بعضی روزا مثل امروز و الان که خوابیده، به صورت کوچولو و مثل ماهش نگاه میکنم و از خودم میپرسم که چه لحظه‌هایی رو بدون اینکه حتی متوجه گذرشون بشم، پشت سر گذاشتم!
من ادم کُند و آرومیم ولی اناهیتا از منم آروم‌تره ..
چند بار به خودم قول دادم که از فردا سرعتمو ‌کمتر کنم ؟
چند بار به خودم یادآوری کردم که این لحظه‌ها مثل دونه‌های شن از لای انگشتام لیز میخورن‌ و میرن؟
میدونم خیلی زودتر از اونچه که
فکرشو بکنم این روزا و شبا هم میگذرن و دیگه این صداها و نق زدنا که میگن« بیا با من بازی کن» رو نخواهم شنید
میدونم خیلی زود عمرمون میگذره و روزی میرسه که یه سکوت سنگین خونه‌مونو پر و لبریز میکنه و ما توو اون روز حسرت همین لحظه‌ها و روزای قشقرق بپا کردناشونو میخوریم..
ولی بازم گاهی از دستم در میره و کمتر دل به دلش میدم…
مثل الان که توو دوران پی ام اس و پریودم….
اینکه فرزندمون ۲۴ ساعت به ما نیاز داره خیلی سخته…
خسته کنندس!
آشفته کنندس!
اما همه اینا زودتر از حد تصور ما تموم میشه…
و اون سکوتی که قراره تجربه کنیم خیلی سخت تر، خسته کننده‌تر و آشفته کننده‌تره….
بخاطر این فرشته های ناز، بیشتر باید روی صبوریمون کار کنیم :)

پ.ن: شاید اگه کمتر با شیرینی پزی برای خودم کار درست میکردم، کمتر خسته و بی انرژی میشدم ولی چه کنم که انگار تراپی روحمه… و الانم که اناهیتا کنار باباش میشینه و حاصل زحمت چند ساعت مامانشو میخوره بیشتر ترغیب به پخت انواع کیک و شیرینی و دسر میشم🥰

تصویر
۱۰ پاسخ

چقد قشنگ بود
دقیقا باهات موافقم
هرچند بخواهیم نخواهیم حسرت این روزای شیرینو میخوریم ،،شیرینیشو بنظرم بعدم ک این روزای تکراری گذشت و توی تنهاییمون غرق بودیم میفهمیم

کاش انقد زود نگذره 🥹

گلار آنلاین شدی یه کامنت بزار پیج قبلیم
برم چندتا از بچه هارو پیدا کنم

گلار اکانت جدید😂😂😂

عزیزم این که عکس گذاشتی دستور پختش رو میدی

گلار چطوری

چقدر قشنگ توصیف کردی
دقیقا حس و حالی که من همیشه دارم

من اینجوری شیرینی بخام زود به ژود درست کنم در عرض یه ماه غولی میشم برای خودم بعد کلی زحمت ۱۴کیلو کم کردم شوهرم پیام داده شرکت یه کیلو شیرینی سنتی داده جات خالی چنان جلوت با چایی نوش جان کنم کیف کنی از حرص من میگفت گفتم چی فکر کردی کل ۱۴کیلو من در عرض دوروز برگرده اون شیرینیو میخورم چون خیلی خوشمزس هر سال عیدو شب یلدا این مدل شیرینی میده معرکس خیلی خوبه گفتم بترکمم تا دونه اخرشو باهات رقابت میکنم

این خوشمزه هارو تو چی درست میکنی؟؟

من که خیلی داغونم کنارش دوست دارم درکم کنن
آرامش این روزهای من قلاب بافی مخصوصا وقتی برای دخترم ژاکت ، پیراهن ،کلاه و ... میبافم خستگیم در میره

