پارت آخر تجربه زایمان سزارینم
خلاصه من اصلا نمیتونستم حرف بزنم و هنوز بی حس بودم آوردن‌ منو بخش و ابجیم شوهرم دخترم آوردن کنار بخوابم بگم شاید یکی از بدهای سزارین فقط همین بود ک نمیتونستم دخترمو اون لحظه بغل کنم شیر بدم واقعا اونجا سخت بود تا 5ساعت گفتن هیچی نخور و زیاد سرتو تکون نده خداروشکر ن سردرد گرفته ن گردن درد اصلا اونطور ک میگفتن نبود من فقط نمیتونستم زیاد حرف بزنم الانم همینطورم یکم فشار ب بخیه ام میاد آروم آروم حرف میزنم خلاصه بعد 5ساعت با کمک همرام از جام آروم آروم بلند شدم چون همراهم بود مراعات میکرد و آروم بلند شدم اونجا خیلی دردی نداشتم پرستار امد ک دستمو بگیره بریم سرویس اونجا خدایی افتضااااح بود افتضاح همه جا خونی شد پرستار سریع از شکم ب پاینمو با آب ولرم شست و برام پد گذاشت ولی دیگ دردم قابل تحمل بود تو اتاق چرخیدم پیش دخترم رفتم اما ماما امد و دید سرپام گفت نباید خیلی سرپا باشی بخاب دیگ خلاصه خوابیدم و شب گفتن جوجه بخور و کامپوت معاینات اینا ک بری سرویس تا صبح مرخص شی منم همین کارو کردم ک تونستمم برم سرویس شب خوابیدم وصبح بلند شدم بخوام حقیقتو بگم از درد نمیتونستم حتی نفس بکشم افتضااااح بود دلم میخاست خون گریه کنم بی حسی پریده بود کلا و پمپ دردم تاثیر نداشت خلاصه ماما امد و سریع بهم شیاف داد زدم آب رو آتیش بود آروم شدم نمیگم درد نداشتم اما خفیف کلی بهتر شدم خلاصه ک همون صبح مرخص شدیم با گل دختری
از وضعیت الانم بگم بدون کمک نمیتونم بخوابم و پاشم و خیلی ترس بخیهامو دارم ک طبیعی بهرحال شکمم پارست بدون شیاف اصلا نمیتونم دردش هیچچچچچ قابل تحمل نیست بخاطر همین تا درد میاد شیاف میزارم

۸ پاسخ

من بیهوش بودم 4ساعت زمان برد تا بهوش اومدم و بردنم بخش ن لرز داشتم ن درد زیاد پمپ دردم نداشتم درد بود نمیگم نبود ولی قابل تحمل بود من پریود ک میشدم بیشتر درد داشتم تا زایمانم
ولی باز شما ماساژ رحمی و متوجه نشدی ولی ما بیهوشیا مردیم و زنده شدیم زیردست پرستارا 😭فقط برا من قسمت ماساژ بد بود ب شدددت

چقدر کل هزینه بیمارستان و دکتر شد

سر چند روز سزارین کردن؟؟

مبارکتون باشه ،چه شیافی گذاشتین عزیزم ؟

زایمان اول هست؟

من دردم فقط همون روز اول بوذ ولی زاه رفتن خیلی سختع

شما هنوز درد دارین

میشع مثل درد پریودی دلدرد و کمر درد شدید خلاصه سختی داشت راحتیم داشت
من بازم ب عقب برگردم انتخابش میکنم

