سلام خانوما




ازتون میخام یه مشورت خواهرانه بهم بدین . منو همسرم رابطمون بعد به دنیا اومدن بچه داره سرد میشه همسرم ساعت کاری بیشتری داره و مشغله بیشتر هم نسبت به قبل داره منم که خودتون میدونید دنیای جدید مادر شدن اونم با ۱۷ سال سنم (با خواست خودم باردار شدم لطفا واسه سنم چیزی نگید🙄)
همسرم توقع داشت وقتی میاد خونه من بهش اون آرامش رو بدم و به قول خودش تو خونه حالش خوب باشه ولی من فقط ازش محبت و توجه بیشتری میخواستم چون واقعا روحم خسته بود
وقتی من حالم خوب نبود توی خونه خب همسرمم اون آرامش رو نمی‌گرفت و یکم از هم فاصله گرفتیم
اینم بگم اینجوری نبود که کلا سرد باشیم از هم ، اون عشق و علاقه روتین که توی همه زندگی ها هست بین ما هم بود و هست
ولی خب حس میکنم این قهر کردنای کوچیک و مشکلاتی که با هم داشتیم کم کم تو این یک سال الان داره خودش رو نشون میده هم از نظر عاطفی و هم ...
کسی بوده شبیه من باشه؟
به نظرتون من به عنوان یک خانوم خونه چیکار میتونم بکنم واسه بهتر شدن زندگیم ؟
شیر خشک
فرزند پروری
پوشک
کولیک
رفلاکس
کودک
نوزاد

تصویر
۱۱ پاسخ

شاید این اتفاق واسه اکثر مامانا پیش آمده دوست خوبم
اما خودم بشخصه سعی کردم کارای کوچیکی انجام بدم تا یکم به روال قبل برگردیم.هرچنذ دیگه نمیشه چون الان یه فرشته کوچولو آمده تو زندگی که لازمه خیلی بهش توجه کرد ،البته که کار مادرا خیلی بیشتر میشه.سخای بیشتر میشه خستگی و کلافگی بیشتر میشه .
اما من سعی کردم با یه کارای کوچیکی مثل با درست کردن دسر چای شربت موقع رسیدن ازش پذیرایی کنم
راستشو بخوای ما مامانا نیاز بیشتری داریم واسه اینکه یکی نازمون رو بخری قربون صدقمون بره و کارمون رو ببینه .
اما اگر حال شوهرتون خوب کنی ،اونم واسه تو این کارا رو می‌کنه

بستگی داره خواستش از محبت چی باشه
یه مدت دل به دلش بده
تا اونم دلش گرم بشه و بعدم شما خواستتو بهش بگو

من اوایل خیلی رابطم خوب بود الان تقریبا ۹ ۱۰ ماهی میشه رابطم با شوهرم افتضاحه هرشب مون بحث و ناراحتی تک و توک پیش میاد شب مون اروم باشه..
من یکی واقعا خستم🫠💔

رابطه ی زناشوییتونوبیشترکنید و وقت بذارید برای هم خیلییی اثر داره

درست میگی عزیزم برای همه هم پیش میاد بنظرم
بهش توضیح بده که اون زندگیش مثل قبله و هیچ تغییری نکرده ولی حق با اونه حق آرامش رو داره.
اما تو زندگیت کلا به قبل و بعد بچه تقسیم شد زندگیت جدید شد داری با همون بچه بزرگ میشی چون مادر انگار وارد یه زندگی جدید شده که سن زندگیش هم سن همون بچه‌ست. تازه داری یاد می‌گیری علاوه بر اون مسئولیت خیلی سخت و سنگینیه بزرگ کزدن بچه اونم بچه اول.
بخاطر همین تو فعلا بیشتر از اون نیاز به توجه و حمایت اون داری ولی بهش بگو این توجه باعث میشه ظرف منو پر کنه اون موقعی که نیاز من برطرف شد و تونستم از این شرایط یکم بیرون بیام اونوقت همونی میشه که تو میخوای و حتی زندگی شیرین تر از قبل بچه ممکنه بش

