۶ پاسخ

من از ۶ ماهگی کارتون گذاشتم خداروشکر دوس داره هم بازی میکنه هم نگاه میکنه کارتون ام نباشه آهنگ میزارم

من خودم به شخصه مستقیم واسه پسرم روشن نمیکنم که مثلا سرگرم بشه اما خودمون که میبینیم بلاخره پسرمم چشمش میخوره

نه بابا گاهی وقتا اشکالی نداره ،منم صبح که بیدار میشم تلوزیون را روشن میکنم دوست دارم یه صدایی تو خونه باشه،پسرمم گاهی نگاه میکنه ولی نه مداوم ،این که ایرادی نداره ،اگه بچه میخکوب بشینه پای تلوزیون بده

آهنگ خالی بزار اسباب بازی هم بزار پیشش

والا میگن زیر دو سال ممنوعه
ولی واقعا میشه تا دوسال تلویزیون روشن نکرد؟؟؟ محاله
کمتر میشه ولی اینکه کلا خاموش واقعا نمیشه
بعدشم ما خودمون با تلویزیون و کارتوناش بزرگ شدیم
نذار نزدیک بره زیادم نگاه نکنه

بچه منم شبکه پویا رو نگاه میکنه منم نمیذاشتم اصلا نگاه کنه ولی بعضی وقتا خسته میشم مجبور میشم بزارم نگاه کنه

سوال های مرتبط

مامان لیانا و آوینا😍🥰 مامان لیانا و آوینا😍🥰 ۲ سالگی
مامان محمدامین مامان محمدامین ۱۱ ماهگی
حس میکنم مادرشوهرم میخواد بچمو وابسته خودش کنه
سه ماهی میشه طلاق گرفته و با ما زندگی میکنه البته ما خودمون اصرار کردیم که پیش ما بمونه چون جایی رو نداشت که بره البته که هیچ وقت از زبون کم نمیاره به قول خودش انقد آشنا و دوست و رفیق داره که نگو ولی خب من بخاطر شوهرم که استرس مادرشو نداشته باشه قبول کردم چون شوهرم یه مریضی داره که استرس و نگرانی براش خوب نیست
با اینکه خیلی کمک میکنه تو خونه کار میکنه بچه رو نگه میداره کاراشو میکنه و اینا...ولی جدیدا حس خوبی ندارم حس میکنم بچم دوتربیته میشه حس میکنم از من فاصله میگیره و وابسته مادربزرگش میشه مخصوصا که دانشگاهمم داره شروع میشه و بعضی روزا از صبح تا غروب خونه نیستم قبلا تصمیم داشتم این تایم بچه رو پیش مادر خودم بزارم ولی الان که مادرشوهرم با ماست دیگه میمونه پیش اون
نمیدونم چیکار کنم یه اخلاقایی داره که خیلی بچه رو لوس میکنه بغلی میکنه همش میبرتش تو کوچه دورش میده همشم از خودش تعریف میکنه مثلا تا بچه دست منه و داره گریه میکنه میاد بچه رو میگیره وای بچم مگه من مردم که گریه میکنی بیا ببرمت بیرون نگا نگا بچه منو میخواست نگا ساکت شد😐
نمیدونم چیکار کنم بعضی وقتا خیلی حرص میخورم و خودمو لعنت میکنم که قبول کردم با ما زندگی کنه از طرفی هم دلم براش میسوزه خودمو میزارم جاش
مامان نلای مامان🎀🧸 مامان نلای مامان🎀🧸 ۱ سالگی
بچه که بودم،توی یه خونه بودیم که آشپزخونه‌ش یه نورگیر کوچیک توی سقف داشت🏡

طبق شواهد و حرفای پدر و مادرم،آخرین بار وقتی من ۴ ساله بودم توی اون خونه بودیم ولی من یه سری خاطرات درهم و برهم از اون خونه دارم...

مثل اینکه یادمه ساعت ها زیر اون نورگیر می‌نشستم موقع آشپزی مامانم و به اون باریکه‌های نوری که از بالا رگه رگه می‌تابیدن تا پایین نگاه میکردم🌅

یه مخروط از پرتوهای نور که می‌پاشید توی خونه و من توی ذهنم فکر می‌کردم اون خداست....

به عنوان یک بچه این تصویر چنان قوی تو سرم شکل گرفته بود که شاید تا همین چند وقت پیش هم وقتی میگفتم خدا،اون بارقه‌های نور توی سرم شکل میگرفت و منی که یه بچه خیلی کوچولو بودم زیر اون سقف که زل زده به منبع روشنایی☀️

این روزها مدام بهش فکر می‌کنم،به اینکه خدای اون دختر کوچولو هنوز حواسش هست؟
برای من هنوز همونقدر روشن و بزرگ و عجیبه...
اما گاهی می‌ترسم...واقعا می‌ترسم که سرنوشتی که برام در نظر گرفته تلخ باشه...

خدای قشنگم...مراقبمون باش...🌿🥹



📸عکسی که دیروز گرفتم واقعا شبیه خدای بچگی‌هام بود...


فرزندپروری
پوشک
شیرخشک
واکسن