**دکتر بهروز گرامی‌سرشت**
من برای جوش‌هایی که ۳ روز بود توی ناحیه تناسلی دخترم زده بود بردمش پیش ایشون و همزمان خواستم آزمایش یک‌سالگیش رو هم برام بنویسن. هنوز درست حسابی حرفم تموم نشده بود که گفتن: «تو اصلا تا حالا بچه‌تو قبل از مریض شدن برای چکاپ بردی؟ وقتی مریض میشه میاریش دکتر که هنر نیست.» من هم گفتم دو ماه پیش برای چکاپ بردمش، ولی اصلا به حرفم توجه نکردن و فقط حرف خودشون رو تکرار می‌کردن. بعد از معاینه گفتن جوش‌ها قارچیه. من هم گفتم دخترم قبلا وقتی کوچیک‌تر بود برفک دهان گرفته بود، که برگشتن گفتن: «پس تو اصلا مادر خوبی نیستی که بچه‌ات دو بار بیماری قارچی گرفته.» بعد هم گفتن: «یک دونه بچه میارید باید بذارید رو چشمتون» و «این چه وضع بچه بزرگ کردنه».
واقعا هنوزم از یادآوری این برخورد حالم بد میشه. مادری کردن خودش به اندازه کافی سخت هست، اونم برای منی که توی این یک سال کل زندگیم زیر و رو شده و هنوز دارم با سختی‌هاش کنار میام. آدم از دکتر انتظار داره حداقل وقتی با نگرانی بچه‌ش رو برده، یک کم درک، احترام و راهنمایی ببینه، نه اینکه اینطوری تحقیر بشه و زیر سوال بره. تجربه من از ایشون از نظر اخلاق و برخورد، واقعا خیلی تلخ و آزاردهنده بود.

#پوشک#فرزند پروری #شیر خشک

۴ پاسخ

چ دکتر احمق و بیشعوری بوده اینا فقد مدرک دارن طرز درس رفتار کردن رو هنو یاد ندارن

اخ دقیقا منم همین تجربه رو دارم

من با‌اینکه خیییلی صبورم خیلی
اما جات بودم میریدم بهش و در میومدم
چ دکتری گاوی بوده

من همونجا تیکه تیکه ش میکردم

سوال های مرتبط

مامان نلای مامان🎀🧸 مامان نلای مامان🎀🧸 ۱۶ ماهگی
بچه که بودم،توی یه خونه بودیم که آشپزخونه‌ش یه نورگیر کوچیک توی سقف داشت🏡

طبق شواهد و حرفای پدر و مادرم،آخرین بار وقتی من ۴ ساله بودم توی اون خونه بودیم ولی من یه سری خاطرات درهم و برهم از اون خونه دارم...

مثل اینکه یادمه ساعت ها زیر اون نورگیر می‌نشستم موقع آشپزی مامانم و به اون باریکه‌های نوری که از بالا رگه رگه می‌تابیدن تا پایین نگاه میکردم🌅

یه مخروط از پرتوهای نور که می‌پاشید توی خونه و من توی ذهنم فکر می‌کردم اون خداست....

به عنوان یک بچه این تصویر چنان قوی تو سرم شکل گرفته بود که شاید تا همین چند وقت پیش هم وقتی میگفتم خدا،اون بارقه‌های نور توی سرم شکل میگرفت و منی که یه بچه خیلی کوچولو بودم زیر اون سقف که زل زده به منبع روشنایی☀️

این روزها مدام بهش فکر می‌کنم،به اینکه خدای اون دختر کوچولو هنوز حواسش هست؟
برای من هنوز همونقدر روشن و بزرگ و عجیبه...
اما گاهی می‌ترسم...واقعا می‌ترسم که سرنوشتی که برام در نظر گرفته تلخ باشه...

خدای قشنگم...مراقبمون باش...🌿🥹



📸عکسی که دیروز گرفتم واقعا شبیه خدای بچگی‌هام بود...