کاملا طبیعیه عزیزم. سعی کنید جفتتون هدفتون این رو قرار برید ک در مقابل بدنیا آوردن یه بچه مسئولید. مسئولید که یه خونه ی سرشار از عشق و محبت رو بهش بدید. سعی کنید تو خونه بیشتر بخندید شوخی کنید بازی کنید حال هر سه نفرتون خیلی بهتر میشع

سلام عزیزم
عذر میخوام،همین پروفایل شما رو یه خانمی گذاشته بود که داشت طلاق می‌گرفت.میگفت از دوران حاملگی خونه باباشه،ببخشید شما همون نیستی؟

عزیزم همه ما همین شرایطو داریم انقدر درگیر بچه و زندگی هستیم که نایی برامون نمیمونه و یکی باید بیاد به ما برسه بخدا، شما خیلی خانومی که انقدر به فکر همسرتی در صورتیکه حاملگی تغییرات هورمونی، فشار مادر شدن بچه نگه داشتن همه با شمایت(مادر) پس شما همینکه مادره خوبی هستی به دنیا بسه، در کنارشم مطمئنا باید حواست به همسرت باشه و بالعکس ایشونم باید هوای شمارو داشته باشه باتوجه به اینکه مادر بسیار جوانی هستی ، به خودت برس زمانهایی که بچه خوابه سعی کن دونفرهای قشنگیو داشته باشین مثلا باهم فیلم ببیینید شام میخورید از نکات مثبت بچه و روزت بگی، و سعی کن اول از همه خودتو فراموش نکنی ❤️

چ وقتایی بیشتر خونس مثلا اگه شبا بیشتر کنارش باش

بعد از بچه دار شدن رابطه زناشویی کاملا متفاوت میشه سخت ...وقت کم...و خیلی چیزای دیگ هست ک بخوام بگم یه صفحه‌ باید بنویسم
ماهم وقتمون باهم خیلی کمتر از قبل شده همون چیزایی ک شما گفتی

ماهم همین مشکل و داریم با این تفاوت ک شوهر من بچه نمیخاست فقط من میخاستم

سوال های مرتبط

مامان فرزندم مامان فرزندم ۲ سالگی
مامان رادمان مامان رادمان ۱۲ ماهگی
امروز تولد رادمانه... و تولد دوباره‌ی من. 🤍
یک سال پیش، درست همین روز، فقط یک پسر به دنیا نیومد... یک مادر هم متولد شد.
دوازده ماه پیش، وقتی صدای اولین گریه‌ات توی اتاق پیچید، انگار دنیا برای همیشه قبل و بعد از اون لحظه تقسیم شد. از همون ثانیه فهمیدم که دیگه هیچ‌وقت آدم سابق نمی‌شم.
یک سال گذشت... سالی که پر بود از شب‌های بی‌خوابی، نگرانی‌های بی‌پایان، اشک‌های یواشکی، خنده‌های از ته دل، اولین لبخندت، اولین دندونت، اولین قدم‌هایی که برای رسیدن بهش لحظه‌شماری کردم...
بارها خسته شدم... بارها به خودم شک کردم... اما هر بار که نگاهم به تو افتاد، دوباره جون گرفتم.
تو فقط بزرگ نشدی رادمان... من هم کنار تو بزرگ شدم. صبورتر شدم، قوی‌تر شدم، عاشق‌تر شدم.
امروز که یک ساله شدی، بیشتر از هر چیزی به خودم افتخار می‌کنم؛ نه چون بی‌نقص بودم... چون با تمام خستگی‌ها، ترس‌ها و سختی‌ها، هر روز تمام تلاشم را برای مادر خوبی بودن کردم.
تولدت مبارک، تمام دنیای من... ممنون که با اومدنت، به زندگی من معنی تازه‌ای دادی.
و تولد دوباره‌ی من هم مبارک... روزی که فهمیدم مادر شدن فقط به دنیا آوردن یک بچه نیست؛ تولد نسخه‌ای از خودته که تا قبل از اون روز، حتی نمی‌شناختیش. 🤍✨
با تاخیر
۱۴۰۴/۵/۱۶
مامان نلای مامان🎀🧸 مامان نلای مامان🎀🧸 ۱۷ ماهگی
بچه که بودم،توی یه خونه بودیم که آشپزخونه‌ش یه نورگیر کوچیک توی سقف داشت🏡

