۷ پاسخ

آره واقعا خداراشکر اون سختیا گذشت
سه بار به خونریزی افتادم و مردم و زنده شدم گفتم دیگه تموم شده همش باید استرس میکشیدم که طوریش نشه الهی شکر سلامت به دنیا اومد و بغلش کردم
با وجود همه این سختی ها دلم تنگ شده برا لگد زدناش اینکه هرجا میرفتم میگفتن تو حامله ای بیا اینجا بشین تو حامله ای چیزی حوس نکردی بیا اینو بخور تو کار نکن تو استراحت کن واسه اون همه احترام لذتاش تنگ شده 😜🤭

منم بخدا دوس دارم حامله شم با اینک سنم پاین اذیت شدم

من فقط نون و ماست میخوردم تو اتاق تاریک و بی صدا
و بدون هیچ بویی
اون روزا واقعا سخت بود سردرد شدید
ولی خدا رو شکر گذشت

منم حاملگیمو دوس داشتم سختم نبود همش مسافرت و بیرون و نهنونی خیلی حال داد بهم

منم دلم تنگشهههه با اینکه به شدت حاملگی سختی داشتم ویااااار

من اصلا دلم براي اون دوران تنگ نميشه

منم دقيقا انقددد ويار داشتم يادم ميفته حالم بد ميشه

سوال های مرتبط

مامان نیکان🩵✨ مامان نیکان🩵✨ ۹ ماهگی
عمیقا دلم واسه وقتایی که پسرم اینقدری بود تنگ شده🥺❤️
یادمه اون موقع دوران اوج کولیک نیکان بود😓
شبا واسه آر‌وم شدنش توی ماشین میخوابیدیم😅
پسرمم با وزن ۲۳۰۰ دنیا اومد حرفای بقیه اذیتم میکرد🙃
۹ماه‌ ویار سخت داشتم هرروز میرفتم سِرُم تزریق میکردم به بچه آسیبی نرسه
از ی طرفم نمیتونسم از سرکارم استعفا بدم و تا ماه ششم بارداری شاغل بودم
و همش خودمو سرزنش میکردم واسه وزن پسرم🙃
افسردگی زایمان شدید داشتم و فقط میخواستم گریه کنم 😣
حتی وقتی شبا واسه آروم شدن نیکان میرفتیم توی خیابون شوهرم توی ماشین مواظبم بود من یکم قدم میزدم که حالم بهتر شه😓
اونقدر استرس وزنش رو داشتم
که هر سه شب یکبار با وزنه ی سوپری وزنش میکردم🫠
اونموقع اینقدر کوچولو بود که خیلی کم پیش میومد لباسی اندازش باشه
یادمه مامانم واسه اینکه حال من خوب شه
دوباره رفت کلی لباس سایز دو صفر گرفت که ذوقم کور نشه🥺
از بس خودم دل و دماغ نداشتم همسرم مرتب لباسای پسرم رو واسش میپوشوند میگفت ببین اندازش شد❤️
از یه طرفم شیردهی واسم سخت شده بود
هم وزنش کم بود،هم شیرم کم بود و هم پسرم سخت سینه میگرفت
و چون روزای اول زردی داشت بهش شیرخشک داده بودم و عادت کرده بود😅
اطرافیان هم مرتب نصیحت میکردن که شیر خودتو بده
و من نمیتونستم به بقیه بفهمونم که چقدر حال من بدتر میشه
وقتی میبینم پسرم سیر نمیشه و گرسنه میمونه 😓
هم حال روحیم هم جسمیم داغون شده بود
و وقتی پسرم ۴۰ روزش بود تصمیمم رو گرفتم
و با اینکه روزی سه چهار بار بیشتر شیر خودم رو بهش نمیدادم
کلا بهش شیرخشک دادم و همسرمم وقتی دید حالم اینجوری بهتره
مخالفت نکرد و همراهیم کرد
الان به حال اون روزام گریم میگیره 😢
ولی نمیدونم چرا دلم تنگ شده😬😂❣️