سوال های مرتبط

مامان فندوق کوچولوم مامان فندوق کوچولوم ۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت 5
و حس میکردم بهترین کارو در حق خودم و دخترم میکنم چون دیگ خودمو گول نمیزدم خلاصه رفتم پرونده تشکیل دادم و کارای بیمارستان عصر امدم خونه و آماده شدم ساعت 5صبح بیدار شدم اصلا از حس حالش نگم ک عالی بود هم استرس هم ترس هم خوشحالی هم هیجان همش قاطی شده بود ساعت 5صبح با ابجیم و شوهرم راهی بیمارستان شدم
من از اول بارداریم ی بیمارستان دیگ تحت نظر بودم اما اون بیمارستان سز درخواستی انجام نمیداد خلاصه رفتیم داخل و اتاق گرفتیم عمومی گرفتم دوتا تخت بیشتر نداشت و زائو اون روزم فقط خودم بودم برای همین دیگ خصوصی نگرفتم خوبیش این بود ابجیم و شوهرم هردو باهام بودن😁و کسی چیزی نمیگفت خلاصه لباس اتاق عمل با ترس لرز پوشیدم ماما امد و برام سوند ادراری گذاشت واقعا اونقدرا عمیق نزاشت ولی واسه من جهنم بود از وقتی گذاشت من دیگ حالم بد شده بود و گریم گرفته بود از درد اونجا فهمیدم ک چ کار خوبی. کردم امدم سزارین😂
خلاصه منو بردن اتاق عمل و گفتن بی حسی میزنیم بی هوشی انجام نمیدیدم منم قبول کردم جو اتاق عمل اولش یکم سنگین بود بعد با رفتار پرستارها و دکترم و دکتر بیهوشی کلا تغییر کرد و جو آروم تر شد نشستم و سوزن بی حسی رو آروم آروم زد همرو یحا خالی نکرد واقعا اصلا هیچچچچچ دردی نداشت اصلا فقط خود ب خود بدنم یهو می‌پرید دیگ دوتا از پرستار هام دستامو گرفته بودن کلی امید میداد تا دکتر بی حسی ژد سریع پاهام گرم شد
آروم آروم من عقب برد خودش و خوابوندم آروم روی تخت کم کم از شکم ب پایین بی حس شدم ی حال عجیبی داشت حس سبکی بود دوست داشتم بخوابم
مامان آرن جون 🥹 مامان آرن جون 🥹 ۱ ماهگی
تجربه سزارین قسمت دوم
بهوش ک اومدم بخیه هام درد میکردن چون بیحسی نداشتم اما قابل تحمل بود بخاطر پمپ درد.دکمه پمپ دردم فشار ندادم و خودش با یه جریان آروم میومد تو بدنم. ب زور تونستم حرف بزنم و گفتم بچم سالمه؟ گفتن اره الان میاریم پیشت و سریع پرسیدم چند کیلوئه🤣 چون سر وزنش خیلی حرص خورده بودم🫤 گفتن اومد تو بخش اندازه میگیریم
بچمم چندیقه اوردن اونجا و گذاشتن رو سینم ک دیدمش و فهمیدم چقد دوسش دارم 😭
اونجا خیلی لرز داشتم و سه تا پتو انداختن روم
دکترم اومد و گفت ببخشید یکم باید اذیتت کنم و شکممو فشار داد درد داشت اما قابل تحمل
بعدش اومدن ببرنم تو بخش یه پرستاره شکممو فشار داد ک اون مث وحشیا بود و خیلی دردم اومد اما در حد چندثانیه بود
رفتم تو بخش
دردم اروم شده بود اما چنبار اومدن گفتن بچه رو شیر بده و باید به پهلو میشدم ک اونموقع دردم اومد
تا ۸ شب هیچی نخوردم بعدش یه چای کمرنگ و یکم آب گوشت خوردم و پرستار اومد سوند رو دراورد ک اصن درد نداشت و کمکم کرد رفتم دستشویی و پد گذاشتم واسه خودم
اولین راه رفتنمم خیلی اذیت نشدم چون هنوز پمپ درد بهم وصل بود
فردا صبحم بیدار شدم و خودم یکم راه رفتم و خوب بود همچی
اما طرفای ۱۰_۱۱ ک دیگه پمپ درد تموم شده بود راه رفتن برام سخت شد ک شیاف بهم دادن اوکی شدم
بعدم دکترم اومد و بخیه هامو دید و یسری توصیه ها کرد و دارو نوشت
بعد صبر کردم تا شکمم کار کنه و مرخص شدم
اومدم خونه اثر شیاف رفته بود باز یکم درد داشتم ک با خوردن داروهای دکتر اوکی شدم و دیگه شیاف نذاشتم
الانم دارو میخورم و خوبم. اولین حمومم امروز رفتم و اومدم بیرون بخیه ها رو سشوار کشیدم
برگردم عقب بازم سزارین میکنم
مامان فندق مامان فندق ۲ ماهگی
پارت۵ خلاصه بعدش دکتر خودم و متخصص اطفال اومد و چکمون کردن و مرخص شدیم
دومین شب برا من سخت گذشت چون کمر درد داشتم و همچنان نمی‌تونستم بخوابم . درد از روز دوم تا چهارم یکم شدید تر بود ولی بازم با شیاف و داروهای دکتر قابل تحمل بود . من تنها اذیتی که شدم تا روز هفتم کمردرد شدید داشتم و خودم نمی‌تونستم پاشم بشینم الآنم شیر میدم کمرم درد می‌کنه یکم
تا پریروز هم خونریزیداستم ولی الان لک بینی شده در حدی که شورتم یکی دو قطره خون میاد دیگه پد نمیزارم تند تند شورتم‌و عوض میکنم فقط دسشویی که میرم خون میاد ازم
و اینکه از روز پنج دیگ دسشویی فرنگی گذاشتم کنار و دسشویی ایرانی میرم دیگه درد ندارم.
و یادم رفت بگم یکی دیگه از مراحل سخت برگشتن از بیمارستان به خونه بود چون با ماشین هر چقدرم همسرم آروم می‌روند تا یکم ماشین تکون میخورد من از درد بخیه هام میمردم و زنده میشدم .