طبق شواهد و حرفای پدر و مادرم،آخرین بار وقتی من ۴ ساله بودم توی اون خونه بودیم ولی من یه سری خاطرات درهم و برهم از اون خونه دارم...

مثل اینکه یادمه ساعت ها زیر اون نورگیر می‌نشستم موقع آشپزی مامانم و به اون باریکه‌های نوری که از بالا رگه رگه می‌تابیدن تا پایین نگاه میکردم🌅

یه مخروط از پرتوهای نور که می‌پاشید توی خونه و من توی ذهنم فکر می‌کردم اون خداست....

به عنوان یک بچه این تصویر چنان قوی تو سرم شکل گرفته بود که شاید تا همین چند وقت پیش هم وقتی میگفتم خدا،اون بارقه‌های نور توی سرم شکل میگرفت و منی که یه بچه خیلی کوچولو بودم زیر اون سقف که زل زده به منبع روشنایی☀️

این روزها مدام بهش فکر می‌کنم،به اینکه خدای اون دختر کوچولو هنوز حواسش هست؟
برای من هنوز همونقدر روشن و بزرگ و عجیبه...
اما گاهی می‌ترسم...واقعا می‌ترسم که سرنوشتی که برام در نظر گرفته تلخ باشه...

خدای قشنگم...مراقبمون باش...🌿🥹



📸عکسی که دیروز گرفتم واقعا شبیه خدای بچگی‌هام بود...


