صدای من رو از یک سالگی میشنوی!
فراموش نمیکنم که چقدر روزهای اول سخت بود…
زایمان زودرس، NICU، زردی, کولیک، کمبود وزن، بی خوابی، درد جسم،درد روح، درد، درد و درد…
همشون چیزهایی بودن که من هیچوقت باهاشون روبه رو نشده بودم.
چرا هیچکس به من نگفته بود که چقدر قرار سخت باشه؟! چقدر بی خوابی کشیدن داره، چه استرس هایی رو باید پشت سرگذاشت! چرا هیچکس نفهمید وقتی گرم گرم وزن میگیره برای من یه دنیا ارزش پیدا میکنه…
چرا وقتی از سختیش میگفتم، از بی خوابی میگفتم همه حمله میکردن بهم که «اِاِاِ نگوووو ناشکریه… خودت خواستی…دیگه همینه مادری…» چرا واقعا؟!
مگه همدلی کردن با یه آدمی که تازه تو شرایط جدید قرار گرفته چقدر سخت بود؟!!! چرا بلد نبودن فقط گوش باشن، فقط آغوش باشن…؟!
با همه ی سختیهاش گذشت و من الان توی یکسالگی وایسادم و قراره شرایط کم کم مثل قبل بشه…
خوابها تنظیم میشه، خستگیها کمتر میشه، روتین قبلی برمیگرده و من قویتر ادامه میدم، با این تفاوت که یه عشق کوچولو همراهمه🫠

۱۱ پاسخ

ای جااااان..
ان شالله جشن ۱۲۰ سالگیش
چقدرمتنت به دل میشینه

اره واقعا خیلی سخت بود روزهای اول،الانم سخته ولی خیلی بهتر از قبله،واقعا ادم بعد زایمان افسردگی میاد سراغش احساس میکنی دیگه حتی نمیتونی از خونه بری بیرون،خیلی سخت بود،خدا رو شکر گذشت

خدا برات حفظش کنه حرف دل همه ما رو گفتی
ایشالا گل پسرت بزرگ میشه جبران همه این خستگی هات میشه🌹

چقدر درکت میکنم، منم همه این روزا رو گذروندم بعلاوه چند ماه استراحت مطلق بودن، درسته گذشت و خدا رو هزار مرتبه که بسلامتی گذشت اما من همیشه حس میکنم یه خستگی از این همه قوی بودن به تنم مونده که به این زودیا وقتی پیدا نمیشه درش کرد

عزیزه دلممم کاملا درکت میکنم بعد ۲۰روز NICU و کلی درد و عمل و بی خوابی و همه چیزایی که گفتی ولی شکر خدا ما از پسش بر اومدیم🥹

مبارکه انشالله عروسیش

چقدر قشنگت تولدش مبارک سال های سال بە خوشی کنار هم زندگی کنید

دقیقا منم تو همین شرایط بودم و هیچ کس درک نداشت جز مادرم خانواده ی شوهرم که تازه با تیکه هاشون همیشه اذیتم میکردن تو سالی که گذشت کینه ی بدی ازشون به دل گرفتم

چقد درکت میکنم🥺🥺واقعا سختترین روزا برای منم روزای اول بود افسردگی بعد زایمان بود سختیا و بیخوابیاش بود
و خداروشکر که گذشت

عزیزم تولدش مبارک❤️
دقیقا همینجور میگن بچته وظیفته خودت خواستی نگه دار مگ چیکار میکنی😩قدیم ده ده تا نگع میداشتن....
هیچکس نمیفهمه گاهی ماهم ب نقطه صفرمون میرسیم
من خودم خیلی تلاش کردم برا بارداری بچع دار شدن با ابن گاهی کم میارم🫠❤️‍🩹