خلاصه من همچنان یکم کمردرد و درد رحم دارم
بخیه هام خداروشکر دکترم خیلی خوب زده همین الانشم داره محو میشه
یکم کمردرد منو اذیت کرد واقعا ولی برگردم عقب بازم انتخابم سزارینه
اینم تجربه من❤️❤️❤️
مامان آرتمیس🩷 مامان آرتمیس🩷 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت پنجم
صبح شد حالت تهوع شدید داشتم به پرستار شب هم گفته بودم تهوع دارم میخوام استفراغ کنم با این ک بیمارستان خصوصی بود اهمیتی نمیدادن گفتن پمپ درد داری توش تهوع هست نمیدیدم دگ ،عادیه تحمل کن گفتم نمیتونم الان بالا میارم دستشو تکون داد و بی اعتنا رفت بعد نیم ساعت ۵تا پرستار و سر پرستار و ماما اومدن گفتن تا نیم ساعت دگ باید راه بری، گفتم باشه بعدش شیاف گذاشت همراهم برام از دستم گرفت گفت اروم بلند شو بریم تو قوی هسی نترس ب امید خدا اروم سرمو تکون دادم نشستم رو تخت تا اینجاش قابل تحمل بود درد داشت ولی نه اونقدر ک مث تخت کناریم از حال برم یا .. کم کم بلند شدم تا سرویس هم خواست بیاد دوستم گفتم نمیخواد اکیم خودم میرم و برمیگردم گفت مطمنی گفتم اره بلند شد از سرویس یکم سخت بود بوی خون حال ادمو بهم میزد ولی تحمل کردم بلند شدم پوشکمو عوض کردمو و اومدم بیرون دیذم دوستم بیرونه در واساده کمک کنه گفتم نمیخواد ولی اصرار ک تکیه بده تکیه دادمو برگشتم تختم ک مادر تخت کناریم گفت دختر من سنش کوچیکه مشکل روده فلان هم داره دردش فقط درد بخیه نبود و نفخ داشتو از این حرفا گفتم منک چیزی نگفتم بدن هر کی یجوریه طفلک دخترتم درد کشید، حرفی نزد رفت نشست تا اینک یه ساعت گذشت دخترش داشت حرف میزد یهوی قفسع سینظپ کرفت گف مامان نفسم نمیاد خس خس میکرد صورتشم قرمز زنه گف برو بابا خوبی هیچیتم نیست اب بخور گفتم خانوم دخترت هلاک شد بگو پرستار بیاد گف نه بابا خوب میشه خلاصه ک اهمیتی نداد ب همراهم گفتم برو ب پرستار بگو بیاد ببینش رفت اوردش دی د وضعش بده اکسیژن بهش وصل کرذن خلاصه این این مادرو دختر جریان زیاد دارن اینو ولش همین ک پرستارا ماماها اومدن یهویی وسطشون استفراغ کرذم رو یکیشون
مامان ماهلین و مهوا🩷 مامان ماهلین و مهوا🩷 ۳ ماهگی
پارت ۴
خلاصه هر مرحله که رد میشد میگفتم این دیگ درد داره اما شکر خدا هیچی درد نداشت
تا اینکه از اتاق ریکاوری بردنم بخش از اتاق دراومدم پشت سرم هم مهوا می اومد اومدم دیدم شوهرم و ماهلین مامانم منتظرن انقد لحظه خوبی بود کیف کردم رفتیم بخش که اتاق های دو تخته بود پرستار اومد چندتا دارو زد یه سرم وصل کرد گفت این ممکنه یکم درد ایجاد کنه میزنم که رحم برگرده سر جاش
