دیشب سبحان با سر از روی تخت افتاد و پیشونیش خورده بود به دراور و من دویدم تو اتاق دیدم بالای ابروش شکافته، چنان ترسیدم که تو راه بیمارستان انقباض گرفتم.
اصلا نفهمیدم چجوری دو دیقه ای لباس پوشیدم و شناسنامه و شکلات و کفشش و اینا رو برداشتم.
تو ماشین زیر دلم درد گرفته بود و وقتی باباش داشت کارای پذیرشش رو میکرد رسما دیگه انقباض حس میکردم. ترسیدم و خانم مسئول تریاژ گفت برو زایشگاه اونجا معاینه‌ت کنن. واقعا شب سختی بود. خدا رحم کرد.
یه خانواده‌ای کمکم کردن بردنم تا زایشگاه، باباش هم سبحانو برد اورژانس. بدبخت نمیدونست چجوری به هردومون برسه. تو زایشگاه که معاینه و ضربان قلب و اینا انجام شد، گفتن باید ۶ ساعت بستری بمونی و سرم مسکن بگیری و آزمایش بدی و اینا، که دیدم دیگه انقباضم با آروم شدنم از بین رفته، گفتیم نمیخواد و رضایت دادیم اومدیم.
حالا سبحان دیشب استفراغ داشت و امروزم اسهال 🥲 نمیدونم اونجا مریضی گرفته یا چی 🥲

تصویر
۱۳ پاسخ

آخیییی عزیزم من یهو تاپیکت رو دیدم اصلا نمیدونستم باردار شدی
خیلی ذوق کردم
ان شاءالله به سلامت فارغ بشی
خدا گل پسرت رو هم برات حفظ کنه

وای عزیزم خدا قوت چه شب بدی و گذروندی انشالله که دیگه این اتفاقا نیوفته

عزیزم.. چه شب سختی.
ما هم یه بار ماه پیش به خاطر حملهٔ آسمی پسرم مجبور شدیم بریم بیمارستان. دو روز بعد همه اسهال استفراغ شدیم

الهی عزیزم
بلا دور باشه ازتون
صدقه بدین حتمتغ

حالا اگ میدونی استفراغ برا ضربه اشه
ی عکسم از سرش بگیر
حال روحیش خوبه بازی میکنه غذا میخوره؟
خیلی ناراحت شدم 🥺

عزیزمم
خدا قوت بهت میگم مامان قوی
آرامشت حفظ کن انشالله سبحان خوب میشه
انقباضت هم از بین میره
منم انقباض دارم ناراحت ترینم😔اخه 24هفته

اگه استفراغش ادامه داشت ببر بیمارستان سرش آسیب دیده خطرناکه.
چه شب سختی داشتی خدا بد نده

الهی چقد سخت
صدقه بنداز گلم

مگ عکس نگرفتی از سرش؟؟؟؟؟

ای بابا عزیزم چ شب سختی بوده🥹

انشالله که چیزی نباشه نگران نباش

الهی ....
چه شب سخت و پر چالشی داشتی
ان شاءالله که چیزی نیست و زودگذر باشه براش و سبک

سرش ضربه خورده بخاطر اونه۔اگ دیدی چندبار دیگ بالا اورد حتما ببرش دکتر متخصص

سوال های مرتبط

مامان نارنگیا🍊 مامان نارنگیا🍊 ۱ ماهگی
بنظرتون تو زایمان چی بهتون قوت میده که هر دردی رو تحمل کنین
من دیدن بچم و بحث و دعوا با شوهرم 🤦🏻‍♀️🥴
تو زایمان دومم رفته بودم بیمارستان قسمت زایشگاه بودم میخواستن کارای بستریمو اینا انجام بدن سرم بهم وصل کردن بعد ان اس تی
شوهرم زنگ زد سر یه چی بحثم شد من با مامانم اینا رفتیم بستری شدم
دعوام شد گفتم چرا خودتو نمیرسونی چرا باید هزینه هارو مامانم اینا الان بدن چندبار ان اس تی گرفتن و پول لباس بیمارستان و چندتا چیز دیگه اینقد عصبی بودم ازش به شوخی گفت نمیام برو هرجور زایمان میکنی زایمان کن درصورتیکه رفته بود دنبال آبجیش بیارش کنار من🫠
بعد از طرفی ام کلی استرس داشتم تو اون زایشگاه بی صاحاب جیغ میزدن
منم خب سزارین بودم از طرفی ام میترسیدم بازم معاینم کنن
ولی این دعواعه خودش بهم قوت داده بود 😅😂گفتم الان دیگه بمیرمم برام اصلا مهم نی
بعد که داشتن منو میفرستادن اتاق برای بستری مامانم اومد بهم گفت اینقد حرص نخور شوهرت اومد

خلاصه به نظر من خیلی تاثیر داره دعوا تو این موقعیت برا من 🤣
چون دیگه هیچی برام مهم نیست فقط دلم میخاد بمیرم
اینبار نمیدونم چجوری با زایمان کنار بیام همش فوبیا دارم بیشتر از همچی با محیط اتاق عمل و زایشگاه و بیمارستان سوندددد ..