بچه که بودم،توی یه خونه بودیم که آشپزخونه‌ش یه نورگیر کوچیک توی سقف داشت🏡

طبق شواهد و حرفای پدر و مادرم،آخرین بار وقتی من ۴ ساله بودم توی اون خونه بودیم ولی من یه سری خاطرات درهم و برهم از اون خونه دارم...

مثل اینکه یادمه ساعت ها زیر اون نورگیر می‌نشستم موقع آشپزی مامانم و به اون باریکه‌های نوری که از بالا رگه رگه می‌تابیدن تا پایین نگاه میکردم🌅

یه مخروط از پرتوهای نور که می‌پاشید توی خونه و من توی ذهنم فکر می‌کردم اون خداست....

به عنوان یک بچه این تصویر چنان قوی تو سرم شکل گرفته بود که شاید تا همین چند وقت پیش هم وقتی میگفتم خدا،اون بارقه‌های نور توی سرم شکل میگرفت و منی که یه بچه خیلی کوچولو بودم زیر اون سقف که زل زده به منبع روشنایی☀️

این روزها مدام بهش فکر می‌کنم،به اینکه خدای اون دختر کوچولو هنوز حواسش هست؟
برای من هنوز همونقدر روشن و بزرگ و عجیبه...
اما گاهی می‌ترسم...واقعا می‌ترسم که سرنوشتی که برام در نظر گرفته تلخ باشه...

خدای قشنگم...مراقبمون باش...🌿🥹



📸عکسی که دیروز گرفتم واقعا شبیه خدای بچگی‌هام بود...


فرزندپروری
پوشک
شیرخشک
واکسن

تصویر
۱۲ پاسخ

چقد قشنگ 🥹✨

🫠🫠🫠🫠🫠🫠🫠🫠🫠

چقد قشنگ گفتی عزیزم 🥲
الهی همیشه نگاه خدا بهت باشه

چه عسک قشنگی کجاس؟خودت گرفتی؟

چقدر قشنگ نوشتی
و چه عکس زیبایی گرفتی
🥲✨️🌠

اسکرین گرفتم چقد قشنگ بود 🫠🫠🫠

چه زیبا🥲❤️‍🩹

خیلی قشنگ‌ بود

خدا حواسش به هممون هست و دستمونو محکم گرفته

خدایا حواست بهمون باشه

عزیزم....دختر کوچولوی با احساس و مهربون

چه زیبا

سوال های مرتبط

مامان هانیه مامان هانیه هفته هفتم بارداری
میخوام یک پندی که تا به امروز خودم دقت نکرده بودم و پدرم بهم یاد آوری کرد رو بگم و من تا به امروز که دخترم یکسالش بود و به خاطر سن وتجربه کم اصلا بهش دقت نکرده بودم
من بعد از زایمان زودرس که داشتم و بعدش افسردگی و بعد توی دوران بارداری که نه ماه استراحت مطلق بود دخترم به دنیا اومد
خدارو هزار مرتبه شکر می‌کنم
من توی جمع های دوستانه و خانوادگی که چند تا از اطرافیان که بچه ندارند
دخترم رو خیلی بوس و بغل میکردم اصلا توجه نکرده بودم که طرف مقابلم شاید توی دلش یک حسرت و آهی بکشه
پدرم بهم گفت تو نباید توی جمع قربون صدقه بچه بری یک آه اگر اون بکشه پیامدهاش خدای نکرده جبران پذیر نیست و رعایت بکن

الان هم به شما دوستان میخوام بگم لطفا حال کسایی که بچه میخواید ولی به هر دلیلی بچه دار نمیشن رو درک کنید زیاد قربون صدقه بچه هاتون توی جمع نرید حتی اگر اون فرد بچه شما رو دوست داشته باشه خدای نکرده شاید ناخواسته یک آه ‌و حسرتی بکشه و پیامد های جبران ناپذیری برای شما داشته باشه
مامان نیهان🩷 مامان نیهان🩷 ۱ سالگی
🍃🌸 به نام خدایی که نیهان رو بهمون هدیه داد…

امروز که تقویم رسید به هشت مرداد، یک سال از اون روز بزرگی که تو اومدی توی آغوشمون گذشته. هنوزم انگار صدای اولین گریه‌ات توی گوشمه… اون لحظه‌ی ناب، اون نفس گرم، اون قلب کوچیک اما پر از زندگی که توی بغل من می‌تپید، انگار دنیا از نو متولد شد.🪽

یادمه روزای اول، چقدر کوچیک بودی… اون‌قدر که وقتی بغلت می‌کردم، حس می‌کردم دارم همه دنیامو بغل می‌کنم. تک‌تک شب‌بیداری‌هام، گریه‌ها، لبخندهای بی‌صدا، و اون خنده‌ی اولی که دلمو از جا کند، همه‌شون توی قلبم ثبت شدن.