که دردش مثل درد پریودی یا درد شکم درد وقتی اسهال داری هست
ک اونم چند ثانیه می‌گرفت و ول میکرد یک ساعت همین درد رو داشت دوتا شیاف هم گذاشتن برام
که دیگ همسرم اومد منتظر بود مامانم و باباش برن خجالت می‌کشید کاری کنه اونا رفتن تو سالن موقع رفتن یکی منو بوس کرد گفت دستت درد نکنه همون لحظه ک خم بود رو من باباش اومد 😁😁
اونا برگشتن شهرمون ماهم با مامانم موندیم
دیک تا ساعت ۵ گفتن شروع کن به خوردن که من شکلات تلخ و نسکافه خوردم اصلا هیچ دردی نداشتم تا شب ساعت ،۹ گفتن آروم راه برو تکون خوردن برام یکم سخت بود اما نه اون قدر چون بدنم از صبح ثابت بود خشک شده بودم هربار ک حرکت میکردم بعدش مکث میکردم دردش هم کاملا قابل تحمل و کم خیلی کم
یکم تو سالن راه رفتم شیش دوباره رفتم سرویس هربار ک راه میرفتم دردم کمتر و کمتر میشد خلاصه فردا شب تا صبح هم گرفتم خرخر خوابیدم 😁 هم نداشتم فردا صبح دکترم با دکتر اطفال معاینه کردن گفتن مرخص میشد ساعت ۱۲
پمپ درد هم راستی نداشتم
هزینه ام هم ۴ تومن
فیلمم هم ۱۰ تا عکس با یه فیلم ۵ دقیقه ای هست
شکر خدا خیلی راضی بودم تجربه زایمان قبلی رو شست برد برام
این زایمانم برام یه رویا بود انشالا قسمت همه مامان های باردار
یه زایمان راحت
دکترم فاطمه مردی بیمارستان بهمن
مامان فندوق کوچولوم مامان فندوق کوچولوم ۱ ماهگی
پارت 6تجربه سزارین
خلاصه ک پرده رو کشیدن جلوی صورت من وخلاصه پرستار و دکتر بیهوشیم باهام کلا صحبت می‌کردن ک مثلا حواسم پرت شه اما واقعا من چیزی حس نمیکردم و دوست داشتم حرفم بزنم باهاشون😂یکم اولش حس خواب امد سراغ سریع پرید بعد ی سردرد شدید گرفتم در حد 2دقیقه ک اونم پرید ی 10دقیقه اوکی بودم باز حالت تهوع گرفتم ولی خیلی طولی نکشید
شاید ربع ساعتم نشد کمتر از ربع ساعت یهو صدای گریه دخترمو شنیدم منم باهاش گریه کردم همزمان ولی اصلا نمیتونستم حرف بزنم اون لحظه یا سرمو تکون بدم حس گیج و منگی داشتم لباساشو سریع پوشوندن تا دکتر بخیه میزد آوردن گفتن بوس کن منم با بدبختی بوسش کردم اصلا از اون لحظه نگم وقتی ک دخترمو خارج کردن فقط حس خالی شدن شکم داشتم ی حس عالی بود کلا سبک سبک شدم دیگ بخیه زدن دخترمو بردن پیش باباش و من دیگ بعد اون افتادم ب لرزش کلا می‌لرزیدم منو آوردن تو ریکاوری 45دقیقه خوابیدم کلی پتو پیچم کردن ولی لرزش من قطع نمیشد خلاصه بعد 45دقیقه ی کوچولو میتونستم پای چپمو تکون بدم ک سریع انتقالم دادن ب بخش
