یه تصمیم گرفتم
من از اول دنیا اومدن پسرم ، همیشه باهاش حرف میزدم. کتاب میخوندم ، بازی های متنوع میکردم ، وقت خواب و بیداری و سفر و مهمونیمون همش با تایم‌خواب پسرم هماهنگ بود ، سر ساعت میخوابید سر ساعت بیدار میشد ، غذا اینام تقریبا سر تایم بوده
زندگیش رو نظم پیش رفته ، زیر نظر روانشناس بوده یعنی دائم در حال مشورت گرفتن بودم
دعواش نمیکردم ، کتک که اصلا ، همیشه صبور بودم و صحبت کردم
نتیجش شده چی؟
یه بچه غر غرو که همیشه داره بهانه میگیره و گریه میکنه
خسته شدم ، واقعا خسته شدم
دیگه میخوام رهاش کنم ، گور باباش با اعصاب و روانش
داغون شدم انقدر الکی گریه کرد و بهانه گرفت ، همیشه هرروز گریه های شدید و طولانی داره
مشاور گور به گوریم نمود مارو که نهههه این برا جهش رشدیه، این برا پسرفت خوابه ، تین برا کوفته اون برا درده اه

از همین امروز دیگه مثل قبل اهمیت نمیدم ، دعواشم میکنم گریه الکی کرد ، برنامه روزانمم هر جور بخوام میچینم ، اون میخواد بخوابه ، میخواد نخوابه ، غذا براش میارم ، میخواد بخوره ، نمیخواد گشنگی بکشه
والا به قرآن

۱۷ پاسخ

داشتم میگفتم باخودم چه مامان خوبی چه مامان آگاهی الان بچش با ادب و آرومه تا بند آخرو خوندم بنظرم تربیت الان جواب نمیده

ینی تو روستا با کمترین امکانات بچه میارن چند تا همشونم با ادب و آروم و تپلی و همه چی خور آخرشم یا دکترن یا معلم حالا بچهای ما اینقد بهشون میرسیم آخرم اینجور عتیقه بار میان
والا پسر من تازگیا فقط بهونه گیری و نق نق و گریه و قهر مسکنه خودشو به زمین میزنه😑

بعد باورتون نمیشه منو شوهرم حتی بحث و دعوا هم نمیکنیم جلوش ، یعنی تو محیط آروم بزرگ شده تقریبا 😑
نه دعوا دیده ، نه دعواش کردن ، نه بی توجهی و بی محبتی دیده و...
اونوقت شده این ، یه بی اعصاب غر غرو که دائم دهنش بازه ، سر کوچک ترین چیزی شروع میکنه به جیغ و گریه

بعد اونجورم نبودیم که با گریه به هرچی میخواد برسه ها ، میگم واقعا علمی تحت نظر روانشناس پیش رفتیم ، مرز مشخص داشته از اول
ولی خب تهش این که من ریدم سر تا پای همه روان شناسا

عزیزم به خودت افتخار کن❤
تو تمام تلاشت رو کردی👌👌
مطمئن باش این تربیت صحیح و اصولیت ثمربخش خواهد بود❤
درسته الان بچت در سنی هست که بسیار خودمحور و لجوجه و خب اقتضای سنش هست و گذراست
ولی مطمئن باش همین محیط آرومی که براش فراهم کردی، همین که خیلی چیزای زندگیش رو بهش نظم بخشیدی، همین که دعواش نکردی و....دقیقا در شکل گیری شخشیتش در آینده موثره💚
خیلی از تلاشایی که ما در جهت رشد صحیح بچه هامون میکنیم همون روز نتیجش رو نمیبینیم...این گذر زمان هست که نتیجه رو مشخص میکنه
بازم بهت تبریک میکنم مامان قوی و آگاه⚘👌

خواهر منم چقدر زیر نظر روانشناس کودک بچمو بزرگ کردم بخدا که اشتباه محضه بچه‌های من گوه تر شدن

سلام عزیزم حضوری میبری یا انلاین تحت روانشناس

برای بچه های این دوره این چیزا جواب نمیده

باور کن هرچقدر حساس تر باشی بدتره

ببین راها باش من ظهر غذا نخورد رها کردم ممه خواست ندادم تا خدا چی بخواد گشنه اش بشه غذا بخواد

تو این دنیا همه چی اتفاقی رقم میخوره آدم نباید برای هیچ چیزشون برنامه بزاره چون بعد اگه سر ساعت و برنامه نتونن بخورن بخوابم تفریح کنن کلا سیستم عصبیشون بهم مبخوره

عزیزم همیشه گفتن بچه هایی که بدون برنامه خواب و خوراک دارن واقعا آدم هایی موفقی هستن هر چی خاب و غذا و برنامه ی اخلاقی و بیرونی داشته باشن بیشتر بی اعصاب نیشن وقتی سر تایم به اون چیزی که میخان نرسن

کاملآ موافقم باهات

عزیزم بنظرم نه خیلی باید سفت گرفت نه خیلی رها کرد بچه رو یه حد وسط خوبه

همیشه برعکس بایدعمل کرد واقعا بچه های الان گودزیلان😂

دقیقا👌منم دقت کردم بچع ای ک زیاد لی لی ب لالاش بزاری بدتر میشه
اونقد سختش نکن بچه داریو

دقیقا زیاد سرت درنیار بچه رو

😂😂😂الهی عزیزم معلوم که امروز خیلی اذیتت کرده

سوال های مرتبط

مامان «مَهدیار» مامان «مَهدیار» ۲ سالگی
مامانا میخوام تجربه ی ازشیر گرفتنمو براتون بگم مطمعنمممم خیلی بدردتون میخوره
پسرم از اون مدل بچه ها بود که۲۴ به سینه ام چسبیده بود وشیر میخواست
شبا نه خودش خواب داشت ن من مرتب بیدار میشد وشیر میخواست تااینکه تصمیم گرفتم تو یکسال و۱۰ماه و۱۴روز ازشیر بگیرم چون احساس میکردم دندوناش داره میپوسه واقعا ازاین موضوع ترس دارم
خلاصه اینکه من حتی تدریجی هم اقدام کردم بگیرمش ولی نشد برای تدریجی صبر نوح و دل فولادین میخواد من ناکام موندم
یکهو با قطره تلخک که داروخونه داره زدم به سینه ام ودیگه لب نزد لباسمو کشبد پایین وگفت بوه شده
ولی از بعد اون گفت بگیر که اومد لجبازی گریه وزاری واذیت ودهن سرویس کردنش شروع شده مهدیار همیشه فوقش۱۲ زیرسینه خواب بود ولی الان هرشب با گریه وزاری بزور ساعت۵صبح شاید بخوابه
همش بهونه همش گریه حسابی کلافه شدم خسته شدم واقعا صبر میخواد
خدا پدر مامانمو بیامرزه میفرستمش ازعصر خونه بابام تاشب یه نفسی میکشم و به کارام میرسم
خلاصه اینکه نمیدونم تا کی وچن شب دیگه میخواد اینطور پیش بره