اینروزا اناهیتا فوق العاده شیرین و بانمک شده..
انقدر از شدت عشقم فشارش میدم و میبوسمش که گاهی فکر میکنم بچم داره زیر بوسام له میشه.. ولی اناهیتا هم عاشق اینکاره! اینکه من! فقط و فقط من اینطوری توو آغوشم فشارش بدم و از ته دل ببوسمش.. :)
منم از ته قلبم، از اعماق وجودم عشقی که توو رگام براش میجوشه رو بهش ارزونی میکنم..
اینروزا توی دوراهی بدی گیر کردم..
بنیامین خیلی برای بچه دوم پافشاری میکنه..
انقدر اینو دلش میخواد که از وقتی بهش گفتم باید برای هدیه زایمان دومم جاروی رباتیک و ماشین ظرفشویی بخری، هر شب داره به خریدشون فکر میکنه و در موردش تحقیق میکنه که توو همین یکی دو ماهه بخره…
راستش منم دلم میخواد زودتر دومی رو در کنار اناهیتا داشته باشم ولی یکم نگرانم..
میترسم دیگه نتونم اونطوری که الان برای دخترکم وقت میذارم، باهاش تایم بگذرونم..
میترسم دیگه مثل الان حوصله نداشته باشم تا اجازه بدم بازیش با ظرفای روی سفره و قابلمه‌ها و قاشقای چرب تموم بشه و بعد از دو ساعت که کاملا بازی باهاشونو رها کرد، تازه سفره‌مو جمع کنم!
دیگه نتونم بشینم کنارش و نگاه کنم که چجوری دونه دونه لباسای روی رخت‌اویز رو میکشه و میریزه رو زمین و دوباره خودش با روش نوینِ خودش میندازه روو رخت آویز! :)
میترسم دیگه حوصله و وقت خیلی از این مدل کارارو نداشته باشم و در حق بچم ظلم کنم…. دیگه نتونم دو ساعت از عشق سرشارش کنم و با بوسه‌هام بخوابونمش
میدونم و مطمئنم که بنیامین اونقدر براش پدری میکنه که اصلا نمیذاره این چیزا براش حسرت بشه‌ها..
ولی بازم نگرانم.. نگران خودم که دلتنگ تایم گذروندن تنهایی با دختر یکی یدونم بشم… 🥲
اونایی که دوتا یا بیشتر فرشته دارید، میشه بهم بگید چجوری با این قضیه کنار اومدین؟

تصویر
۱۷ پاسخ

قطعا بهترین زمان برا بچه دوم وقتیه که بچه اول 3 سالش بشه. چون هم شخصیتش شکل گرفته هم میتونه حرف بزنع هم از پوشک گرفته شده

عزیزم بنطر منم خیلی زوده. بخدا بچه‌ها گناه دارن هنوز یه کم از آب و گل درنیومده یکی دیگه بیاریم

هرررر کاری کنی نمیتونی بعد بچه دوم اونطور که الان وقت میذاری ،وقت بذاری
این از من😆

نه خیلی زوده حداقل تا ۳ سالگی
چون هم رسیدگیت به بچه کم میشه
هم بدن خودت هنوز امادگی نداره
البته این نظر منه بازم باید به توانایی خودت نگاه کنی

متنت خیلی زیبا بود عزیزم 😍به نظرم بچه ها به همبازی بیشتر احتیاج دارن تا اینکه همش خودشون تنها باشن و مرتب مورد توجه پدر ومادر باشن پسر من الان مرتب مورد محبت من و پدرش و برادر و خواهرش هست اما تفاوت سنیش با اونا زیاده و هر جا دوتا بچه میبینه کلا مارو یادش میره و کلی بازی میکنه باهاشون اما بذار دخترت دوساله بشه و وقتی تونست راحت دستشویی بره اونوقت اقدام کن برای دومی تا اونم بیاد دیگه کم کم نزدیک سه سالش میشه. اصلانم نگران توجه و این چیزا نباش چون اینقدر باهم سر گرم میشن که دیگه به این چیزا توجه نمی کنن

سلام هم شهری عزیز.
من بچه اولم‌ دوسال و سه ماهش بود که باردار شدم بچه دوم اوردم دقیق ۳ سالش شد بچه دنیا امد خیلی بچم اذیت شد اولش که ویار و این مسایل اخراشم سنگینی بار واقعا ظلم شد .بعدشم که بچه کوچیک توجه میخاد نمیشه سر سری بگذری ازش مثل همش درگیر شیر دادن وتعویض و غیره. الانم واقعا پسرم اذیت میشه یعنی هر بازی یا هر وسیله ای ورمیداره دخترمم دستت رو همون میزاره همش پسر در حال گریس رحمم میاد بهش .اتفاقا الان یکی دیگه هم میخام تا حرف بچه میاد پسرم میگه نه مامان هم ما بسیم تو رو خدا نی نی نیاریم .دلم کباب میشه . شما الان که اقدام کنی ۲ سالگی دخترت دنیا میاد شاید راحت تر باهم کنار بیان .

