ساعت ۸ صبح بیدار شدم تا در ارامش کلوچه مورد علاقه بنیامین‌جونو درست کنم اما خانوم خانوما پنج دقیقه بعدِ من بیدار شد و گفت: عع مامانی زیادی بهت بد میگذره اگه من خواب باشم و😁😅
پس بیدار و همراه من شد..
کابینت قابلمه‌ها رو در اختیارش گذاشتم تا حسابی سرگرم باشه و منم بتونم به خمیر درست کردنم برسم!
درسته که دهنم سرویس شد و سرم داره از صدای قابلمه‌ها و ظرفایی که بهم کوبیده میشدن، منفجر میشه ولی تونستم ۱۵ تا کلوچه سنتی یا همون کلوا درست کنم و روی لبِ بابای خونه خنده بکارم ؛)
ظهر هم تا کارام تموم شد و اومدم کنار اناهیتاجون یذره استراحت کنم و چشمامو روی هم بذارم، سریع بیدار شد و جلوم نشست به بازی… :))))
امروز از اون روزاس که انگار خستگیِ ۱۵ ماه بچه داری دست تنها ریخته توو روح و تنم..
انگار داره ذره ذره وجودمو میخوره و ته مونده‌ی انرژیمو هورت میکشه…
صدای اناهیتا رو میشنوم که به در ورودی واحد چسبیده و داد میزنه:
+ مامان! بابا! مامان! بابا!
چطور میتونه انقدر مرتب و یکی درمیون هردومونو صدا بزنه؟
با همه دردام بلند میشم و به سمتش میرم. بغلم میگیرمش و زیر گردنشو بو میکشم..
همون چیزی که میتونه برام مثل مورفین عمل کنه و بهم جون دوباره بده..
به دستای کوچولوش نگاه میکنم تا به یاد بیارم اون هنوز خیلی کوچولوئه…
تنها هدیه‌ و آوانسی که به خودم میتونم بدم اینه که از درست کردن شام معاف بشم :)
پس سفارشمو توو اسنپ فود انتخاب میکنم و منتظر ساعت شام میمونم.
من یه زنم… یه مادر…
بدن من خوب بلده با خستگی بجنگه
برای دخترم.. برای زندگیم!
در حالیکه دارم شیرین زبونیاشو میشنوم، زیر لب زمزمه میکنم:
- میشه انقدر زود بزرگ نشی؟

پی. نوشت: اولین روزای شیش ماهگی و شروع بازی با کتابای پارچه‌ای..
چطور انقدر زود میگذره…

تصویر
۲ پاسخ

خداقوت عزیزم

عزیزم...خدا حفظش کنه.
میشه لطف کنید از کتابش بهم عکش بدی‌ منم دارم برای پسرم درست میکنم

سوال های مرتبط

مامان آناهیتا 💜 مامان آناهیتا 💜 ۱ سالگی
از صبحا بخوام بگم..
ساعت ۸/۳۰ دست و رو نَشُسته و چشم باز نکرده با صدای قشنگ و آواهای بانمکش میفهمم که دیگه تایم خواب تموم شده..
اول یه دل سیر شیر میخوره و وقتی از بیدار شدنِ کاملِ من خیالش راحت شد، شروع میکنه به بابا بابا گفتن تا باباشو از اتاق کار برای بغل صبحگاهی که روتین هرروزشونه، بیرون بکشه..
توو همین گیر و دار من سریع چاییمو دم میکنم نون گرم میکنم و صبحونه رو اماده میکنم و میخوریم و بابا برمیگرده سرکار..
من میمونم و دخترک شیطونی که اینروزا از صبح تا شب بیداره و اگه خیییلی بخواد به مامانش آوانس بده نهایتش بیست دقیقه تا نیم ساعت بعد از ناهار میخوابه.
ناهار و شام هم با کلی داستان برای اناهیتا خانوم و ریخت و پاش توو کل خونه اماده و نوش جان میشه…
از پروسه غذا خوردن مستقلشم که هیچی نگم بهتره!😅
برای خودش کتابیه حقیقتاً..
ناهار پختن و خوردن یساعت طول میکشه اما جمع کردن سفره و غذاهایی که همه جای خونه ریخته دوساعت!
به هر سویی که باشه بالأخره هرروز به این ساعت هم میرسیم و اناهیتا بعد از سرویس نمودن‌های فراوان مامانش، راضی به خوابیدن و استراحت میشه.
راستش این روزا و شبا خیلی خستم
خیلی روحیه‌م حساس شده و خیلی احساس نیاز به کمک و البته تنهایی دارم…گفتن این حرفا خجالت نداره! اینا نیازهای یک انسان سالم و در شرایط نرماله.. ولی یک مادر…
همه ثانیه‌های زندگیشو میذاره تا بچش از همه نظر توو حال و هوای خوبی باشه.. از همه چیزش میگذره تا بچش شاد باشه..
و منی که وقتی خنده هاشو میبینم روحم تازه میشه انگار دوباره جون میگیرم…
با همه اینا دلم نمیخواد حتی برای چند ثانیه دوری منو احساس کنه و ازش رنج ببره..
خدایا خودت سایه همه مادرارو بالاسر بچشون حفظ کن..
مامان آناهیتا 💜 مامان آناهیتا 💜 ۱ سالگی
هیچوقت فکر نمیکردم در آستانه دهمین سال آشناییمون، یه روز پاییزی توو ماهِ آبان وقتی تازه بساط صبحونه جمع شده و در حال کتاب خوندنم، توپ ضداسترس خوشرنگم یهو به سمتم قِل بخوره و وقتی سرمو بالا میارم، دخترک مهربونی رو ببینم که با زبون قشنگ خودش بهم میگه:
« کتابتو بذار کنار مامی! وقت توپ بازیه :) »
فیجتی که پنج سال پیش توو تاریک‌ترین و سیاه‌ترین شبای زندگیم خریده بودم تا شااااید یکم از تیکِ مو کَندن و کچل کردن خودم دست بردارم، حالا به یکی از وسایل مورد علاقه دخترم تبدیل شده که اتفاقاً حسابی هم باهاش سرگرم میشه!
داشتم فکر میکردم چقدر زمان سریع و البته کمی وحشتناک میگذره…
انگار همین دیروز بود که توو دومین روز آذر ماه صبح زود از خواب پا شدم و پالتوی چرم مشکیمو پوشیدم و یه رژ قرمز و یه خط چشم و … بدون اینکه به بقیه چیزی بگم برای اولین دیدارم با بنیامین از خونه زدم بیرون…
اونروز برای روبرو شدن با پسری که چهار سال بود می‌شناختمش، خیلی استرس داشتم ولی با دیدن بنیامین همه استرسا تبدیل به یک شوق عاشقانه شد..
خواستگاری توو همون دِیت اول هم از اون اتفاقایی بود که اصلا انتظارشو نداشتم ولی خب شد دیگه .. :)
بعد از اون دیدار، قصه و راهِ عاشقیِ ما شروع شد و بقول ستایش 😅 آن دو پس از کش و قوس‌های فراوان بالأخره بهم رسیدن!
میگن به خدا و زمان‌بندیش اعتماد کن.. راست میگن!
خدا خوب میدونست کِی تو رو به زندگیمون هدیه بده تا مثل نور دوباره به زندگی مامان و بابات بتابی :)

