۵ پاسخ

وای من! صبح باید خودم بیدار میشدم نه صدا نه نور، اتاقم تاریک مطلقه، وگرنه حالم بد میشد همسرم آسه میرفت سرکار من بیدار نشم حالا تا صبح اصلا خوابم نمیبره میخنده بهم😁

من قبل از لیام شب که میخوابیدم هیچی بیدارم نمیکرد
حتی الارم یا زنگ گوشی و اینا
ولی بعد از لیام خیلی خوابم سبک شده
کنارم که میخوابه یه صدا بده بیدارم

واقعا مادر بودن قشنگ ترین حس. دنیاست انگار تمام زندگیت تمام زندگیت میشه بچت .

عزیزم میشه بگی مای بی بی صفر بردی یا سایز ۱؟ و لباس چ سایزی بردی؟ سرهمی تنش کردن تو بیمارستان یا بلیز شلوار؟

دقیقا خواب منم عین‌شما بود

سوال های مرتبط

مامان آقا آرتا 🐣 مامان آقا آرتا 🐣 ۵ ماهگی
😎😎خاطرات روز زایمان _ ۱۰ 😎😎
بعد از انتقال از ریکاوری به اتاق، خانوادمو دیدم، پسر کوچولوم قبل از من رفته بود توی اتاق.
اونجا روی تخت منتقلم کردن و گفتن بالشت نزارم، صاف خوابیده بودم، خیلی تشنم بود
ساعت ی ۷و ۴۰ دقیقه ی صبح رفتم اتاق عمل
ساعت ۸ و دو دقیقه پسرم متولد شد
ساعت ۸ و ۳۵ دقیقه رفتم ریکاوری
ساعت ۱۰ و ۴۰ دقیقه رفتم به اتاق
و اینجا گفتن تا ۷ و ۸ شب نمیتونم اب بخورم فقط مجازم ادامس بخورم!!!
ادامس خوردن خوب بود، خیلی حس تشنگیمو برطرف میکرد👌
حس بی حسی از بالا به پایین از بدنم خارج میشد
اول شکممو حس کردم و بعد کم کم رون و زانو و اخر از همه کف پاهام
تقریبا ۴، ۵ غصر بود که بی حسی کامل رفت...
توی اتاق هم دوبار اومدن و رحمممو فشار دادن، که خب چون بی حسی رفته بود حسش می‌کردم و درد داشت ، اما کشنده و غیر قابل تحمل نبود...
پمپ درد هم داشتم، میگفتن بخاطر پمپ درد الان درد نداری وگرنه خیلی درد داشتی(نمیدونم اره یا ن)
خلاصه شد ساعت ۷ شب، گفتن میتونی مایعات بخوری
بعدش هم سوپ بخور و اکر حالت تهوع نداشتی غذا هم بخور
بعدش ساعت ۸ اینا اومدن گفتن میخایم سوند رو دربیاریم، باید دیگه راه بری....
به خاطر چیزایی که شنیده بودم از اولین راه رفتن بعد زایمان، واقعا ترسیدم...