منم همین دو راهی دارم و شدیدا نگرانم گاها میگم همین یدونه بسمه

خیلی سخته این چیزی که تو میگی برای من آرزوهه من دوقلو دارم و واقعا نمیتونم اونقدر که باید به هردوشون برسم حتی بعضی وقتا اینقد زیر فشار وخستگیم که یادم میره بهشون بگم دوسشون دارم تازه اینقدر خودمو شوهرم دوتاییمون اذیتیم که همش دعوا میکنیم حالا فکرکن مهرو محبت هم از طرف همسرت نباشه ولی خوددانی به نظرمن بهتره تا ۳سالگیش صبرکنی

عزیزم درخواستنو قبول می‌کنی

منم دوتا بچه هام شیر به شیرن راستش هم سخته هم شیرین الان که بزرگ شدن اصلا هیچی از سختیاش یادم نمیاد فقط شیرینیاش مونده ..درمورد دعوا هم تا کوچیکن دعوا ندارن بزرگ که میشن یه دعوا دارن ولی زود دوباره آشتی میکنن تازه پشت همم درمیان

دمت گرم خیلی حصله داری
من ن عصابشو دارم ن قصدشو همین یکی روانیم کرده
اما بنطرم برا بچه زوده گناه داره🥲هنو توجه میخاد هنو چیزی نشده باز یکی دیگ بیاری برا اون سخته توجه کاملتون روش نباسه
ولی باز چقد خوب ک شوهرت بچه میخاد 😂شوهر کن ی روز پریودیم دیر شده بود میگف بریم دکتر ک حامله نباشی😂

منک دوتا پشت سرهم دارم دقیقا موافقم همش حس میکنم ظلم میشه هم بچه اول هم دوم با هیشکدوم اونطور که باید رسیدگی نمیتونی بکنی من برا اولی خیلی حساس بودم از غذا و اموزش گرفته تا... ولی دومی نه

بعضی وقتا ب درجه ای میرسیدم زارگریه میکرذم خدایا هیشکی بچه شیرب شیرنده واقعا سخته تازه من بچه اولم اروم بود

بچه دوم تو هرسنی چالشای خودشو داره ولی بنظرم حداقل تا وقتی پوشکش رو نگرفتی ک یکم مستقل بشه بفکر دومی نباید شد

بعضی وقتا دلم میسوزه برا بچه بزرگم ک زود مستقل شد مثلا برا جیش اب خودش تنهامیره بیشتروقتا ک میرف دسشویی من درگیردومی شیروخابودن بودم براهمین دیکه تنها میره

یه چیزی هم ک دقت کردم بچهای اول معمولا خییلی ارومتراز دومی هستن ب هوای خوب بودن اولی نباش
در کل هروقت بچه دوم بیاد سختی داره

عزیزم به عنوان مامانی که نی نی سومش تو راهه بهترین توصیه ای ک میتونم بهت کنم خواهرانه اینه که اگه دومی رو میخوای نزار فاصله سنیش با دخترت زیاد بشه

والا خیلی مث رمانا نوشتی دست قلمت خوبه ها حس خوبی گرفتم

بنظرم اون بچه بیشتر نیاز ب یه همسن و سال خودش داره تا باهم بازی کنن حرف همو بفهمن تا مادر و پدر هرچقدر هم مادر رفیق باشه خاهر یا برادر رفیقتره♥️

دقیقا منم این روزا سر همین دو راهیم🥹از طرفی سن م بالا میره نمتونم دو سال صبر کنم از طرفی نگرانم اگه مثل اولی استراحت داشته باشم کی بچه مو بغل کنه.