خستهههه نبلشی عزیزم پشت هر سختی اسونی هست

الان وزتش قدش چقدر شده

سوال های مرتبط

مامان 💗💞هانا👶❤ مامان 💗💞هانا👶❤ ۱۳ ماهگی
امروز تولد بچه ام بود.
بالاخره شد یک سال.
یک سال گذشت و چقد سخت گذشت.
وای که چقد سخت بود 🫠
چه شبایی که از شدت بیخوابی گریه نمیکردم چه روزایی که از شدت عصبانیت خودمو نزدم آخه بچه ام خیلی ناآروم بود و منم دست تنها.از یه طرف افسردگی بعد زایمان از یه طرف گریه های بچه بیخوابی استرس از بین رفتن خلوتای دو نفره ی منو همسرم .خلاصه که هر موقه یاد اون وقتام میفتم به حال خودم گریه ام میگیره حتی یه نفر نبود این بچه رو یه ربع از من بگیره من یه نفس بکشم دروغ چرا بعضی وقتا با خودم میگفتم اشتباه کردم
بچه آوردم.خلاصه با هر بدبختی بود از مرحله رو رد کردم
ولی اینو به اونایی که تازه بچه آوردن میگم زمان حلال مشکلاته فقط باید به خودتون زمان بدید که بتوتید با شرایط جدید کنار بیاید.
مطمئن باشید رفته رفته همه چی بهتر میشه به اینم گوش نکنید که بزرگتر میشن سخت تر میشه.و این وفق دادنه کار یه ماه و دو ماه نیس من تازه بعد یه سال دارم با شرایط جدید زندگیم کنار میام.
حقیقتش قبل دنیا اومدن بچه ام تو فکر این بودم که بچه ام شد یه سالش اقدام کنم برا بعدی ولی بعد دنیا اومدن بچه هم نظر خودم هم نظر خودم درباره ی اقدام دوباره برگشت.
به هر حال خداروشکر میکنم به خاطر این دسته گلی که بهم داده و منو لایق مادر بودن دونسته این خانوم خانوما الان شده همه ی زندگی من و باباش.🤌😍😍
مامان قلب خونه مامان قلب خونه ۲ سالگی
یادآوری خاطرات
پارسال این موقع پسرم تازه 28 روزه بود
چقدر روزهای سختی بود .خستگی و کم توانی بدنی خودم یک طرف ،حجم زیاد رسیدگی به کارهای بچه یک طرف ،کلا همه چیز بهم ریخته بود انگار .
پسرم نسبتا آروم بود .اما دیر خوابیدن شب و کلا همه چیزهایی که تو بچه داری تایم آدم رو میگیره من رو حسابی شوکه کرده بود . تو خونه موندن و کارهای تکراری کردن از همه بدتر بود آخه من تا قبل دنیا آمدن بچه خیلی از تایمم با کارکردن و بیرون رفتن پر میشد .ده سال اینطور گذشته بود و حالا همه چیز تغییر کرده بود . تصور کن از بچه دار شدن فقط همین بود که بچه داشته باشی و مادر بشی ،هیچ تصوری از مادری کردن نداشتم .
که چقدر باید از خودم بگذزم
افسردگی بدی گرفته بودم . همه روزم با اضطراب می‌گذشت .پرخاشگر و غمگین بودم .
اصلا دوست ندارم به اون روزها برگردم . تعجب میکردم که چرا شاد نیستم . انگاری عذاب وجدان داشتم .بیش از سه ماه طول کشید تا کم کم شرایط بهتر شد . من کمکی هم داشتم مادرشوهر و همسرم و مامان خودم در حد امکان کمکم میکردن .اما انکار از اینکه با بچه کل روز تنها باشم و خودم کارهاش رو تنهایی کنم مضطرب میشدم .
تا اینکه شروع کردم لحظه به لحظه با خدا حرف زدن .تو تمام کارهای روزمره مثل یک همنشین باهاش حرف میزدم .خیلی آروم تر شدم .
الان پسرم عشق منه . درسته بازم خستگی هست کلافگی و چیزهای دیگه .اما با یک شیرین زبونی اش همه چیز فراموش میشه انگار شارژ مجدد میشه آدم .
ولی چرا همش تو فکر بچه دومم اما مضطربم .یعنی دوباره همه اون احساسات تکرار میشه
شماها چی ؟؟
مامان علی جونم🫀 مامان علی جونم🫀 ۲ سالگی
علی جان دلم، اولین تولدت مبارک عمر مادر...🎂❤️🎂❤️🎂
پسرکم باورم نمیشه که یکسال گذشته...
یکسال از اولین لحظه ای که صدای گریه ات رو شنیدم،اون لحظه ای که دنیا ایستاد و تو شدی همه زندگیم
علی جانم❤️تو فقط یه بچه نیستی...
تو دلیلی هستی برای نفس کشیدنم،برای بیدار شدن،برای ادامه دادن...
با اومدت قلب من شکل تازه گرفت
پر شد از چیزی که هیچ وقت با هیچ کلمه ای نمیتونم تعریفش کنم،یه عشق خالص،یه وابستگی بی مرز،یه آرامش عجیب که فقط و فقط وقتی توی بغلمی میتونم حسش کنم.
یکسال پر از لحظه هایی بود که با اشکم با لبخند قاطی شد...
وقتی اولین بار خندیدی،وقتی اولین بار بهم نگاه کردی،وقتی اولین بار دستت رو دور انگشتم حلقه کردی...
تو بزرگ شدی جان دلم ولی منم با تو بزرگ تر شدم ،قوی تر شدم،عاشق تر شدم...
نمیدونی هر شب قبل خواب چقدر میبوسمت و تو به این کار عادت کردی و با بوسه های من خوابت میبره،چقدر بعد خواب نگات میکنم و از خدا تشکر میکنم که تو رو بهم داد...
که صدای نفس هات شد امن ترین موسیقی شبهام...
که بوی تنت شده آرامبخش تمام خستگیهام...
علی کوچولوی من❤️
امروزم تولد توئه🎂
اما انگار هدیش رو من گرفتم
خودت رو،وجود نازنینت رو،عشقی که تا همیشه توی قلبمه
تولدت مبارک پاره تنم😍
هر سال،هر روز،هر لحظه بیشتر از قبل عاشقت میشم و دوست دارم