پی.نوشت: عکس مربوط به یکی از کافه‌های برغان توو همون دیدارهای دوستانه و عاشقانه روزای اول🫠 چ
مامان آناهیتا 💜 مامان آناهیتا 💜 ۱ سالگی
اینروزا اناهیتا فوق العاده شیرین و بانمک شده..
انقدر از شدت عشقم فشارش میدم و میبوسمش که گاهی فکر میکنم بچم داره زیر بوسام له میشه.. ولی اناهیتا هم عاشق اینکاره! اینکه من! فقط و فقط من اینطوری توو آغوشم فشارش بدم و از ته دل ببوسمش.. :)
منم از ته قلبم، از اعماق وجودم عشقی که توو رگام براش میجوشه رو بهش ارزونی میکنم..
اینروزا توی دوراهی بدی گیر کردم..
بنیامین خیلی برای بچه دوم پافشاری میکنه..
انقدر اینو دلش میخواد که از وقتی بهش گفتم باید برای هدیه زایمان دومم جاروی رباتیک و ماشین ظرفشویی بخری، هر شب داره به خریدشون فکر میکنه و در موردش تحقیق میکنه که توو همین یکی دو ماهه بخره…
راستش منم دلم میخواد زودتر دومی رو در کنار اناهیتا داشته باشم ولی یکم نگرانم..
میترسم دیگه نتونم اونطوری که الان برای دخترکم وقت میذارم، باهاش تایم بگذرونم..
میترسم دیگه مثل الان حوصله نداشته باشم تا اجازه بدم بازیش با ظرفای روی سفره و قابلمه‌ها و قاشقای چرب تموم بشه و بعد از دو ساعت که کاملا بازی باهاشونو رها کرد، تازه سفره‌مو جمع کنم!
دیگه نتونم بشینم کنارش و نگاه کنم که چجوری دونه دونه لباسای روی رخت‌اویز رو میکشه و میریزه رو زمین و دوباره خودش با روش نوینِ خودش میندازه روو رخت آویز! :)
میترسم دیگه حوصله و وقت خیلی از این مدل کارارو نداشته باشم و در حق بچم ظلم کنم…. دیگه نتونم دو ساعت از عشق سرشارش کنم و با بوسه‌هام بخوابونمش
میدونم و مطمئنم که بنیامین اونقدر براش پدری میکنه که اصلا نمیذاره این چیزا براش حسرت بشه‌ها..
ولی بازم نگرانم.. نگران خودم که دلتنگ تایم گذروندن تنهایی با دختر یکی یدونم بشم… 🥲
اونایی که دوتا یا بیشتر فرشته دارید، میشه بهم بگید چجوری با این قضیه کنار اومدین؟
مامان دختر نازم❤️ مامان دختر نازم❤️ ۱۷ ماهگی
بالاخره سفرمون تموم شد و در راه برگشتیم
این دومین سفر زندگی تو بود عزیزدلم
باورم نمیشه من همون دختر غرغروی سابقم که با کوچک ترین ناملایمتی بهم میریختم.
سفر ما با قطار بود.
تمام طول رفت و برگشت نشسته بودم و مواظبت بودم در حالیکه بقیه خواب بودن.
با خودمون کالسکه نبرده بودیم تمام سفر من و بابا تورو در آغوش گرفتیم گاهی وقتا از شدت درد شونم میسوخت و تا چند ساعت نمیتونستم تکونش بدم ولی لذت در آغوش گرفتنت انقدر زیاد بود که به تموم این دردا می‌ارزید. یک شب توی آغوشم خوابیدی و مجبور بودیم مسافتی رو بریم انقدر دست و شونم درد گرفته بود که تا چند ساعت نمیتونستم تکونش بدم اما بازم وقتی بیدار شدی و چشمای قشنگتو دیدم همه دردام فراموش شد:)
عزیزجان مادر این روزهای ۲۶ سالگیم همه وجودم تویی،
