۱۶ پاسخ

شاید مشکلی داره نمیتونه بگه مثلا ببین با دوستاش تو مهد دعواش نشده که اونا تهدیدش کنن که دوست نمیشن باهاش یا باید دلیلشو پیدا کنی بعدم چیزیه که درست میشه عزیزم

مغز و اعصاب بردی

سلام مامان آیدین
دختر منم ی گاهی چشمش اینجور میشه از اول اینجور میشد پیامتو الان دیدم واجب شد حتما ب دکتر مغز و اعصاب بچمو نشون بدم
آخه دختر من مشکل کبدی هم داره انقدر درگیر کبدش شدم ک این مورد رو دیگه اهمیت ندادم خدایی کنه مشکلی نباشه البته تو ۵ ماهگیش ک بستری شد خیلی اذیت شد از اونموقع میبینم ک اینجور میشه

زیادبه نظرت این روزاگوشی ندیده؟

مال من نبض نمی‌زد پرششو همه متوجه میشدن....اول گفتن از کولر گازیه چشمت خشک شده اشک مصنوعی داد تاثیر نداشت.
بعد داروی دکتره خوب شدم

چشم چپ منم مدتها می‌پرید.رفتم نوار مغزی گرفت و اینا.با باکلوفن خوب شدم.بد میپزیاااادکتر مغز و اعصاب رفتم

چشمک میزنه؟؟؟؟؟

وای بچه منم پارسال داشت باز امشب دیدم اینطوری شده دلم آشوب شده😭

مام خانوادگی پوست بالای چشم یا پایین چشممون خود ب خود میپره ولی و اصلا ربطی ب اعصاب و استرس نداره بنظرم یا حداقل تاثیرش در جا نیس هیچ وقت
ینی بگم اون روز عصبی شدم حتما از اونه

در مورد بچه ولی ادم نمیدونه چی بگه🙁

انشاالله خدا سلامتی بده بهش دکتر ببری چاره نداره؟

عزیزم چی شد که یهو شروع شد؟

استرسی نیست من خودم خیلی عصبی میشم و استرسی پلکام پشت هم می‌پره

خیلی زیاده؟؟ بچه اذیت میشه؟؟؟

عزیزم چون تجربه نکردیم حتما ببر دکتر اونبار یادمه هی میبردی پارک میگفتی دکترش گفته زیاد بهش توجه کنین. باز ببر دکتر. آخه شاید مشکل از پلک هست متخصص چشم بردی؟ خواهرزاده ام افتادگی پلک داره ی چشمش توی زوایای مختلف ک نگاه میکنه یجوری دیده میشه.

سلام عزیزم فقط اصلا به هیچ عنوان بهش گیر نده و نگو اینجور نکن ببرش بیرون براش مادو بگیر و خوشحالش کن و شربت هیدروکسی زین هم خیلی خوبه انشااله

ای بابا حتما ببر پیش مشاوره

سوال های مرتبط

مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┄پارت ۶



جورابهاشو در میاورد و گفت :به تو هم میگن زن، دیدی زهرا چطور اکبر رو سر افراز کرد ...همه جا حرفشون شده ...پدرم داره براشون سنگ تموم میزاره ...
امیر سالاری که من چشم به راهش بودم حالا شده بچه برادرم‌...
اون بیرون همه خوشحال بودند، مخصوصا اکبر که قراره بشه خان بعدی و من باید بخاطر این دختر حسرت بخورم ...
اون روزای مادرم پر از درد بود و ناراحتی .. بچش هنوز کوچیک بود که مادرم دوباره باردار شد و سر یکسالگیش موقع زایمان رسید ...
امیر سالار یه پسر بانمک بود که جدای از وارث بودنش ،قیافه شیرینی داشت ...مامان میگفت همون نوزادیشم نمیخندید ،درست مثل حاجی صفر انگار خون خانی تو رگهاش بود ...
مامان کم کم عادت کرده بود و چشم به راه تو راهی جدید بود که با اومدنش همه چیز رو درست کنه ...حمیده یک ساله راه میرفت و همبازی خوبی با امیر سالار بودن ...
از روزی که امیر بدنیا اومده بود باید تمام‌ وعده ها سر سفره حاجی صفر بود و حاجی بیشتر وقتها با خودش میبردش بیرون ...
همه میدونستن چه عشق عمیقی به سالارش داره ...بارداری دوباره زهرا همه جا پیچیده بود و میگفتن اون پسر زاست و قراره بازم پسر بیاره ...
مادرم‌ دوباره دردهاش شروع شد و اینبار هم زایمان راحتی داشت ...
زن خیری محکم به رون پای مادرم زد و گفت: دختر بچه تلف شد ...
حمیده بی قرار مادرش بود و زنعمو زهرا به پشتش بسته بودش و نمیزاشت کسی نگهش داره ...محبت زنعمو بی نهایت بود ...زن ساده ای بود ...
بالاخره بچه بدنیا اومد ...