۱۴ پاسخ

عزیزدلم❤️🥲

من برعکس طبیعی بودم .نمیدونم چرا همش انکار بیهوش بودم .خواهرشوهرم اومده بود ملاقات بیمارستان مادرم هرچی صدا میزد من بیدار نمیشدم .محک منو تکون داد بیدار شدم .اینقدر اعصابم بهم ریخت منو بیدار کرد .نا چند روز مهمون میومد من خواب بودم

وای منم ۱۰ روز داخل بیمارستان ک بودم از بی خوابی وقتی مرخصم کردن نمیتونستم جلو خوابمو بگییرم

من ناالان فکر میکردم فقط من اینجوری شدم

وای منم همین طور شدم

منم تا ۳ شب نخوابیدم اصلا نمیتونستم بخوابم چه جالب که تنها نیستم

دقیقاااا حال تورو داشتم بعد زایمان خوابم نمیبرد اصلا و اگه ام میخوابیدم فوری میپریدم از خواب با وجود اون همه خستگی
اصطرابهای شدیدی داشتم
درکت میکنم واقعا روزت مبارک 🌹

دقیقا منم همین بودم

روزت مبارک مادر عزیز❤️

عزیزمممم روزت مبارک باشه

چ خوب همسر مهربونی داری
من حالا زایمان کردم اطرافم شلوغ بود ولی من حوصله هیچ کس نداشتم فقط دلم محبت شوهر میخواس ولی اون اصلا حواسش یمن نبود ن ی بغلی ن ی بوسی ی عزیزم گفتنی میگف جلو بقیه زشته ولی میخواس میتونس پنهونی تو پیام یا صدا کنه اتاق اما هیچی بارها ب زبون آوردم ولی ازم دریغ کرد میگه پروو میشی بگم و من بقدری دلم گرفته بود الکی گریه میکردم و کسی هم نمیدونس تو دلم چی هست یا نمیگفتن نکنه افسردگی بگیره باز خودم پاشدم خودمو جمع و جور کردم

ای خدا..... بمونین برا هم 🥰

روزمون مبارک🥹🥹🥹🥹

🥹❤️‍🩹

سوال های مرتبط

مامان remisa مامان remisa ۲ سالگی
ادامه تایپ قبلی.....

نگم که چقدر تو اون دوران بارداریش چقدر بقیه زرج داد می‌رفت دکتر اگه دکتر دوتا دارو می‌نوشت اون چندتا هم بدون نسخه دکتر می‌گرفت. می‌گفتیم عزیزم نخور اینقدر زیادی هر چیزی حدی داره واسه خودت بچه مشکل درست میشه می‌گفت باشه ولی می‌دیدم داره کار خودش می‌کنه ما هم دیگه چیزی نمیگفتیم اصلا غذا سفره نمیخورد مامانم هرچی درست میکرد می‌آورد اصلا نمیخورد مامانم گریه میکرد می‌گفت بخور خاله جان هم خودت ضعیف شده هم بچه اونجوری وزن نمیگیره انگار نه انگار تا اینکه بچه نارس دنیا اومد و نارسایی داشت و سدیم بدنش تشکیل نمیشد شب تا صبح مامانم کنار گهوارش نشسته بود اون خواب بود تا مامانم صداش میزد پاشو بچه شیر بده بلند میشد و جیغ و داد میکرد و بچه باشدت از زمین بلند میکرد همه مون میترسیدیم که این چرا اینجوری می‌کنه دیگه مامانم زود زود صداش نمی‌زد خودش شیر خشک درست میکرد به بچه میداد اون همون جوری خواب بود. ما روستایی هستیم گوسفند داریم مامانم رفته بود بیرون به اونا برسه این همینجوری که خواب بوده بچه بیدار شده گریه کرده گریه کرده و از شدت گرسنگی قندش افتاده بود وقتی که بچه از هوش رفته بود بلند شده بود جیغ و داد که بچم تشنج کرده مامانم اینا سریع رسوندن بیمارستان سرم زدن بهش اینا یه دو روز بیمارستان بود بعد هم مرخص کردنش اینا با مامانم زندگی میکردن تا اینکه خونه خودشون تکمیل شد مامانم رفت وسایلاشون چید از زیر قرآن ردشون کرد رفتن توی خونه خودشون.......
مامان نی نی جونی مامان نی نی جونی ۲ سالگی
تجربه من از جدا کردن جای خواب نی نی جون:


حدود ۲۰ روز گذشته
شبای اول تو تختش رو پا تکونش دادم بعد ۳ شب دیگه تکونش ندادم عادت داشت بزنم پشتش تا بخوابه یه شب کنارش رو تخت دراز کشیدم هرچی گفت بزن پشتم نزدم و حواسشو پرت کردم.از اول عادت داشت اهنگ لالایی گوش بده و همچنان روی عادتش مونده . سه چار شبم تو تخت کنارش خوابیدم و دو شب نشستم پایین تخت و دستشو از لای نرده ها گرفتم تا خوابید.
به مرور متوجه شدم پتو نباید روش بندازم، یه نور کم باید باشه تو اتاقش.
سه چار شبم پایین تخت تا صبح خوابیدم و بعدم اومدم اتاق خودمون
بین اتاق من و دختر آشپزخونه س برا همین گوشم همش تیزه که بشنوم صداشو، الانم دو ساعت بعد شروع خواب بیدار میشه و یه بغل میخواد و بعد میخوابه باز.
مانترای ما اینه: پیشتم عزیزم حواسم بهت هست. هرشب میگم بهش و عادت کرده.
این بین مریض و بهونه گیر هم شد ولی سعی کردم از اصل مطلب خیلی دور نشیم که عادتش برگرده.
همین
دو سال پیش این موقع یه ماهش بود و آرزوی من بود یه روزی من کنار شوهرم بخوابم و دخترمم تو اتاق خودش توی تختش و خدا کمک کرد و محقق شد.
تمام




فرزندپروری شیردهی تربیت کودک پوشک شورتی مای بیبی سایز ۶