من یروز گرفتم خودمو جمع کردم خوب شدم
🤚🤚من
من سر زایمان اولم تا یکسال و نیم درگیر بودم ولی خداروشکر سر دومی تصمیم گرفتم اجازه ندم چیزی ناراحتم کنه اگر ناراحت شدم برای خودم بزرگش نکنم الکی فکر نکنم بجاش آشپزی میکنم با بچه سرگرمم حتی اگر نخابه میدونم این یه پروسه ی گذراست و یه روزی دلم براش تنگ میشه ، قصه میگم برای بچم گریه کنه بغلش میکنم راه میرم شعر میخونم اگر شوهرم کمک کنه خوشحال میشم اگه نکنه ازش توقع ندارم یا اگرم توقع کنم حتما باهاش حرف میزنم بدون متلک بدون غر زدن و فقط حسمو بهش میگم اینجوری هم خالی میشم هم اون اگر درک کنه کمک میکنه ، خلاصه که فهمیدم افسردگی یه بخشش ماله هورمونه بخش زیادیش دست خودمه
من بنابه دلایلی دوسال پیش افسردگی گرفتم وروزهای واقعا بدتر ازاین که شماگفتین گذروندم واومدن نی نی منا ازاون حال وهوا درآورد وانگار افسردگی درمان شد بااینکه به شدت تنهام با سه تا بچه و همسری که صبح میره وشب میادحتی زایمان کردم یک ساعت کمکی نداشتم ولی بلطف خدا الان خوبم
عی بابا چرا دقیقا عین منید من اصلا حوصله شوهرمو ندارم همش نگران نینیمم شدید با اون دوتا بچه هام پرخاشگر ی میکنم کلاعصبی ام فشار کار خونه.. نکه داری نی نی واشپزی ازونورم مهمونهای ناموقع که میان برادیدن بچه که باید خونه مرتب باشه ودرس بچه ها واینکه شوهرم درگیر کارشه خودم دست تنهام عصبی ام
من همش گریه میکنم گیر میدم اعصاب ندارم باپسرم هنوز کنار نیومدم همش دعواییم خیلی بد بخدا چون تنها بودم خیلی بهم فشار امد ازبس ک فکر خیال کردم روانی شدم
میشه علائمتو بگی؟
من فقط غصه ام از دوری از شوهرمه
انقدر درگیر شدم که دیگه از هم فاصله گرفتیم
حس میکنم اونم ازم سرد شده دیگه مثل قبل دورم نمیاد همش دور بچه س اونو ناز میده
من حس فسردگی داشتم ولی وقت برا اون نداشتم دست تنها هرشب گریه عصبی دوستندارم شوهرم حرف بزنه چ برسه ب معاقشع
چجوریه حالتاتون که میفهمین افسردگی دارین؟
من هنوزم درگیرم.بی دلیل گریم میگیره.حس خفگی دارم.دلم خیلی برا مامان و بابام تنگه.با اینکه راهم دوره عادت کرده بودم اما الان خیلی دلتنگشونم.بی حوصلم .نمیدونم چیکار کنم خوب بشم.اصلا از این حالتم متنفرشدم
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.