فرزندپروری
پوشک
شیرخشک
واکسن
مامان محمد صدرا ❤️ مامان محمد صدرا ❤️ ۱۵ ماهگی
سلام خانوما




ازتون میخام یه مشورت خواهرانه بهم بدین . منو همسرم رابطمون بعد به دنیا اومدن بچه داره سرد میشه همسرم ساعت کاری بیشتری داره و مشغله بیشتر هم نسبت به قبل داره منم که خودتون میدونید دنیای جدید مادر شدن اونم با ۱۷ سال سنم (با خواست خودم باردار شدم لطفا واسه سنم چیزی نگید🙄)
همسرم توقع داشت وقتی میاد خونه من بهش اون آرامش رو بدم و به قول خودش تو خونه حالش خوب باشه ولی من فقط ازش محبت و توجه بیشتری میخواستم چون واقعا روحم خسته بود
وقتی من حالم خوب نبود توی خونه خب همسرمم اون آرامش رو نمی‌گرفت و یکم از هم فاصله گرفتیم
اینم بگم اینجوری نبود که کلا سرد باشیم از هم ، اون عشق و علاقه روتین که توی همه زندگی ها هست بین ما هم بود و هست
ولی خب حس میکنم این قهر کردنای کوچیک و مشکلاتی که با هم داشتیم کم کم تو این یک سال الان داره خودش رو نشون میده هم از نظر عاطفی و هم ...
کسی بوده شبیه من باشه؟
به نظرتون من به عنوان یک خانوم خونه چیکار میتونم بکنم واسه بهتر شدن زندگیم ؟
شیر خشک
فرزند پروری
پوشک
کولیک
رفلاکس
کودک
نوزاد
مامان ایوا مامان ایوا ۱۷ ماهگی
صدای من رو از یک سالگی میشنوی!
فراموش نمیکنم که چقدر روزهای اول سخت بود…
زایمان زودرس، NICU، زردی, کولیک، کمبود وزن، بی خوابی، درد جسم،درد روح، درد، درد و درد…
همشون چیزهایی بودن که من هیچوقت باهاشون روبه رو نشده بودم.
چرا هیچکس به من نگفته بود که چقدر قرار سخت باشه؟! چقدر بی خوابی کشیدن داره، چه استرس هایی رو باید پشت سرگذاشت! چرا هیچکس نفهمید وقتی گرم گرم وزن میگیره برای من یه دنیا ارزش پیدا میکنه…
چرا وقتی از سختیش میگفتم، از بی خوابی میگفتم همه حمله میکردن بهم که «اِاِاِ نگوووو ناشکریه… خودت خواستی…دیگه همینه مادری…» چرا واقعا؟!
مگه همدلی کردن با یه آدمی که تازه تو شرایط جدید قرار گرفته چقدر سخت بود؟!!! چرا بلد نبودن فقط گوش باشن، فقط آغوش باشن…؟!
با همه ی سختیهاش گذشت و من الان توی یکسالگی وایسادم و قراره شرایط کم کم مثل قبل بشه…
خوابها تنظیم میشه، خستگیها کمتر میشه، روتین قبلی برمیگرده و من قویتر ادامه میدم، با این تفاوت که یه عشق کوچولو همراهمه🫠
مامان ارسلان مامان ارسلان ۱ سالگی
#حذف شیر شب
البته واسه کسانی میگم که شیرخشک میدن
چون رزق پسرم شیرخشک بود و تجربه ام در این زمینه ست
دکتر پسرم با اینکه وزن پسرم کاملا نرمال و روی نمودار بود،گفت من قبل از یک سال پیشنهاد حذف نمیکنم و بذارید بعد از یک سال