قلبم از سینه بیرون میزنه، دلم میخواد فقط به تو خوش بگذره، دلم میخواد چیزای جدید رو تجربه کنی و دلم میخواد فقط بخندی مامانی:)
باورم نمیشه اینهمه صبور شدم
سفر ما تموم شد و من دلم خیلی تنگ میشه برای نیمه شبا که توی حرم میدویدی و بازی میکردی عزیز جانِ مادر❤️
مامان آناهیتا 💜 مامان آناهیتا 💜 ۱ سالگی
هیچوقت فکر نمیکردم دختر داشتن انقدر رویایی و عجیب باشه
فکر کن نیم وجب بچه میره بین مبلا می ایسته و ازت میخواد با پتوی خودش بالای سرشو بپوشونی تا یه خونه کوچیک داشته باشه
بعدشم دونه دونه عروسکاشو برداره و ببره اونجا بچینه و با هر کدوم از رفیقاش با مدل خودش حرف بزنه، بغلشون کنه، نازشون کنه!
لیوان کوچولوشو برداره و بااینکه توش چیزی نیس اول خودش یه هورت بکشه و به به کنه و بعدشم به تو تعارف کنه و با ذوق نگات کنه تا بَه بَه تو رو هم بشنوه :))
یا وقتی میبریش پارک و با کالسکه میون بچه‌های ۴-۵ ساله که روی تاب و سرسره‌ها وول میخورن، راش میبری تا ببینتشون، با هر هیجان و ذوق بچه‌ها، دخترتم ذوق کنه و جیغ بزنه و بخنده...
یا هزاران هزار ذوق و رفتار شیرین دیگه اینروزاش...
درسته که دست تنها بچه بزرگ کردن توو غربت خیلی سخته
هیچ شکی در این نیست
ولی باید بگم به هیچ وجه دلم برای روزای بدون اناهیتا تنگ نشده..
من توو اون روزا همه چیز داشتم ولی اصل کاریو، دلخوشیمو، انگیزه زندگیمو کم داشتم...
اینروزا خیلی خسته میشم
کم میارم، انرژیم ته میکشه
اما با هر بوسه و لبخند اناهیتا بهشتو زیر پام حس میکنم و دوباره پرانرژی به زندگی و روزمرگیا برمیگردم...
خداروشکر که تن بچه‌هامون سالمه
خدایا هزار مرتبه شکرت
مامان میوه‌ی دلم👧🏻 مامان میوه‌ی دلم👧🏻 ۱ سالگی
اینارو اینجا میگم که یادم بمونه🫠❤️
نورا چند وقته خیلییی تغییر کرده
مثلا از صبح که بیدار میشیم شروع میکنم همیشه اول اون بیدار میشه و همه جامو غرق بوس میکنه تا بیدار بشم ولی لبمو بوس نمیکنه اینش واسم جالبه که براش مرز تعیین شده🙂
بیشتر بغل میخواد یکم اذیت کنندست ولی بغلش با وقتی که کوچیکتر بود فرق داره معلومه از روی نیازه🫠
مثلا تو ظرف تخمه میدم بخوره میاد عقب عقب و روپاهام میشینه و میخوره🥺
کار اشتباهی بکنه و بهش اخم کنم زود میاد بوسم میکنه و قیافشو مسخره میکنه تا بخندم و دوباره به خربکاریش ادامه بده😁
همینکه صدای تکون خوردن کلیدو میشنوه میدوعه پشت در و میگه بابا🥲
با کوچیک ترین صدای آهنگ میرقصه و میخاد همراهیش کنیم😅
باباشو نمیزاره که منو بغل کنه اگه باباش ولم نکنه هردومونو با چنگاش زخمی میکنه😬
و قشنگ ترین کار جدیدش اینه که شبا قبل اینکه خوابش ببره وقتی سرمون رو به روی هم دیگست لپمو آروم میکشه نازم میکنه و لالایی میخونه و با اون چشای گردش نگام میکنه😍
خدایا شکرت🤍



بارداری
فرزندپروری
پوشک
شیرخشک
نوزاد