۹ پاسخ

من که خیلی غریبم تو این شهر هیچکس رو ندارم هرروز میشینم گریه میکنم دلم برا خودم میسوزه که هیچکس رو ندارم ونمیتونمم برم خونه بابام فعلا
خدارو شکر بچم خیلی آرومه
گریه اینا اصلا نمیکنه وگرنه تاالان نمی‌تونستم دوام بیارم
شوهرم تاجایی که می‌تونه کارای خونه رو کمکم انجام میده ولی بچه داری صفره
ولی بازم هر چقدر شوهرت کمکت کنه خانواده یه چیز دیگری
یه ماه رفتم خونه بابام حس خوبی داشتم بچه دار شدم انگیزه برای زندگی ،زنده موندن و ادامه دادن داشتم ولی الان برعکس هیچ انگیزه ای ندارم ناراحتم تو این وضعیت گیر کردم
ولی بازم خدا خیلی دوسم داشته که دوران بارداری خییلی سختی نداشتم
تقریبا میتونم بگم خوب بود اگه شکم درد رو حساب نکنم و الان هم بچه خیلی آرومی داده بهم
خدایا شکرت

منم دقیقا شرایطم شبیه شماست با تفاوت اینک دوتا بچه پشت سرهم دارم همه اتفاقا نزدیکمن ولی حتی ی ساعت بهم سر نمیزنن،حتی روز زایمان تنها بودم ده روز اول تنها بودم دیگ فک کن

همه اینارو که گفتی منم هستم به اضافه اینکه شوهرمم درکم نمیکنه و دعوا کردیم از اول زایمانم تاالان قهریم😊

الهی عزیزم منم غریبم هزار کیلومتر فاصله دارم گاهی برای همسایه هام مهمون میاد جلو درشون میبینم دلم میگیره میام گریه می کنم واقعا مادرا خیلی مظلوم هستن گناه دارن اگه بهشت زیر پای مادر نباشه اخر نامردی بخدا

منم همینم کنار خانواده ولی کسی کمک حالم نی هرکسی ی مدلی گرفتاری داره

پس من چی شهر غریب با دوقلو ها چهار ماه یه پسر بشدت شیطون ۲ ساله و کلی مهمون با چشمایی که ضعیف شدن دیگه از بس گریه‌کردم و با سری که همیشه درد میکنه و با بقیه کارای خونه که من بشدت ادن وسواسی هستم که اینم داره اذیتم میکنه تا صب فقط میشورم مسابم شبا اصلا نمیخابم

وای چقد منییی💔🥲

حدا قوتتتت

عزیزمممممم

سوال های مرتبط

مامان مریم مامان مریم ۵ ماهگی
سلام . تجربه زایمان .
ظهر بود زیر دلم و کمرم خیلی درد میکرد ، تا شب صبر کردم با این درد شب رفتم بیمارستان گفتن انقباض ندارم دهانه رحمم باز شده بود چهار سانت . تو بیمارستان نگهم داشتن ماماهایی که تو بیمارستان بودن هر دو جوان و بی سابقه بودن منو روی تخت خوابوندن هی دستشون را داخل واژنم میکردن این دستشو در میورد اون یکی ماما دستش و تو واژنم میکرد و میچرخوند و من هی داد میزدم کیسه آبم را پاره کردن یه فشار روی شکمم آوردن دوباره دستشون را داخل واژنم میکردن و میچرخوندن و من هی داد میزدم از درد تا اینکه دهانه رحمم به نه سانت رسید منو بردن روی تخت زایمان تا دکتر اومد بهم گفتن چند تا زور زدم تا بچه به دنیا اومد ، آنقدر این دو تا ماما منو اذیت کردن که همش میگم خدا از سرشون نگذره ... دکتر امپول بهم زد و بخیه زد جای آمپولی که دکتر زد خونریزی کرد بند نمیومد تا صبح خونریزی جای امپول و داشتم چند یار محکم شکمم را فشار دادن . تا صبح هم چندین بار ماماها شکمم رافشار دادن ...خیلی اون شب اذیت شدم خیلی ... من فک کردم بیمارستان خصوصی برم بیشتر رسیدگی میکنن پرستار با سابقه دارن در صورتی که همش میگم ای کاش میرفتم بیمارستان دولتی زایمان میکردم انقدر سختی نمیکشیدم ... اینم تجربه زایمان من بیمارستان میلاد بود ...