بنظرم یه تایم استراحت حداقل باید به جسمتون بدین جدای این چیزایی که گفتی عزیزم

سوال های مرتبط

مامان آناهیتا 💜 مامان آناهیتا 💜 ۱۶ ماهگی
بعضی روزا مثل امروز و الان که خوابیده، به صورت کوچولو و مثل ماهش نگاه میکنم و از خودم میپرسم که چه لحظه‌هایی رو بدون اینکه حتی متوجه گذرشون بشم، پشت سر گذاشتم!
من ادم کُند و آرومیم ولی اناهیتا از منم آروم‌تره ..
چند بار به خودم قول دادم که از فردا سرعتمو ‌کمتر کنم ؟
چند بار به خودم یادآوری کردم که این لحظه‌ها مثل دونه‌های شن از لای انگشتام لیز میخورن‌ و میرن؟
میدونم خیلی زودتر از اونچه که
فکرشو بکنم این روزا و شبا هم میگذرن و دیگه این صداها و نق زدنا که میگن« بیا با من بازی کن» رو نخواهم شنید
میدونم خیلی زود عمرمون میگذره و روزی میرسه که یه سکوت سنگین خونه‌مونو پر و لبریز میکنه و ما توو اون روز حسرت همین لحظه‌ها و روزای قشقرق بپا کردناشونو میخوریم..
ولی بازم گاهی از دستم در میره و کمتر دل به دلش میدم…
مثل الان که توو دوران پی ام اس و پریودم….
اینکه فرزندمون ۲۴ ساعت به ما نیاز داره خیلی سخته…
خسته کنندس!
آشفته کنندس!
اما همه اینا زودتر از حد تصور ما تموم میشه…
و اون سکوتی که قراره تجربه کنیم خیلی سخت تر، خسته کننده‌تر و آشفته کننده‌تره….
بخاطر این فرشته های ناز، بیشتر باید روی صبوریمون کار کنیم :)

