۱۱ پاسخ

دوقلوان مگ ی جانوشتی دخترم یجانوشتی پسرم

واقعا سخته ی هفته ای گرفتم بازم بیتابه

آره عزیزم انشالله

خیلی لحظه بدیه😭😭😭😭

عزیزم دوقلو داری؟؟؟بالا نوشتی دخترم
پایین پسرم؟

چقد جالب توصیف کردین
منم قراره بگیرم امروز فردا
خدا فه هممون کمک کنه

منم الان یه هفته و خورده ای میشه گرفتمش کلا خیلی سخت بود

منم می‌خوام شروع کنم دل دل میکنم

فکر نمی‌کردم اینقدربرام سخت باشه درکش..

عزیزم خدا حفظش کنه خیلی سخته هم مادر هم بچه

عزیزدلم
منم می خوام از شیر بگیرمش (شیرخشک) ولی نمیدونم چطوری این کار رو کنم

سوال های مرتبط

مامان معجزه خداجون😍 مامان معجزه خداجون😍 ۲ سالگی
دخترم امروز که شمعِ دو سالگی‌ات را فوت می‌کنی، گویی دو سال است که جهانِ من رنگِ دیگری به خود گرفته است. دو سالِ پیش، در چنین روزی، تو با حضورت، تمامِ معادلاتِ زندگی مرا تغییر دادی. تو نه تنها “بودن”، که “معنایِ زیستن” را به من آموختی.

دو سال پیش، تو یک هدیه بودی؛ حالا، تو بزرگترین آموزگارِ منی.

از تو یاد می‌گیرم که چگونه با کوچک‌ترین اتفاق‌ها، بلندترین قهقهه‌ها را سر دهم.

از تو یاد می‌گیرم که چگونه با کنجکاوی، به دنیایِ ناشناخته‌ها قدم بگذارم.

و از تو یاد می‌گیرم که چگونه می‌توان بدون هیچ چشم‌داشتی، خالصانه و بی‌قید و شرط، عشق ورزید.

دخترِ کوچکِ من،

شاید اکنون که این کلمات را برایت می‌نویسم، هنوز ندانی که این واژه‌ها چقدر سنگین از احساس هستند؛ اما می‌دانم که قلبت آن‌ها را حس می‌کند. دو سالگی، آغازِ سال‌هایی است که قرار است دنیا را با دست‌های کوچک تو بگردیم. برایت دنیایی می‌خواهم که در آن، عدالت، زیبایی و مهربانیِ بی‌پایان، سهمِ همیشگی‌ات باشد.

من به عنوانِ مادرت، به تو قول می‌دهم که تا آخرین توان، حامیِ رویاهایِ بلندت باشم، حتی اگر کوچک‌ترین قدم‌هایت. تو همان نوری هستی که در تاریک‌ترین شب‌هایِ این روزهایِ من، راه را برایم روشن نگه می‌داری.

تولدت مبارک، ای تمامِ هستیِ من.
بمان برایم؛ بمان و با خنده‌هایت، به دنیا معنا ببخش
مامان فسقلیا مامان فسقلیا ۲ سالگی
امروز دقیقا دو سال زیبا و ارزشمند از آن روز گذشته است و تمام خاطرات آن روز برایم دوباره زنده می‌شود لحظاتی ک با تو چشم در چشم شدم بند دلم پاره شد و در کسری از ثانیه عاشقت شدم پسر عزیزم تو تنها دلیلی هستی که ما با لبخند زندگی را ادامه می‌دهیم و تو تنها دلیلی خواهی بود که با لبخند به زندگی نگاه می‌کنیم وقتی شرایط سخت هستند، تنها چیزی که لازم است فکر کردن به توست تا من را قوی نگه دارد. آغوش ها و بوسه های تو روح من را تغذیه می کند میدانم گاهی اوقات از کوره ر میروم ولی بدان آن هم از روی عشق است عزیز مادر تو به من یاد دادی ک در برابر همه صبور باشم با هر ذوق و لبخندت انگار خودم ذوق میکنم از ته دل میخندم هر گاه جایی میخوردی خودم را جای تو می‌گذاشتم ک مبادا ضربه سنگین باشد تو تمام قلب من هستی تولدت هزاران بار مبارکمان باشد و ازت میخام با دل و پاک معصومت برا همه دعا کنی ک همه لذت مادرشدن را حس کنند ❤️ و مادرانی ک فرزندی دارند در زیر سایه پدرومادر و محبت خانوادشون بزرگ شن و لباس عافیت. تن بچه های پاک و معصوم بپوشاند مادر دعا کن ک دعای شما بچه ها زود مستجاب می‌شود ❤️ بماند به یادگار تولد دوسالگی پسر قشنگم 😍😍۱۴۰۴.۱۱.۴ ان شالله تولد ۱۲۰ سالگیت مادر
❤️💋
مامان مهتا کوچولو🌙🐣 مامان مهتا کوچولو🌙🐣 ۲ سالگی
مامان پرنسس💋🎀🩷 مامان پرنسس💋🎀🩷 ۲ سالگی
بزرگترین اکتشاف برای من این بود که فهمیدم فرزندم یک مهمان است در خانه ام و روزی از خانه ام می رود. روزها با سرعت عجیبی میگذرد و او به زودی از من جدا میشود...
به خودم گفتم: کدام مهمتر است؟ نظم خانه یا اینکه فرزندم به خوبی از من یاد کند؟ کدام مهمتر است. خانه یا اخلاق و روحیه و حسن تربیت فرزندم؟ چون دانستم که او مهمان خانه من است. این باعث شد اولویتم را تغییر دهم.... بعد از تاین مهمترین چیز نزد من آرامش خاطر من و اوست.... شروع کردم به پیاده کردن نقشه ام، و طبعا مجموعه کمی از قوانین مهم را انتخاب کردم و خود را ملزم به اجرای آنها دانستم و مابقی چیزها را بدون هیچ قید و شرطی رها کردم. از عصبی شدن و داد و فریاد زدن کم کردم و به آرامش رسیدم.
از وسواس هایم گذشتم و به خانه ای راضي شدم که مقداری بهم ریخته و نامنظم است و کمی شلختگی در آن به چشم می خورد.
اما، فرزندی را تحویل گرفتم که آرامش دارد و از من و خشم هایم نمی نالد و رابطه ای قوی و زیبا بین ما حاکم گشته است.
چون می دانم...... او مهمان زودگذر خانه من است. کودک عزیزم امیدوارم مهمانی خانه من زیباترین مهمانی زندگیت باشد.
در زندگی فهمیدم، پدر و مادر حرفه‌اي بچه‌‌ی «باعرضه» بار مي‌آورند، نه شاگرد اول.
برايشان مهم است بچه راحت بتواند زیپ کاپشنش را بالا بکشد و بند کفشش را ببندد. وقتی سر جلسه‌‌ی امتحان، خودكارش ننوشت اشكش در نيايد و راهی پیدا کند.
ميوه‌هايي كه مادر برايش مي‌گذارد، توي كيفش نگندد. وقتي معلمش یا ناظمش دنبال داوطلبی می‌گردند زير ميز قايم نشود. غذا خوردنش كه تمام شد دل آدم به‌هم نخورد از ديدن ظرف غذايش. وقتي بزرگتري خواست از او سوال‌هاي اضافی بپرسد راحت بپيچاندش.