نظر پزشک ها متفاوت هست زمان مناسب رو طبق گفته پزشک بچه خودتون تعیین کنید.
هر دوماه یک بار واسه چکاپ میرفتم
ماه ۹ که رسید گفتم دو وعده در شب میخوره که گفت عالیه و چیزی که دکتر گفت مطابق عکس
(هرچند که تا حدود ۶ ماهگی هر شب ده بار بیدار میشد و گریه میکرد و من خسته ترین بودم و سخت ترین شب ها رو گذروندم طوری که به شدت عصبی پرخاشگر و زودرنج شده بودم به خاطر نداشتن کیفیت خواب شبانه)
اما بعد از شش ماه یکم اوضاع رو به بهبودی رفت
یک سالگی که مجدد برای چکاپ مراجعه کردیم گفت شیر شب رو قطع کنید
قبلا گفتم که دکتر پسرم خدای روی زمین منه.هر چی بگه گوش میکنم
من هم اول به خدا توکل کردم و بعد متوسل به اقا علی اصغر شدم که پسرم اذیت نشه
پسرم یک سالگی دوبار در شب شیر میخورد یک بار ساعت ۳ بیدار میشد و ۱۲۰ درجه میخورد و نوبت دوم ۶ صبح بیدار میشه و ۱۲۰ درجه میخوره
شب ساعت ۱۰ میخوابه
من فقط تمرکزم روی ساعت ۳ بود که حذف کنم
هر هفته یک درجه کم کردم
و الان اگه ساعت سه بیدار بشه فقط یک درجه اب میدم
اما ۶ صبح رو حذف نکردم چون با شیر میخوابه و گرنه بیدار میشه و دیگه نمیخوابه.
مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 ۱۲ ماهگی
قندِ روزهای تلخ من و بابا …
یک‌ساله شدی، من برای اولین بار توی کل زندگیم این یکسال رو تونستم واقعا زندگی کنم.
تو معجزه‌ی خداوندی، آیه‌ی مهربونی ها…
برای بودنت خدا رو شکر. برای نفس کشیدنت خدا رو شکر، برای اینکه من مادرت شدم خدا رو شکر …
همین پارسال بود که برام سوال بود این مامان های بلاگر که برای بچه هاشون تولد میگیرن خودشون هم مگه کیف میکنن ؟
و به چشمم دیدم هر قدمی که برای جشن تولدت برداشتم پر از زیبایی بود، پر از حس قشنگی بود. هر بار تصورت میکردم وقتی بادکنک ها رو ببینی چه واکنشی داری چشمام پر از ستاره میشدن🥰
تو خودت زیبایی و هر کاری هم که برای تو باشه زیبا میشه، زیباترین فرشته‌ی خداوند
راستی تو دیشب توی تولدت دومین قدم مستقلت رو برداشتی و چقدر هیجان داشت برای پاهای کوچولوی تو
چقدر ذوق کرده بودی از اینکه بدون کمک مامان قدم برداشتی
قربون قدم کوچولوت بشم
الهی هر قدمی که برمیداری برات خوشحالی و شادابی به ارمغان بیاره و به اهداف قشنگت نزدیکت کنه.
از خدا میخوام بختت بلند و سپید باشه و من و بابایی باشیم تا سالگرد زمینی شدن تو رو هر سال جشن بگیریم🫶🏻🥰
۱ سالگیت مبارک آیه مهربونیِ خدا
نورِ خدا
لیلیِ افسانه های من🥹