فرزندپروری
پوشک
شیرخشک
واکسن
مامان 💗💞هانا👶❤ مامان 💗💞هانا👶❤ ۱۳ ماهگی
امروز تولد بچه ام بود.
بالاخره شد یک سال.
یک سال گذشت و چقد سخت گذشت.
وای که چقد سخت بود 🫠
چه شبایی که از شدت بیخوابی گریه نمیکردم چه روزایی که از شدت عصبانیت خودمو نزدم آخه بچه ام خیلی ناآروم بود و منم دست تنها.از یه طرف افسردگی بعد زایمان از یه طرف گریه های بچه بیخوابی استرس از بین رفتن خلوتای دو نفره ی منو همسرم .خلاصه که هر موقه یاد اون وقتام میفتم به حال خودم گریه ام میگیره حتی یه نفر نبود این بچه رو یه ربع از من بگیره من یه نفس بکشم دروغ چرا بعضی وقتا با خودم میگفتم اشتباه کردم
بچه آوردم.خلاصه با هر بدبختی بود از مرحله رو رد کردم
ولی اینو به اونایی که تازه بچه آوردن میگم زمان حلال مشکلاته فقط باید به خودتون زمان بدید که بتوتید با شرایط جدید کنار بیاید.
مطمئن باشید رفته رفته همه چی بهتر میشه به اینم گوش نکنید که بزرگتر میشن سخت تر میشه.و این وفق دادنه کار یه ماه و دو ماه نیس من تازه بعد یه سال دارم با شرایط جدید زندگیم کنار میام.
حقیقتش قبل دنیا اومدن بچه ام تو فکر این بودم که بچه ام شد یه سالش اقدام کنم برا بعدی ولی بعد دنیا اومدن بچه هم نظر خودم هم نظر خودم درباره ی اقدام دوباره برگشت.
به هر حال خداروشکر میکنم به خاطر این دسته گلی که بهم داده و منو لایق مادر بودن دونسته این خانوم خانوما الان شده همه ی زندگی من و باباش.🤌😍😍
مامان یاس مامان یاس ۱۳ ماهگی
**دکتر بهروز گرامی‌سرشت**
من برای جوش‌هایی که ۳ روز بود توی ناحیه تناسلی دخترم زده بود بردمش پیش ایشون و همزمان خواستم آزمایش یک‌سالگیش رو هم برام بنویسن. هنوز درست حسابی حرفم تموم نشده بود که گفتن: «تو اصلا تا حالا بچه‌تو قبل از مریض شدن برای چکاپ بردی؟ وقتی مریض میشه میاریش دکتر که هنر نیست.» من هم گفتم دو ماه پیش برای چکاپ بردمش، ولی اصلا به حرفم توجه نکردن و فقط حرف خودشون رو تکرار می‌کردن. بعد از معاینه گفتن جوش‌ها قارچیه. من هم گفتم دخترم قبلا وقتی کوچیک‌تر بود برفک دهان گرفته بود، که برگشتن گفتن: «پس تو اصلا مادر خوبی نیستی که بچه‌ات دو بار بیماری قارچی گرفته.» بعد هم گفتن: «یک دونه بچه میارید باید بذارید رو چشمتون» و «این چه وضع بچه بزرگ کردنه».
واقعا هنوزم از یادآوری این برخورد حالم بد میشه. مادری کردن خودش به اندازه کافی سخت هست، اونم برای منی که توی این یک سال کل زندگیم زیر و رو شده و هنوز دارم با سختی‌هاش کنار میام. آدم از دکتر انتظار داره حداقل وقتی با نگرانی بچه‌ش رو برده، یک کم درک، احترام و راهنمایی ببینه، نه اینکه اینطوری تحقیر بشه و زیر سوال بره. تجربه من از ایشون از نظر اخلاق و برخورد، واقعا خیلی تلخ و آزاردهنده بود.

#پوشک#فرزند پروری #شیر خشک
مامان نیارا مامان نیارا ۲ سالگی
امروز تولد نیارای خوشگل منه 👧🏻🌷🌹
تو همین ساعت دختر من به دنیا اومد و مثل اسمش به زندگی ما روشنایی بخشید
قبل از بارداری با استرس باردار شدن و بعد از اون هم با سختی استراحت مطلق روزهای زندگیم سپری شد هر روز از بارداریم برام به اندازه یکماه گذشت
تا بالاخره ۱۴ شهریور ۱۴۰۳ دخترم دنیا اومد من روز تولدش ندیدمش چون بردنش ان ای سی یو
عوضش تو این ساعت محکم جای اون روز بغلش کردم رو سینه م گذاشتمش
این یکسال خیلی سخت گذشت و به جرات میتونم بگم نیارا از اون بچه آیی بود که همه چیش همراه چالش بود ولی همه ی شب نخوابی ها و خستگی ها با یک لبخندش از بین میرفت
الان هم اینجا بهش میگم:
نیارای جانم دختر عزیز مادر عاشقانه دوستت دارم و نفس من بسته به صدای نفس هات بزرگترین خواسته ی من از خدا سلامتی تو هست
وقتی به چشمام نگاه میکنی تمام دنیا رو داخل نگاه تو میبینم ازت ممنونم که دختر من شدی امیدوارم پدر و مادر خوبی برات باشیم❤️❤️🌹🌹🌹🌷🌷🌷
امیدوارم خدا همه ی بچه ها رو واسه پدر مادرهاشون سلامت نگه داره و سایه ی پدر و مادر ها روی سر دلبند هاشون باشه❤️
مامان محمّدمتین مامان محمّدمتین ۲ سالگی
یک سال گذشت…

انگار همین دیروز بود که برای اولین بار صدای گریه‌ی متین رو شنیدم. اون لحظه پر از ترس، هیجان و عشق بود. باورم نمی‌شد از این به بعد یک “مامان”م و زندگی‌م با حضورش رنگ دیگه‌ای گرفته.

