۱۰ پاسخ

منم طبیعی بودم ولی چرا خواب نرفتم کلا بیدار بودم حتی شب ک رفتم تو بخش

منم کلن خاب بودم بعد زایمان

من دلم اون شب تا صبح قبل روز زایمان و میخواد ،شب قبل روز زایمان ی جور عمیق خوابیدم و راحت خوابیدم ک دیگ تا الان اونجوری نخوابیدم

منم گاهی وقتا دلم برا اون خواب بی دغدغه اونم بعد کلی درد کشیدن تنگ میشه..اصن یه آرامشی داره ک تهش نا پیدا😌

تروخدا راست میگی اون خواب ۵ دقیقه ای میچسپه به خصوص واسه اونایی که طبیعی اوردن

جوووون دلم انار خواست😋😋😋😋😋
بیا با هم بخوریم

من قبل زایمان هم خیلی خوابیدم 😂

من سزارین بودم خواب شیرینم وقتی بود که آمپول بیهوشی رو بهم زدن😅البته تو ریکاوری هم وقتی به هوش اومدم و صدای بچمو شنیدم یه خواستم بیدار بمونم ولی خیلی گیج بودم بازم خوابم برد تا اینکه یهو به درد وحشتناک ماساژ رحمی رو تجربه کردم و خواب کلا از سرم پرید

وایییی حاجی خیلی من حس کردم رو ابرم اینقدر چسبید سبک سبک😂😑دلم خواست

زایمان طبیعی داشتی ؟

سوال های مرتبط

مامان نلای مامان🎀🧸 مامان نلای مامان🎀🧸 ۱۶ ماهگی
بچه که بودم،توی یه خونه بودیم که آشپزخونه‌ش یه نورگیر کوچیک توی سقف داشت🏡

طبق شواهد و حرفای پدر و مادرم،آخرین بار وقتی من ۴ ساله بودم توی اون خونه بودیم ولی من یه سری خاطرات درهم و برهم از اون خونه دارم...

مثل اینکه یادمه ساعت ها زیر اون نورگیر می‌نشستم موقع آشپزی مامانم و به اون باریکه‌های نوری که از بالا رگه رگه می‌تابیدن تا پایین نگاه میکردم🌅

یه مخروط از پرتوهای نور که می‌پاشید توی خونه و من توی ذهنم فکر می‌کردم اون خداست....

به عنوان یک بچه این تصویر چنان قوی تو سرم شکل گرفته بود که شاید تا همین چند وقت پیش هم وقتی میگفتم خدا،اون بارقه‌های نور توی سرم شکل میگرفت و منی که یه بچه خیلی کوچولو بودم زیر اون سقف که زل زده به منبع روشنایی☀️

این روزها مدام بهش فکر می‌کنم،به اینکه خدای اون دختر کوچولو هنوز حواسش هست؟
برای من هنوز همونقدر روشن و بزرگ و عجیبه...
اما گاهی می‌ترسم...واقعا می‌ترسم که سرنوشتی که برام در نظر گرفته تلخ باشه...

خدای قشنگم...مراقبمون باش...🌿🥹



📸عکسی که دیروز گرفتم واقعا شبیه خدای بچگی‌هام بود...