۱۴۰۵/۰۵/۰۷
۰۹:۵۰ دقیقه صبح سه شنبه

پ،ن : کیکشو خودم درست کردم چطور شده؟حس خیلی خوبی بود بعد از مدت ها 🥰
مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۶ ماهگی
چند وقتی گذشت و یکی از آشناهامون گفت سپهر ببر پیش دکتر غدد و دکتر ملتی رو بهم معرفی کرد و گفت بی نهایت دکتر باتجربه و حاذقیه و اینکه چون سنشون خیلی بالاست بیمار جدید خیلی کم قبول میکنن خلاصه بعد از یکسال تماس و اصرار و التماس به من بین مریض وقت دادن مطبشون تو خیابون جردن بود سپهر و بردم پیشش یه آقای دکتر خیلی مسن و کمی بد اخلاق ولی حسابی شیک و پیک و تر و تمیز با کت و و کراوات نشسته بود من شرح حالش رو گفتم ایشونم استخوان های دست و پای سپهر رو با دست معاینه کرد و براش یه عکس از مچ دستش انداخت رادیولوژی طبقه پایین مطب بود رفتیم عکس رو انداختیم و مجدد بردم برای دکتر ایشونم طبق اون عکس که نشون میداد رشد استخوانی دو سال کمتر از سن بچه هست آزمایش هورمون رشد نوشت
چند روز بعد من و همسرم سپهر رو بردیم برای آزمایش
یه بار خون گرفتن یه قرص دادن بهش و دقیق یادم نیست فکر کنم ۴۵ دقیقه بعد مجدد یه نمونه دیگه گرفتن و دوباره یه قرص دیگه دادن و ۴۵ دقیقه دیگه یه نمونه دیگه...
بچه ضعف کرده بود چون ناشتا بود و چند بار با فاصله خون گرفتن خیلی اذیت شد چون خرما خیلی دوست داشت با خودم خرما برده بودم و شاید باورتون نشه که چطوری با ولع ۱۰ تا خرما رو خورد😁
بعد از دو هفته جواب آزمایشش آماده شد بردم پیش دکتر و نتیجه آزمایشات حاکی از این بود که غدد هیپوفیز کار نمیکنن و هورمون رشد توی بدن سپهر خیلی کم ترشح میشد دکتر براش آمپول های هورمون رشد رو تجویز کردن که اون زمان با وجود بیمه ای که کلی دوندگی کردم و خود داروش رو بردم تحت بیمه دونه ای ۹۰۰ هزار تومن بود ولی خب به خاطر سلامتی بچم تمام سختیهاش رو به جون خریدیم
مامان قلب خونه مامان قلب خونه ۲ سالگی
یادآوری خاطرات
پارسال این موقع پسرم تازه 28 روزه بود
چقدر روزهای سختی بود .خستگی و کم توانی بدنی خودم یک طرف ،حجم زیاد رسیدگی به کارهای بچه یک طرف ،کلا همه چیز بهم ریخته بود انگار .
پسرم نسبتا آروم بود .اما دیر خوابیدن شب و کلا همه چیزهایی که تو بچه داری تایم آدم رو میگیره من رو حسابی شوکه کرده بود . تو خونه موندن و کارهای تکراری کردن از همه بدتر بود آخه من تا قبل دنیا آمدن بچه خیلی از تایمم با کارکردن و بیرون رفتن پر میشد .ده سال اینطور گذشته بود و حالا همه چیز تغییر کرده بود . تصور کن از بچه دار شدن فقط همین بود که بچه داشته باشی و مادر بشی ،هیچ تصوری از مادری کردن نداشتم .
که چقدر باید از خودم بگذزم
افسردگی بدی گرفته بودم . همه روزم با اضطراب می‌گذشت .پرخاشگر و غمگین بودم .
اصلا دوست ندارم به اون روزها برگردم . تعجب میکردم که چرا شاد نیستم . انگاری عذاب وجدان داشتم .بیش از سه ماه طول کشید تا کم کم شرایط بهتر شد . من کمکی هم داشتم مادرشوهر و همسرم و مامان خودم در حد امکان کمکم میکردن .اما انکار از اینکه با بچه کل روز تنها باشم و خودم کارهاش رو تنهایی کنم مضطرب میشدم .
تا اینکه شروع کردم لحظه به لحظه با خدا حرف زدن .تو تمام کارهای روزمره مثل یک همنشین باهاش حرف میزدم .خیلی آروم تر شدم .
الان پسرم عشق منه . درسته بازم خستگی هست کلافگی و چیزهای دیگه .اما با یک شیرین زبونی اش همه چیز فراموش میشه انگار شارژ مجدد میشه آدم .
ولی چرا همش تو فکر بچه دومم اما مضطربم .یعنی دوباره همه اون احساسات تکرار میشه
شماها چی ؟؟
مامان محمّدمتین مامان محمّدمتین ۱ سالگی
یک سال گذشت…

انگار همین دیروز بود که برای اولین بار صدای گریه‌ی متین رو شنیدم. اون لحظه پر از ترس، هیجان و عشق بود. باورم نمی‌شد از این به بعد یک “مامان”م و زندگی‌م با حضورش رنگ دیگه‌ای گرفته.

این یک سال، پر از تجربه‌های تازه بود. شب‌های بی‌خوابی، نگرانی‌ها، گریه‌ها، اما در کنارش لبخندهای کوچیک، نگاه‌های شیرین و بوی خوشی که همه خستگی‌ها رو می‌برد.

کم‌کم یاد گرفتم چطور نیازهاش رو بفهمم، چطور با گریه‌هاش آرام بشم، و چطور غذاهاش رو با عشق آماده کنم. حساسیت‌هاش، محدودیت‌های غذایی، و اینکه باید حواسم به هر چیزی باشه، سخت بود، اما باعث شد بیشتر دقت کنم و خلاق‌تر بشم.

دیدن اولین لبخندش، اولین دندونش، اولین چهار‌دست‌و‌پا رفتنش، اولین کلمه‌هاش… همه‌ش برای من معجزه بود. هر روزش یه اتفاق تازه داشت که قلبم رو پر از شادی می‌کرد.

امسال فقط بزرگ شدن متین نبود؛ خودم هم بزرگ شدم. یاد گرفتم صبورتر باشم، قوی‌تر، و در عین خستگی ادامه بدم. مامان بودن سخت‌ترین و شیرین‌ترین نقش زندگی منه.

و حالا که متین یک‌ساله شده، وقتی به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم هر سختی‌اش می‌ارزید. یک سال پر از عشق و یادگیری و رشد… هم برای پسرم، هم برای خودم