بمونه به یادگار با یک روز تاخیر
چون من و علی جانم دیروز سخت مریض بودیم و امروز بهتریم
خداروشکر
مامان آرام🩷🎀 مامان آرام🩷🎀 ۱۲ ماهگی
امروز یه حس عجیب دارم… همون حال‌و‌هوای پارسال، همون روزای آخر که آرام هنوز توی دلم بود و من با هر تکونش یه لبخند می‌زدم و یه ذره هم می‌ترسیدم.
اون روزا چقدر دل‌نگرون بودم
هی فکر می‌کردم آزمایش‌ها چی می‌شه، وزنش خوبه یا نه، زایمان سخت می‌شه یا آسون، اصلاً من مادر شدن بلدم یا نه.گاهی نصف شب بیدار می‌شدم، دستم رو می‌ذاشتم روی شکمم و می‌گفتم: «آرام… مامان اینجاست، نترس.»
ولی راستش بیشتر خودم می‌ترسیدم.
می‌ترسیدم کم مراقبت کرده باشم، زیاد خسته شده باشم، یه چیزی از قلم افتاده باشه.حالا امروز، وقتی آرام کنارم می‌خنده، وقتی دستاشو می‌ذاره دور گردنم، وقتی با اون صدای کوچولوش صدام می‌کنه…
می‌فهمم اون روزای آخر چقدر منو ساختن.
چقدر منو مادر کردن.
چقدر منو نرم کردن، قوی کردن، عاشق کردن.
امروز دوباره همون حس برگشته…
یه دلتنگی ریز برای روزای بارداری،
یه شکر بزرگ برای بودنش،
و یه عالمه دغدغه تازه برای آینده‌اش.انگار مادری هیچ‌وقت تموم نمی‌شه؛
از همون لحظه‌ای شروع شد که آرام توی دلم بود…
و هنوز هم ادامه داره، با همون عشق، همون ترس، همون دل‌لرزه‌های شیرین❤️✨️


چیزی به یکسالگی دخترمون نمونده 🥺😍