نیهانم… تو بزرگ شدی. حالا دیگه بهت می‌گم “دخترم” و تو با یه لبخند شیطون یا یه صدای شیرین جواب می‌دی. ۴ تا دندون کوچیکت درآمده، راه رفتن رو یاد گرفتی، مامان و بابا گفتنت شیرین‌ترین موسیقی دنیاست.

یه سال گذشت از اولین لحظه‌ای که دستتو گرفتم… یه سال پر از تجربه، عشق، ترس، اشک و خنده. انگار همین دیروز بود که اولین بار اسم‌تو صدا زدم و حالا دارم تولد یک‌سالگیتو جشن می‌گیرم.

تو فقط یه دختر کوچولو نیستی، تو امیدی، نوری، آرامشی که با اومدنت زندگی‌مونو معنا دادی. با هر نگاهت، با هر حرکتت، انگار خدا لبخندشو توی خونه‌مون گذاشته.

امروز، تولد توئه… اما انگار دوباره تولد منم هست. چون با تو، منم دوباره متولد شدم… یه مادر شدم، یه عاشق واقعی، یه آدمی که یاد گرفت بی‌قید و شرط دوست داشتن یعنی چی.

🎂🎈 بهشت پنهان من، تولد یک‌سالگیت مبارک.
امیدوارم دنیا همیشه به اندازه قلبت مهربون باشه، و زندگی برات پر از رنگین‌کمان، لبخند و رؤیاهای قشنگ بشه.
با عشقِ بی‌نهایت…
مامان و بابا 🌈🦄
مامان محمد صدرا ❤️ مامان محمد صدرا ❤️ ۱۴ ماهگی
سلام خانوما




ازتون میخام یه مشورت خواهرانه بهم بدین . منو همسرم رابطمون بعد به دنیا اومدن بچه داره سرد میشه همسرم ساعت کاری بیشتری داره و مشغله بیشتر هم نسبت به قبل داره منم که خودتون میدونید دنیای جدید مادر شدن اونم با ۱۷ سال سنم (با خواست خودم باردار شدم لطفا واسه سنم چیزی نگید🙄)
همسرم توقع داشت وقتی میاد خونه من بهش اون آرامش رو بدم و به قول خودش تو خونه حالش خوب باشه ولی من فقط ازش محبت و توجه بیشتری میخواستم چون واقعا روحم خسته بود
وقتی من حالم خوب نبود توی خونه خب همسرمم اون آرامش رو نمی‌گرفت و یکم از هم فاصله گرفتیم
اینم بگم اینجوری نبود که کلا سرد باشیم از هم ، اون عشق و علاقه روتین که توی همه زندگی ها هست بین ما هم بود و هست
ولی خب حس میکنم این قهر کردنای کوچیک و مشکلاتی که با هم داشتیم کم کم تو این یک سال الان داره خودش رو نشون میده هم از نظر عاطفی و هم ...
کسی بوده شبیه من باشه؟
به نظرتون من به عنوان یک خانوم خونه چیکار میتونم بکنم واسه بهتر شدن زندگیم ؟
شیر خشک
فرزند پروری
پوشک
کولیک
رفلاکس
کودک
نوزاد
مامان نی نی مامان نی نی ۱ سالگی
پارسال همین ساعت ها بود که برای خودم سوپ درست کرده بودم و آناناس و آب و خوراکی جمع کرده بودم آخرین تایمی که می‌تونستم برم برای زایمان طبیعی دو روز دیگه بود ولی الان یه مقدار درد می‌گرفت ول میکرد که تایم که گرفتم هر پنج دقیقه یکبار بود تقریبا
ولی دردم خیلی قابل تحمل بود
به شوهرم گفتم درسته دردش بچه بازی است اما تایماش خیلی نزدیک بهم است یه سر بریم بیمارستان معاینه بشم فوقش بر میگردیم در کل هم نمی‌خواستم به مامانم بگم که میرم میخواستم هروقت زایمان کردم زنگ بزنم و خبر بدم
ولی رفتن همانا و معاینه همانا و پاره شدن کیسه آب همانا
و موندگار شدیم
صبح ساعت تقریبا ۷ و نیم بود که زایمان کردم

اون دفتری هم که دستمه نکاتی که تو کلاسا گفته بودن نوشته بودم به خیال اینکه میتونم بخونم اون موقع
که بعدها یادم اومد یکی از ورزش هایی که تو دفترم نوشت بودم دقیقا مشکلی بود که سر زایمان بهش برخوردم و اگه ماما همراهم بهم اون ورزشها رو میداد شاید کمکی میکرد ...


ولی در کل مشکلات من از بعد زایمان شروع شد🤧🤧