بابا به به چه کردی دختر🫶🏻😋🤎

سوال های مرتبط

مامان آناهیتا 💜 مامان آناهیتا 💜 ۱ سالگی
اینروزا اناهیتا فوق العاده شیرین و بانمک شده..
انقدر از شدت عشقم فشارش میدم و میبوسمش که گاهی فکر میکنم بچم داره زیر بوسام له میشه.. ولی اناهیتا هم عاشق اینکاره! اینکه من! فقط و فقط من اینطوری توو آغوشم فشارش بدم و از ته دل ببوسمش.. :)
منم از ته قلبم، از اعماق وجودم عشقی که توو رگام براش میجوشه رو بهش ارزونی میکنم..
اینروزا توی دوراهی بدی گیر کردم..
بنیامین خیلی برای بچه دوم پافشاری میکنه..
انقدر اینو دلش میخواد که از وقتی بهش گفتم باید برای هدیه زایمان دومم جاروی رباتیک و ماشین ظرفشویی بخری، هر شب داره به خریدشون فکر میکنه و در موردش تحقیق میکنه که توو همین یکی دو ماهه بخره…
راستش منم دلم میخواد زودتر دومی رو در کنار اناهیتا داشته باشم ولی یکم نگرانم..
میترسم دیگه نتونم اونطوری که الان برای دخترکم وقت میذارم، باهاش تایم بگذرونم..
میترسم دیگه مثل الان حوصله نداشته باشم تا اجازه بدم بازیش با ظرفای روی سفره و قابلمه‌ها و قاشقای چرب تموم بشه و بعد از دو ساعت که کاملا بازی باهاشونو رها کرد، تازه سفره‌مو جمع کنم!
دیگه نتونم بشینم کنارش و نگاه کنم که چجوری دونه دونه لباسای روی رخت‌اویز رو میکشه و میریزه رو زمین و دوباره خودش با روش نوینِ خودش میندازه روو رخت آویز! :)
میترسم دیگه حوصله و وقت خیلی از این مدل کارارو نداشته باشم و در حق بچم ظلم کنم…. دیگه نتونم دو ساعت از عشق سرشارش کنم و با بوسه‌هام بخوابونمش
میدونم و مطمئنم که بنیامین اونقدر براش پدری میکنه که اصلا نمیذاره این چیزا براش حسرت بشه‌ها..
ولی بازم نگرانم.. نگران خودم که دلتنگ تایم گذروندن تنهایی با دختر یکی یدونم بشم… 🥲
اونایی که دوتا یا بیشتر فرشته دارید، میشه بهم بگید چجوری با این قضیه کنار اومدین؟
مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۱ سالگی
مامان نقل و نبات مامان نقل و نبات ۲ سالگی
بذار یه اعترافی بکنم
درسته که طبیعی هست که هر وقت خونه رو مرتب میکنم چند دقیقه بعدش بچه ها همه چیز رو به هم بریزن ، اما گاهی پذیرشش برام سخت میشه!
طبیعی هست که کاری که همه توی نیم ساعت انجام میدن برای منی که بچه ی کوچیک دارم یک ساعت یا حتی یک روز طول بکشه ، اما راستش گاهی احساس تنهایی میکنم!
طبیعی هست که گاهی ظرف هارو بشورم و نیم ساعت بعدش دوباره سینک پر باشه ، اما گاهی خسته میشم!
طبیعی هست که خونه ام اون طوری که من دوست دارم تمیز نباشه و مدام سرزنش درونی داشته باشم ، اما گاهی کلافه میشم!
همون وقتایی که نه حوصله ی فکر کردن به توصیه های روانشناسی رو دارم و نه دل و دماغ فکر کردن به پیش بینی های انگیزشی که آره ۱۰ سال بعد حسرت این روزا رو میخوری و دلت تنگ میشه و از این صحبتا...
کلافه میشم ، میزنم بیرون ، یه قدمی میزنم ، یه قهوه ای میخورم ، دوستامو میبینم.
ولی اگه حالم بدتر از این حرفا بود وضو میگیرم و سراغ تراپی که برام از هر مسکنی بیشتر کار میکنه ، توی این شهر ماشینی یه پاتوق دنج دارم که توش کسی کاری به کارم نداره ، مدام صدام نمیکنن ، شلوغه ولی من نباید مرتبش کنم.
تازه صاحبش هم حالمو میفهمه و غصه هام رو کیلو کیلو ازم می‌خره ، تکیه میدم به دیوار خونش و شروع میکنم به خود شفقتی.
بدون قضاوت همه ی احساسات خودم رو می‌بینم و می پذیرم ، خودم رو بغل میگیرم و صبر میکنم آروم بشم
بعد از خدای خودم بابت نعمت بزرگ مادری تشکر میکنم و شروع میکنم به خوندن یادآوری طلایی ای که قبلاً نوشتم و گذاشتم پَرِ جا نمازم ، انگار اشکام آبی میشن روی آتیش دلم...
نفسم تازه میشه...
نشون به اون نشون که دلم پر میزنه برگردم پیش بچه ها و بغلشون کنم :)❤️‍🩹
مامان پسرم مامان پسرم ۲ سالگی
مامان نرگس🐥حاج‌علی🐣 مامان نرگس🐥حاج‌علی🐣 ۲ سالگی
بعضی وقتا به چهار پنج سال دیگه فکر میکنم
به وقتی که دختری ۶ ساله میشه و داداش ۵ ساله...
با خودم میگم میتونم از پسشون‌ بربیام؟! آیا اونقدر توانایی دارم دو تا بچه رو سالم و صالح تربیت کنم؟ اونقدر انرژی خواهم داشت که سرشون داد نزنم، غر نزنم، کتک کاری نکنیم؟ اونقدر حس و حال دارم که با هم بازی کنیم، کاردستی درست کنیم، کتاب بخونیم؟! اصلا اونقدر جون دارم از پس دوتا بچه بربیام و از آب و گل دربیارمشون!؟ با خودم میگم نکنه دارم ساده میگیرم!؟ نکنه قراره خیلی سخت بگذره برام!؟ نکنه اینا همش واسه فیلما و داستاناس‌ و شرایطم قراره خیلیییی سخت باشه که حتی اینجور کارا به ذهنم خطور نکنه....
خیلی میترسم بعضی وقتا، از تربیت بچه ها، از تربیت صحیح بچه‌ها
دوست دارم محیط خونه امن و آروم باشه براشون، استعداداشون‌ رو شکوفا کنه، حالشون رو خوب کنه

