پارت۵ خلاصه بعدش دکتر خودم و متخصص اطفال اومد و چکمون کردن و مرخص شدیم
دومین شب برا من سخت گذشت چون کمر درد داشتم و همچنان نمی‌تونستم بخوابم . درد از روز دوم تا چهارم یکم شدید تر بود ولی بازم با شیاف و داروهای دکتر قابل تحمل بود . من تنها اذیتی که شدم تا روز هفتم کمردرد شدید داشتم و خودم نمی‌تونستم پاشم بشینم الآنم شیر میدم کمرم درد می‌کنه یکم
تا پریروز هم خونریزیداستم ولی الان لک بینی شده در حدی که شورتم یکی دو قطره خون میاد دیگه پد نمیزارم تند تند شورتم‌و عوض میکنم فقط دسشویی که میرم خون میاد ازم
و اینکه از روز پنج دیگ دسشویی فرنگی گذاشتم کنار و دسشویی ایرانی میرم دیگه درد ندارم.
و یادم رفت بگم یکی دیگه از مراحل سخت برگشتن از بیمارستان به خونه بود چون با ماشین هر چقدرم همسرم آروم می‌روند تا یکم ماشین تکون میخورد من از درد بخیه هام میمردم و زنده میشدم .

خلاصه من همچنان یکم کمردرد و درد رحم دارم
بخیه هام خداروشکر دکترم خیلی خوب زده همین الانشم داره محو میشه
یکم کمردرد منو اذیت کرد واقعا ولی برگردم عقب بازم انتخابم سزارینه
اینم تجربه من❤️❤️❤️

۳ پاسخ

گلم دکترت کی بود

عزیزم ممنون که تجربتو گفتی ♡♡

ان شاءالله ک همیشه سلامت باشی عزیزم
برا شیردهی میگن ویتی سزارینی هستین ازون بالشتای شیردهی استفاده کنین کمک میکنه ب کمردرد و شکم درد
و من تو یه سایت خارجی دیدم ک خانومه میگف حوله رو لوله کنین تو دسشویی یا جایی ک حس میکنین دردتون میگیره بزارین رو بخیه با دست نگه دارین تا درد کم شه
والا فقط دیدم فعلا عمل نکردم بهشون
ولی دعا کنین برامنم خوب بگذره و اذیت نشم

