتیم ریکاوری وهمچنان درد واشک ادامه داره🤣🤣🤣🤣
دیگه ب حدی روحیه ام خراب بود ک اشک هام تا ساعت ۳ ادامه داشت
من حتی رفتم ریکاوری نمیتونستم بچه رو شیر بدم .
تا ساعت ۳گریه کردم واین داستان زایمان من با اینهمه درد واشک به پایان رسید
🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