پ.ن: شاید اگه کمتر با شیرینی پزی برای خودم کار درست میکردم، کمتر خسته و بی انرژی میشدم ولی چه کنم که انگار تراپی روحمه… و الانم که اناهیتا کنار باباش میشینه و حاصل زحمت چند ساعت مامانشو میخوره بیشتر ترغیب به پخت انواع کیک و شیرینی و دسر میشم🥰
مامان آناهیتا 💜 مامان آناهیتا 💜 ۱۶ ماهگی
از صبحا بخوام بگم..
ساعت ۸/۳۰ دست و رو نَشُسته و چشم باز نکرده با صدای قشنگ و آواهای بانمکش میفهمم که دیگه تایم خواب تموم شده..
اول یه دل سیر شیر میخوره و وقتی از بیدار شدنِ کاملِ من خیالش راحت شد، شروع میکنه به بابا بابا گفتن تا باباشو از اتاق کار برای بغل صبحگاهی که روتین هرروزشونه، بیرون بکشه..
توو همین گیر و دار من سریع چاییمو دم میکنم نون گرم میکنم و صبحونه رو اماده میکنم و میخوریم و بابا برمیگرده سرکار..
من میمونم و دخترک شیطونی که اینروزا از صبح تا شب بیداره و اگه خیییلی بخواد به مامانش آوانس بده نهایتش بیست دقیقه تا نیم ساعت بعد از ناهار میخوابه.
ناهار و شام هم با کلی داستان برای اناهیتا خانوم و ریخت و پاش توو کل خونه اماده و نوش جان میشه…
از پروسه غذا خوردن مستقلشم که هیچی نگم بهتره!😅
برای خودش کتابیه حقیقتاً..
ناهار پختن و خوردن یساعت طول میکشه اما جمع کردن سفره و غذاهایی که همه جای خونه ریخته دوساعت!
به هر سویی که باشه بالأخره هرروز به این ساعت هم میرسیم و اناهیتا بعد از سرویس نمودن‌های فراوان مامانش، راضی به خوابیدن و استراحت میشه.
راستش این روزا و شبا خیلی خستم
خیلی روحیه‌م حساس شده و خیلی احساس نیاز به کمک و البته تنهایی دارم…گفتن این حرفا خجالت نداره! اینا نیازهای یک انسان سالم و در شرایط نرماله.. ولی یک مادر…
همه ثانیه‌های زندگیشو میذاره تا بچش از همه نظر توو حال و هوای خوبی باشه.. از همه چیزش میگذره تا بچش شاد باشه..
و منی که وقتی خنده هاشو میبینم روحم تازه میشه انگار دوباره جون میگیرم…
با همه اینا دلم نمیخواد حتی برای چند ثانیه دوری منو احساس کنه و ازش رنج ببره..
خدایا خودت سایه همه مادرارو بالاسر بچشون حفظ کن..
مامان آناهیتا 💜 مامان آناهیتا 💜 ۱۶ ماهگی
ساعت ۸ صبح بیدار شدم تا در ارامش کلوچه مورد علاقه بنیامین‌جونو درست کنم اما خانوم خانوما پنج دقیقه بعدِ من بیدار شد و گفت: عع مامانی زیادی بهت بد میگذره اگه من خواب باشم و😁😅
پس بیدار و همراه من شد..
کابینت قابلمه‌ها رو در اختیارش گذاشتم تا حسابی سرگرم باشه و منم بتونم به خمیر درست کردنم برسم!
درسته که دهنم سرویس شد و سرم داره از صدای قابلمه‌ها و ظرفایی که بهم کوبیده میشدن، منفجر میشه ولی تونستم ۱۵ تا کلوچه سنتی یا همون کلوا درست کنم و روی لبِ بابای خونه خنده بکارم ؛)
ظهر هم تا کارام تموم شد و اومدم کنار اناهیتاجون یذره استراحت کنم و چشمامو روی هم بذارم، سریع بیدار شد و جلوم نشست به بازی… :))))
امروز از اون روزاس که انگار خستگیِ ۱۵ ماه بچه داری دست تنها ریخته توو روح و تنم..
انگار داره ذره ذره وجودمو میخوره و ته مونده‌ی انرژیمو هورت میکشه…
صدای اناهیتا رو میشنوم که به در ورودی واحد چسبیده و داد میزنه:
+ مامان! بابا! مامان! بابا!
چطور میتونه انقدر مرتب و یکی درمیون هردومونو صدا بزنه؟
با همه دردام بلند میشم و به سمتش میرم. بغلم میگیرمش و زیر گردنشو بو میکشم..
همون چیزی که میتونه برام مثل مورفین عمل کنه و بهم جون دوباره بده..
به دستای کوچولوش نگاه میکنم تا به یاد بیارم اون هنوز خیلی کوچولوئه…
تنها هدیه‌ و آوانسی که به خودم میتونم بدم اینه که از درست کردن شام معاف بشم :)
پس سفارشمو توو اسنپ فود انتخاب میکنم و منتظر ساعت شام میمونم.
من یه زنم… یه مادر…
بدن من خوب بلده با خستگی بجنگه
برای دخترم.. برای زندگیم!
در حالیکه دارم شیرین زبونیاشو میشنوم، زیر لب زمزمه میکنم:
- میشه انقدر زود بزرگ نشی؟

پی. نوشت: اولین روزای شیش ماهگی و شروع بازی با کتابای پارچه‌ای..
چطور انقدر زود میگذره…
مامان آناهیتا 💜 مامان آناهیتا 💜 ۱۶ ماهگی
اقا من امشب شکست سنگینی خوردم
دوره قطع شیر شب رو دیدم
کلی هم تحقیق کردم
خلاصه با کوله باری از نکته و تحقیق رفتم برای قطع اولین وعده شیر شب اناهیتا
تازه نه قطع کاملش
فقط خواستم تایمشو کمتر کنم
اقا چشمتون روز بد نبینه
همینکه سینه رو گرفتم و شروع کردم به پشتش زدن و تاپ تاپ کردن که اونطوری بخوابه
چنان جیغ و گریه ای راه انداخت که در زندگیم ازش ندیده بودم
چند دقیقه جیغ زد و اصلا اروم نشد همینکه سینه رو بهش دادم راحت گرفت خوابید

یعنی اونجای ما رو پاره میکنه این بچه تا از شیر شب بگیرمش🫠🫠

ولی اقا من امشب یچیزی کشف کردم برگام ریخته
اناهیتا چند شبه که توو خواب یهو انگار میپره مثل ما که خواب میبینیم از یه بلندی و ارتفاع میفتیم.
امشب فهمیدم این بخاطر اینه که تازه مستقل ایستادن رو یاد گرفته و توو طول روز خیلی پیش میاد که بایسته و بیفته
برای همین انقدر توو خواب این حالتی میشه