سوال های مرتبط

مامان دونه انار مامان دونه انار ۶ ماهگی
تجربه من از زایمان (قسمت هشتم)
خلاصه کم کم درد های دیگه هم شروع شد... کمردرد، درد کتف، سردرد و... که نوبتی شروع به درد گرفتن میکردن و در کنار درد بخیه واقعا وحشتناااااک و غیر قابل تحمل بود😫
مدام سعی میکردم به یه حالتی قرار بگیرم که بتونم بخوابم ولی واقعا سخت بود
حتی بچه رو نصف روز طول کشید تا تونستم موقعی که میذارنش روی سینه‌م، با دست نگهش دارم!
کلا سزارین همه‌ی مراحلش سخت تر بود نسبت به زایمان طبیعی. سرویس رفتن، شیردهی، راه رفتن...
بدون شیاف هم که اصلا نمیتونستم و نمیتونم درد ها رو تحمل کنم
به لحاظ روحی هم خیلی آسیب دیدم و هنوز بعد از پنج روز اون صحنه ها میاد جلوی چشمم و نمیتونم بخوابم
الانم درگیر عوارض عمل هستم دیگه🙃 برا سردردم تقریبا هیچی جوابگو نبود حتی نسکافه... و کلا مجبور بودم درازکش باشم، تا اینکه همسرم یه چایی برام درست کرد اونو خوردم و دو ساعت خوابیدم، دیدم سردردم آروم شد😳 بعد متوجه شدم چایی ابتکاری زده و داخلش انگار هل و گلاب و عرق بهارنارنج هم ریخته بود😅 خلاصه هر چند ساعت یکبار از اون چایی میخورم و دو ساعت می‌خوابم تا سردردم آروم بگیره. کمردرد و درد بخیه و جای سوند رو هم با شیاف دارم تحمل میکنم😅
ولی اون حجم از خونریزی به این زودیا جبران نمیشه. رنگ پریدگی صورتم بعد از عمل به حدی زیاد بود که خودمم ترسیده بودم! کاملا سفید شده بودم🫠
الانم هر روز یه قرص آهن خیلی خیلی قوی میخورم با کاچی و... تا خوب بشم🥲
ولی همچنان برای انجام خیلی کارهام وابسته به کمک دیگران هستم (حتی حمام رفتن و تا همین یکی دو روز پیش، دستشویی رو هم نمیتونستم تنهایی برم) و این خیلی آزار دهنده‌ست
همه‌اش خودم رو با زایمان قبلیم مقایسه میکنم و دارم با خودم فکر میکنم اصلا توان یه سزارین دیگه رو هم دارم؟🫠
مامان آرشا🩵 مامان آرشا🩵 ۱ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان
بستری شدم منتظر دردام شدم که معاینه کردن دوسانت بودم تا ساعت دو دردام قابل تحمل بود اذیت نمی‌شدم مدام ورزش میکردم توپ میزدم که از ساعت سه به بعد دردام شدت گرفت و بازم می‌تونستم تحمل کنم اصلا صدام در نمیومد فقط تو دلم می‌گفتم من قوی بخاطر بچم باید تحمل کنم معاینه کردن 4سانت بودم بعد یکساعت دوباره توپ زدم دوباره معاینه کردن شیش سانت بودم ولی هربار معاینه من میمردم خیلی درد داشت سر بچه داخل داخل کانال قرار نمی‌گرفت همین کارو سخت میکرد دوباره ورزشارو شروع کردم دیگه دردا شدید بود ولی بازم من به جای داد نفس عمیق می‌کشیدم اصلا سر بچه نمیکند پایین دهانه رحمم به هفت هشت سانت رسیدم شکمم رو فشار میدادم که بچه تکون بخوره یکم سر بخوره پایین تر من همچنان درد شدید داشتم فقط معاینه میکردن نمی‌تونستم تحمل کنم فقط بلند یا فاطمه زهرامیگفتم معاینه خیلی بد بود دیگه خیلی فشار بودم ساعت پنج نیم شد من همچنان درد و ورزش میکردم و دهانه رحمم نه بود دیگه اومدن یکم دیگه فشار دادن یکم خودم زور زدم فول شدم رفتم اتاق زایمان خیلی درد داشتم اونجا ساعت پنج 45بود یه ربع طول کشید فقط پورسه زور زدم و فشار دادن پرستارابود ک دیگه واقعا داشتم از حال میرفتم همش خدا خدا میکردم که زودتر دنیا بیاد که شیش تمام بود که دنیا اومد بچم سیاه کبود شده بود اینقدر فشار روش بود و وقتی وزن کردن پسرم 4کیلو بود و سرشم بزرگ بود برای همین اینقدر اذیت شدم و هم بچه دیر اومد یعنی این سومین زایمانم بود فکر میکردم که خیلی راحت دنیا میاد ولی خیلی سخت بود چون هر بچه ای باهم فرق داره شاید اگه وزنش کمتر بود راحت تر دنیا نیومده خلاصه پسر کوچولو خوشگل منم بغل کردم از دیدنش لذت بردم 🥰
مامان مــ🌙ـاهلین مامان مــ🌙ـاهلین ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت (۳)
حدود ساعتای ۹بود که بهوش اومدم و تو‌ریکاوری بودم درد داشتم که پرستار اومد یه شیاف بهم زد ولی من فقط گریه میکردم از درد قشنگ کمرم انگار نصف شده بود
چنددقیقه بعد اومد که ماساژ رحمی بده که کلا یکبار برام انجام داد تو همون‌ریکاوری که دردش قابل تحمل بود چون یه لحظس