مامان پناه😍🫃 مامان پناه😍🫃 ۱ ماهگی
سلام بچه ها اومدم از تجربه سزارینم بگم براتون ۶ دی ساعت ۱۰ صبح رفتم بیمارستان هین تشکیل پرونده بهم گفتن ک پمپ درد میخای یا نه ک گفتم نمیخام چون زایمان اولمم نخاستم خلاصه ساعت ۱ برام سوند گذاشتن ک اونم یه درد ملایم داشت و زود گذر ساعت ۱ونیم منو بردن اتاق عمل دکتر بیهوشیم ک بیحسی زد برام خعلی دکتر خوبی بود باور کنید اصلا متوجه نشدم هین سزاارینم فقط از فشار هایی ک به شکمم میاوردن ک بچه رو به پایین بره یکم تنگ نفسی گرفتم واحساس فشار بعدش صدای دخترمو ک شنیدم خعلی روحیم بهتر شد خلاصه بعدش منو بردن ریکاوری و ساعت ۴ ونیم بردنم بخش توی اتاقم من تا ۸ دراز کش بودم بعدش بخاطر دخترم ک گریه میکرد بدونه کمک بلند شدم و نشستم و دخترمو شیر دادم و شروع کردم به نسکافه و نبات خوردن و مایعات دیگه و ساعت ۱۲ سوندمو در آوردن و شروع کردم به عوض کردن لباس و راه رفتن و اینم بگم درد شدیدی نداشتم قابل تحمل بود حتی شیاف و مسکنم نزدم خلاصه خعلی خوب گذشت همه چی برام انشاالله برای شما هم زایمان راحتی داشته باشین
مامان بردیا مامان بردیا ۶ ماهگی
سزارین دوم
ساعت ۹صبح وارد بیمارستان صارم شدم تا یک وارد ریکاوری شدم ی ربع ب سه وارد اتاق عمل شدم ک همش میگفتم افت قند و فشار دارم خیلی گشنمه همش سرم میزدن بهم واقعا حالم خوب نبود خلاصه ک تزریق کمرم انجام شد گفتن بخواب به ثانیه نرسید ک اول دستام بی حس شد بعد پاهام بعد از گردن ب پایین فلج شدم انگار دگ نتونستم نفس بکشم اینقد گفتم قلبم سنگین نفسم بالا نمیاد تا یهو حس کردم چشام سفید رفتم ی دنیا دگ انگار کامل بیهوشم کردن خیلی حس بدی بود دگ دوست ندارم ب این حال برگردم خلاصه همسرم اومد فقط هاله ای ازش میدیدم بچنو گرفتن جلوصورتم هیچی نمیدیدم ساعت ۵ اوردنم ریکاوری ک درد شکمم شروع شد ولی هنوز بی حس بودم قابل تحمل بود تا ۵ونیم رفتم بخش پسرمم بردن ان ای سیو در حد مراقبت دوسه ساعته بماند ک ساعت ۸ شب بچمو دیدم دردام نسبت ب سزارین قبلی کمتر بود اخر شب راه رفتم خیلی هم اذیت نشدم روز بعدم خیلی راه رفتم ساعت ۴ اومدم خونه رسیدم داخل خونه گردن درد وحشتناک اومد سراغم نفس میکشیدم تا ته قلبم تیر میکشید تااخر شب خیلی اذیت شدم نمیتونستم نفس بکشم همش اشک ریختم با شیاف اروم شدم خوابیدم و از روز سوم دگ رو ب بهبود بودم خداروشکر اینم از سزارین دوم🫡