این یک سال، پر از تجربه‌های تازه بود. شب‌های بی‌خوابی، نگرانی‌ها، گریه‌ها، اما در کنارش لبخندهای کوچیک، نگاه‌های شیرین و بوی خوشی که همه خستگی‌ها رو می‌برد.

کم‌کم یاد گرفتم چطور نیازهاش رو بفهمم، چطور با گریه‌هاش آرام بشم، و چطور غذاهاش رو با عشق آماده کنم. حساسیت‌هاش، محدودیت‌های غذایی، و اینکه باید حواسم به هر چیزی باشه، سخت بود، اما باعث شد بیشتر دقت کنم و خلاق‌تر بشم.

دیدن اولین لبخندش، اولین دندونش، اولین چهار‌دست‌و‌پا رفتنش، اولین کلمه‌هاش… همه‌ش برای من معجزه بود. هر روزش یه اتفاق تازه داشت که قلبم رو پر از شادی می‌کرد.

امسال فقط بزرگ شدن متین نبود؛ خودم هم بزرگ شدم. یاد گرفتم صبورتر باشم، قوی‌تر، و در عین خستگی ادامه بدم. مامان بودن سخت‌ترین و شیرین‌ترین نقش زندگی منه.

و حالا که متین یک‌ساله شده، وقتی به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم هر سختی‌اش می‌ارزید. یک سال پر از عشق و یادگیری و رشد… هم برای پسرم، هم برای خودم
مامان مانیاد مامان مانیاد ۱۵ ماهگی
پارسال در چنین شبی درست حوالی همین ساعت ها یه موجود زنده ۲۸۰۰گرمی که ناتوان ترین موجود دنیا بود و در همه چی به من وابسته بود رو در آغوش کشیدم و من شدم یک عاشق همیشه نگران به نام "مادر".تا قبل ازون هیچ تصوری از مادر بودن نداشتم و از همون لحظه درس های جدید زندگی شروع شد .انگار که اون موجود اومد تا علاوه بر فرصت زیستن ؛من رو هم در تکامل زندگی یاری کنه.توی این یکسال یاد گرفتم که باید صبورتر باشم.یادگرفتم که بارها و بارها برای رسیدن به خواسته ام زمین بخورم و از نو بلند شم.فهمیدم که دنیا در عین جدی بودن خیلی پوچه.فهمیدم فاصله بین سلامتی و مریضی خیلی کوتاهه و باید شکرگزار باشم.یادگرفتم چجور بعد از شب بیداری و دوندگی و خستگی و بغض و گریه؛ لبخندم رو نثار زندگی و موجود کوچولوم کنم و به صبح سلام کنم.
انگار دارم زندگی رو مجدد زندگی میکنم اما اینبار آگاه تر و محتاط تر چون که جز خودم مسئول زندگی موجود دیگه ای هم هستم.
باهمه استرس ها و خستگی ها و لبخند ها و گاهی کم آوردن ها و غر زدن ها الان میدونم که من عاشق "مادر " بودنم.عاشق زندگی ام.توی سال دوم تصمیم دارم در کنار موجود کوچولوم که الان توانمندتر شده و داره مستقل تر میشه بیشتر از سال قبل برای خودم وقت بذارم.بیشتر خودم باشم تا بتونم با کیفیت تر از قبل مادری کنم.خدارو بابت هدیه قشنگش شاکرم و امیدوارم این حس ناب رو هرکسی که آرزوش رو داره تجربه کنه
تولدت مبارک کوچولوی من👼امیدوارم دنیا برای تو و هم نسل هات جای قشنگترین باشه عشق مادر❤️