بعد با خودم میگم شایدم بتونم، شاید اصلا خدا اینجوری بهم بچه داده که کمتر اذیت بشم...نمیدونم ولی خیلی ذهنم این روزا درگیره...
بعضی وقتا هم ناشکری میکنم، تازه با نرگس به صلح رسیده بودم، یادگرفته بودم با بچه چجوری به کار و زندگیم برسم که همه چیز سرجای خودش باشه، اما باز یه فرزند جدید و هزار تا چالش جدیدتر...نمیدونم

محتاج دعاهای خیرتون هستم✨️
بماند به یادگار از ۳۸ روز مونده به زایمانم....
مامان آراد💙 مامان آراد💙 ۱۷ ماهگی
سلام مامانای گل
الان بیشتر از یک هفته س که کارتون آراد رو کامل قطع کردم
قبلا هم چندین بار سعی کرده بودم اعتیادش به تلویزیون رو کم کنم از خدام بود باهاش بازی کنم ولی اون اینقدر نق میزد که اخر مجبور میشدم روشن کنم که هم اون آروم بشه هم اعصاب من
ولی این سری راحت تر از سری های قبل پذیرفت
علاقه ش به کتاب بیشتر شد
خودش بازی هاشو میاره که باهاش بازی کنم
کتاب میاره که بخونم
موقع غذا درست کردن اذیت میشم که دیگه زدم به بی‌خیالی اگه نتونم درست کنم حاضری میخوریم
درسته که دهنم سرویس شده
ولی حداقل خیالم راحت شد
خیلی نگرانش بودم هم بخاطر حرف نزدنش
هم چشماش
هم اینکه میترسیدم تاثیر منفی رو هوشش بذاره
گوشی رو هم سعی میکنم دست نگیرم
که نبینه دستم و نخواد ولی خب وقتی کسی زنگ میزنه کاریش نمیشه کرد بیشتر سعی میکنم اگه خیلی بهونه گرفت فیلم هایی که از خودش گرفتم رو نشونش بدم .فیلم هایی که توش حرف میزنم باهاش
این مدت حس میکنم آواسازی هاش بیشتر شده
کلمه ی جدید نگفته ولی مثلا همون دو تایی که قبلاً می‌گفت رو چسبوند به هم چند روز پیش گفت« بابا دد »
خوشحالم که تلاشمو کردم
درسته که اشتباه کردم
ولی حداقل سعی خودمو کردم به مسیر درست برگردم
مامان نرگس🐥حاج‌علی🐣 مامان نرگس🐥حاج‌علی🐣 ۲ سالگی
این روزای آخری واقعا خسته شدم، خیلییی🤕
آدمی نیستم که هی غُر بزنم قبول دارم بارداری سخته، هیچوقت هم اهل غر زدن نبودم، اما واقعا این روزا دلم میخواد همش غُر بزنم🤧
دلم نمیخواد آشپزی کنم، دلم‌ نمیخواد ظرف بشورم، دلم نمیخواد هی ساک وسایلمو چک کنم، دلم نمیخواد هی لگد زدناشو‌ چک کنم که کم و زیاد نشده باشه، دلم نمیخواد شبا به زور پهلو به پهلو بشم، دلم‌ نمیخواد هی خونه رو تمیز و مرتب کنم به خیال اینکه امروز فردا قراره برم‌ بیمارستان و باز چند روز بگذره و نه خبری از درد باشه نه هیچی، دلم میخواد فقط دراز بکشم، خوابمم‌ نمیادا، فقط میخوام دراز بکشم🥺
از یک طرف دیگه هم مطمئنم که مثل زایمانم سر نرگس قطعا دردام تو خونه‌ شروع نمیشه با اینکه دهانه رحمم بازه🫤 حالا البته الان‌ نمیدونم باز شده یا نه ولی با این کمر دردی‌ که دارم مطمئنم باز شدم ولی نمیرم معاینه حتی😐
ماماهمراهم میگه بمون هنوز وقت داری معاینه‌ات نمیکنم، منم لج کردم با خودم گفتم باشه پس من تا ۸/۲۸ نمیام بیمارستان🙂 چرا؟! چون مثل بچه‌ها شدم! میگم نرگس تاریخ تولدش رند بود ۴/۴ اینم بزار رند بشه😶‍🌫️
خلاصه که هم خسته ام از بارداری، هم خسته ام از این‌ بلاتکلیفی، هم خسته ام از اوضاعم، هم خسته ام از این اخلاق مسخره‌ام که نمیرم یه چک بشم(چون اگر برم زایشگاه احتمال زیاد مثل سر نرگس بگه بخواب برای زایمان و منم‌ گفتم دیگه فقط ۸/۲۸)
هوووف دلم میخواست غُر بزنم براتون🥺❤️