خدا خودش به ما مامانا یه صبر و توان بالایی بده از پس این نیم وجبیا بربیایم
من که صاف شدم حقیقتا
شنبه وقت دکتر گرفتم ولی میدونم که اخرشم هیچی نیست و خودم باید درستش کنم
مامان آناهیتا 💜 مامان آناهیتا 💜 ۱۶ ماهگی
هیچوقت فکر نمیکردم در آستانه دهمین سال آشناییمون، یه روز پاییزی توو ماهِ آبان وقتی تازه بساط صبحونه جمع شده و در حال کتاب خوندنم، توپ ضداسترس خوشرنگم یهو به سمتم قِل بخوره و وقتی سرمو بالا میارم، دخترک مهربونی رو ببینم که با زبون قشنگ خودش بهم میگه:
« کتابتو بذار کنار مامی! وقت توپ بازیه :) »
فیجتی که پنج سال پیش توو تاریک‌ترین و سیاه‌ترین شبای زندگیم خریده بودم تا شااااید یکم از تیکِ مو کَندن و کچل کردن خودم دست بردارم، حالا به یکی از وسایل مورد علاقه دخترم تبدیل شده که اتفاقاً حسابی هم باهاش سرگرم میشه!
داشتم فکر میکردم چقدر زمان سریع و البته کمی وحشتناک میگذره…
انگار همین دیروز بود که توو دومین روز آذر ماه صبح زود از خواب پا شدم و پالتوی چرم مشکیمو پوشیدم و یه رژ قرمز و یه خط چشم و … بدون اینکه به بقیه چیزی بگم برای اولین دیدارم با بنیامین از خونه زدم بیرون…
اونروز برای روبرو شدن با پسری که چهار سال بود می‌شناختمش، خیلی استرس داشتم ولی با دیدن بنیامین همه استرسا تبدیل به یک شوق عاشقانه شد..
خواستگاری توو همون دِیت اول هم از اون اتفاقایی بود که اصلا انتظارشو نداشتم ولی خب شد دیگه .. :)
بعد از اون دیدار، قصه و راهِ عاشقیِ ما شروع شد و بقول ستایش 😅 آن دو پس از کش و قوس‌های فراوان بالأخره بهم رسیدن!
میگن به خدا و زمان‌بندیش اعتماد کن.. راست میگن!
خدا خوب میدونست کِی تو رو به زندگیمون هدیه بده تا مثل نور دوباره به زندگی مامان و بابات بتابی :)

پی.نوشت: عکس مربوط به یکی از کافه‌های برغان توو همون دیدارهای دوستانه و عاشقانه روزای اول🫠 چ
مامان مهراب مامان مهراب ۱ سالگی
ادامه تاپیک قبل (فرزند پروری )
و اون عشق بدون قید و شرط رو از مادر و پدرش نمیگیره اما کودکی که این رفتارها را پدر و مادر ندارن باهاش
و باهاش گفتگو میکنندو از روش های صحیح تری استفاده می‌کنند که اون کودک رفتار خوب رو یاد بگیره این کودک عشق بدون قید و شرط رو تجربه می‌کند
یعنی عشقی که بده بسطونی نداره این رو از مادر و پدرش یاد میگیره
ما انسان ها یکجا میتونیم عشق بدون قید و شرط رو بگیریم و اون در رابطه با پدر و مادره و اینجوری بچه خودش رو دوست خواهد داشت و عزت نفسش شکل میگیره
و در آینده با انسانی روبه رو می‌شویم که خودش برای خودش ارزشمنده و از خودش مراقبت میکنه و با خودش رفتار صحیحی داره و با دیگران هم همین رفتار رو داره و این با خودشیفتگی فرق داره
چطور رفتار خوب رو به کودک یاد بدیم؟
در رویکرد رفتار گرایی گفته میشه که تا کودک کار خوبی میکنه سریع بهش جایزه بدیم تا دیگر پیوسته اون رفتار رو انجام بده مثلا اگر مهد رفت بهش جایزه بدید که دوباره تکرار کنه و مهد بره
در رویکرد انسان گرایی میگه نه ما از جایزه استفاده نمی‌کنیم از گفتگو و توصیف و ترغیبش استفاده می‌کنیم
مثلا بهش میگیم که تو چقدر توانمند شدی میتونی تنهایی بری توی کلاس،دلتنگ میشی ولی دلتنگی رو میپذیری مامان ظهر میاد دنبالت
تازه داشتی با بچه ها بازی میکردی خیلی بهت خوش گذشت
یعنی روی برخورد رفتار تمرکز داریم