فرزندپروری
پوشک
شیرخشک
واکسن
مامان کایان😇 مامان کایان😇 ۱۳ ماهگی
كايان عزيزم
پارسال دقيقا همجين شبى آخرين شبى بود كه تو شكمم بودى ساعت دوازده يه شام سبك ولى مقوى خوردم و دوش كرفتم وخوابيدم حس عجيبى داشتم هم خوشحال بودم كه بالاخره قراره اون جهره كوجولو دوست داشتنيتو ببينم
هم دلم براى اينقدر نزديك بودنمون تنك ميشد براى اون تكون خوردنات
براى اون لكَد زدنات
صبح ساعت ٧بيمارستان بودم دل تو دلم نبود براى كرفتن اون دستاى كوجولوت
ساعت ده دقيقه به ده توبه دنيا اومدى و زندكى يه روى تازه بهمون نشون داد با اومدنت انكار كل دنيا تغيير كرد &
عمر مامان درسته بعد دنيا اومدنت نتونستيم تو رو ببريم خونه و ٢٥روز تو
بسترى بودي e"
خيلى كَريه كردم خيلى سخت كَذشت براى من و بابايى هر يك روزى كه تو اونجا بسترى بودى و من بالا سرت بودم برامون قد ده سال كَذشت
اما الان كه به تو و اون همه لحظه های قشنگ و شیرین بازیات فکر میکنم میبینم واقعا ارزششو داشت به خاطرت هر سختی و به جون بخرم ❤️
تولدت مبارک قند روزای تلخ🫀
۱۴۰۵/۰۲/۳۰
مامان نِلارا 🧚🏻🍓🍭 مامان نِلارا 🧚🏻🍓🍭 ۱۳ ماهگی
مامان نی نی مامان نی نی ۱ سالگی
پارسال همین ساعت ها بود که برای خودم سوپ درست کرده بودم و آناناس و آب و خوراکی جمع کرده بودم آخرین تایمی که می‌تونستم برم برای زایمان طبیعی دو روز دیگه بود ولی الان یه مقدار درد می‌گرفت ول میکرد که تایم که گرفتم هر پنج دقیقه یکبار بود تقریبا
ولی دردم خیلی قابل تحمل بود
به شوهرم گفتم درسته دردش بچه بازی است اما تایماش خیلی نزدیک بهم است یه سر بریم بیمارستان معاینه بشم فوقش بر میگردیم در کل هم نمی‌خواستم به مامانم بگم که میرم میخواستم هروقت زایمان کردم زنگ بزنم و خبر بدم
ولی رفتن همانا و معاینه همانا و پاره شدن کیسه آب همانا
و موندگار شدیم
صبح ساعت تقریبا ۷ و نیم بود که زایمان کردم

اون دفتری هم که دستمه نکاتی که تو کلاسا گفته بودن نوشته بودم به خیال اینکه میتونم بخونم اون موقع
که بعدها یادم اومد یکی از ورزش هایی که تو دفترم نوشت بودم دقیقا مشکلی بود که سر زایمان بهش برخوردم و اگه ماما همراهم بهم اون ورزشها رو میداد شاید کمکی میکرد ...


ولی در کل مشکلات من از بعد زایمان شروع شد🤧🤧
مامان هانیه مامان هانیه هفته هشتم بارداری
میخوام یک پندی که تا به امروز خودم دقت نکرده بودم و پدرم بهم یاد آوری کرد رو بگم و من تا به امروز که دخترم یکسالش بود و به خاطر سن وتجربه کم اصلا بهش دقت نکرده بودم
من بعد از زایمان زودرس که داشتم و بعدش افسردگی و بعد توی دوران بارداری که نه ماه استراحت مطلق بود دخترم به دنیا اومد
خدارو هزار مرتبه شکر می‌کنم
من توی جمع های دوستانه و خانوادگی که چند تا از اطرافیان که بچه ندارند
دخترم رو خیلی بوس و بغل میکردم اصلا توجه نکرده بودم که طرف مقابلم شاید توی دلش یک حسرت و آهی بکشه
پدرم بهم گفت تو نباید توی جمع قربون صدقه بچه بری یک آه اگر اون بکشه پیامدهاش خدای نکرده جبران پذیر نیست و رعایت بکن

الان هم به شما دوستان میخوام بگم لطفا حال کسایی که بچه میخواید ولی به هر دلیلی بچه دار نمیشن رو درک کنید زیاد قربون صدقه بچه هاتون توی جمع نرید حتی اگر اون فرد بچه شما رو دوست داشته باشه خدای نکرده شاید ناخواسته یک آه ‌و حسرتی بکشه و پیامد های جبران ناپذیری برای شما داشته باشه