فکرکنم کلا دوسه مرتبه انجام میدن ولی از من یکبارش زمانی بود که بهوش بودم بقیش فکرکنم تو‌بیهوشی بود در کل چیز خاصی نبود
بعدش منو‌بردن داخل اتاقم و اومدن لباسامو عوض کردن
با شیاف کمی دردا قابل تحمله بازم
شبشم همسرم و‌مامانم پیشم بودن که عجب شب سخت و‌بدی بود🥲
بیهوشی افتاد به کتف و شونم تا صبح نشسته و با اکسیژن خوابیدم چون نفسم قطع میشد انگار بنظرم این قسمتش برام سخت تر بود تا خود زایمان🤦🏼‍♀️
تا دوسه روز همین حالتو داشتم فکر کن من دوسه روز فقط حالت نشسته بودم رو بخیه هام از اونور شب اول خیلی بچم ناآروم بود دیگ خیلی سخت گذشت🥲
فرداشم قبل از ظهر دیگه مرخص شدم و اومدم خونه 🤷🏼‍♀️🥰
بعداز ۱۳روز الان خداروشکر خیلی بهترم و دیگ کارای دخترمو خودم انجام میدم😍🥹💗
خیلی حس قشنگ و غیر قابل توصیفیه👩🏼‍🍼🙂
ان شاءالله قسمت همه ی چشم انتظارا💖🍃
اینم اتاق من و ماهلینم داخل بیمارستان👼🏻🤍
مامان محمد مامان محمد ۶ ماهگی
پارت ۴زایمان طبیعی
جفت که اومد بیرون چون من پلاکت خونم یکم پایین بود بخاطر بارداری خونریزی داشتم سخت جلوشو میگرفتن و چون برش زیاد زده بودن بخیه زیاد خوردم خیلی خوب برام بخیه زد دکترم خدا خیرش بده ولی سخت ترین قسمتش به نظر من بخیه و آمپول فشار بود
بی حسی میزنن موقع زدن بخیه ولی بعدش من کلی درد داشتم تا یک هفته حتی نمیتونستم بشینم خیلی خیلی برام سخت بود انقدر سخت که من درد زایمانم به کل یادم رفته بود و فقط از درد بخیه ها میگم، درکل بخوام بگم اگه بخیه رو فاکتور بگیرم زایمانم خیلی خوب بود راضی بودم ازش و به خودمو امثال خودم که خانم هستن میبالم که انقدر قوی هستیم و دعا میکنم همه چشم انتظار ها این درد سخت و در عین حال به شدت شیرین رو تجربه کنن، درد زایمان در مقابل درد چشم انتظاری خیلی خیلی ناچیزه
نکات کوچیکی که شاید براتون سوال باشه پسر من ۳۳۰۰وزنش بود تو ۳۹هفته ۵روز دردم گرفت و بخاطر ورزشا پروسه زایمانم چهار پنج ساعت بیشتر نکشید خوده دکترای اونجا هم خیلی راضی بودن از زایمانم چون خانومایی اونجا بودن که بچه دوم سومشون بود ولی از شب های قبلش تو بیمارستان بستری بودن ولی من شکم اولی بودم و تو ۴،۵ساعت زاییدم
پسرم ساعت ۱۱:۱۰ظهر در روز ۱۴مرداد به دنیا اومد🩵🥹
مامان فندوق کوچولوم مامان فندوق کوچولوم ۱ ماهگی
پارت آخر تجربه زایمان سزارینم
خلاصه من اصلا نمیتونستم حرف بزنم و هنوز بی حس بودم آوردن‌ منو بخش و ابجیم شوهرم دخترم آوردن کنار بخوابم بگم شاید یکی از بدهای سزارین فقط همین بود ک نمیتونستم دخترمو اون لحظه بغل کنم شیر بدم واقعا اونجا سخت بود تا 5ساعت گفتن هیچی نخور و زیاد سرتو تکون نده خداروشکر ن سردرد گرفته ن گردن درد اصلا اونطور ک میگفتن نبود من فقط نمیتونستم زیاد حرف بزنم الانم همینطورم یکم فشار ب بخیه ام میاد آروم آروم حرف میزنم خلاصه بعد 5ساعت با کمک همرام از جام آروم آروم بلند شدم چون همراهم بود مراعات میکرد و آروم بلند شدم اونجا خیلی دردی نداشتم پرستار امد ک دستمو بگیره بریم سرویس اونجا خدایی افتضااااح بود افتضاح همه جا خونی شد پرستار سریع از شکم ب پاینمو با آب ولرم شست و برام پد گذاشت ولی دیگ دردم قابل تحمل بود تو اتاق چرخیدم پیش دخترم رفتم اما ماما امد و دید سرپام گفت نباید خیلی سرپا باشی بخاب دیگ خلاصه خوابیدم و شب گفتن جوجه بخور و کامپوت معاینات اینا ک بری سرویس تا صبح مرخص شی منم همین کارو کردم ک تونستمم برم سرویس شب خوابیدم وصبح بلند شدم بخوام حقیقتو بگم از درد نمیتونستم حتی نفس بکشم افتضااااح بود دلم میخاست خون گریه کنم بی حسی پریده بود کلا و پمپ دردم تاثیر نداشت خلاصه ماما امد و سریع بهم شیاف داد زدم آب رو آتیش بود آروم شدم نمیگم درد نداشتم اما خفیف کلی بهتر شدم خلاصه ک همون صبح مرخص شدیم با گل دختری
از وضعیت الانم بگم بدون کمک نمیتونم بخوابم و پاشم و خیلی ترس بخیهامو دارم ک طبیعی بهرحال شکمم پارست بدون شیاف اصلا نمیتونم دردش هیچچچچچ قابل تحمل نیست بخاطر همین تا درد میاد شیاف میزارم