پارت ۲ زایمان

گفتن اکوی قلبت خوبه منتظر باش تا دکترت بیاد نوبتت بشه بری برای عمل من از هفت صبح منتظر بودم ساعت یازده امدن دنبالم که بریم برای عمل
من با چهار نفر دیگه رفتیم اتاق عمل اول نفر اسم منو خوند رفتم تو اتاق عمل از استرس بدنم میلرزید نه که از عمل بترسم از اینکه بچم دستگاه بره استرس داشتم
دکترم تو اتاق عمل بود خیلیییییی بهم روحیه داد امد بغلم کرد باهام عکس گرفت کلی باهام شوخی کردن در همین حین سوندم وصل کردن اصلا من متوجه نشدم خیلی سریع راحت
بعد گفتن بشین من نشستم گفتن یکم خودمو خم کنم من میگفتم تروخدا یواش بزنین این امپولو اینا
دکتر بی هوشی خندید گفت تموم شد عزیزم درازبکش
من کلا هنگ بودم گفتم امپول و زدی گفت اره دکترمم هنش شوخی میکرد باهام منم استرس داشتم
امدن شروع کنن گفتم من هنوز بی حس نشدم دکتر گفت پاتو بیار بالا من به خیال خودم پامو اوردم بالا😂اصلا تکون نمیخورد انگاری ی تیکه اضافه بود که بهم وصل شده
هیچی دیگه شروع کردن منم هی صلوات میفرستادم دکترمم هی بهم روحیه میداد
که یهو صدای دخترمو شنیدم وااااای نمیدونین چ حسی بود انقد گریه کردم لباساشو پوشیدن آوردنش کنارم خیلی خوب بود برای اولین بار دیدمش...

۸ پاسخ

عزیزم دکترت کی بود؟

دقیقا تجربه زایمان منم شبیه تو بود دختر منم ۲ کیلو و نیم بود

واو چه حس قشنگی😍
مبارکت باشه مامان خانمم❤️❤️

ادامه اش هم بذار

وای چه حس‌ ناااابی🥺🥺

ای جونم قدم نو رسیده مبارک 😍
چه حس قشنگی💝

عزیز دلم 🥺😍
مبارکتتتتتت باشه خداروشکر

چ کیلو ب دینا اومد دستکاه نرفت؟

سوال های مرتبط

مامان دخترم💓😍 مامان دخترم💓😍 ۷ ماهگی
پارت ۳ زایمان
دیگه دخترمو بردن منم دیگه از همون لحظه حالت تهو گرفتم گفتم حالت تهو دارم میخام بالا بیارم سریع امپول زدن تو سرمم من خوب نشدم دوبار بالا اوردم قفسه سینم کلا بی حس بود همش به دکتر میگفتم بچم دستگاه نباید بره دکترم میگفت نه بهم روحیه میداد خدا خیرش بده

دیگه از اتاق عمل بردنم ریکاوری اونجا دوساعت بودم دخترمو اوردن بهش شیر دادم یکم سردم بود باز اونجام بالا اوردم
دیگه دکترمم دو سه بار امد بالا سرم حالمو میپرسید رفت از بچم عکس گرفت
امدن گفتن باید بریم بخش منم خوشحال که تموم شد داریم میریم بخش یهو امدن ماساژ رحمی دادن ووااای من ی لحظه ی دردی کشیدم دیگه دردم شروع شد که با پمپ درد قابل تحمل بود خداروشکر چندبار ماساژ رحمی دادن گفتن رحمت جمع شه دیگه رفتیم تو بخش شوهرمو دیدم کلی هوامو داشت اول امد پیش من بعد دیگه رفت بچه رو دید هی به پرستارا میگفت مواظبش باشین هیچی دیگه ی شب بستری بودم صبحم مرخص شدیم امدیم خونمون دردام قابل تحمل بود خودم بلندمیشدم
دخترمم ۲۵۰۰ بدنیا امد خداروشکر هزار مرتبه شکر دستگاهم نرفت

و دکترمم خیلییییی خوب بود خیلی من اصلا دردی نکشیدم خیلی بهم روحیه داد خیلی راضی بودم از عملم
مامان کارن مامان کارن ۵ ماهگی
تجربه سزارین پارت دو :
ساعت هفت و خورده بود خواستم برم دستشویی گفتن نرو میخوایم سوند وصل کنیم ادرار داشته باشی ببینیم تخلیه شدی یا نه ی لوله باریک بود وصل کردن حس قلقلک داشتم ی آمپول زدن سوند باد کرد و اصلا درد نداشت برام گفتم خب یه مرحله گذشت بعدش هفت چهل دقیقه برام ویلچر آوردن رفتم سمت اتاق عمل خانواده خودم همسرم دم در اتاق عمل بودن رفتم توی اتاق با استرس با دکترم کلی عکس و فیلم گرفتم ی دکتر بیهوشی خیلی مهربون بودن پروندمو ی چک کردن کلی ماما های مهربون داخل اتاق عمل بودن رفتم رو تخت نشستم گفتم من از آمپول میترسم گفتن ترس نداره اصلا متوجه نشدم که آمپول زدن دراز کشیدم چندتا سرم وصل کردن باهام بی حس شد دکتر داشت بهم بتادین میزد و کلی باهام صحبت کردن و شروع کردن انگار یکی داشت شکمم رو قلقلک میداد اصلا هیچی حس نکردم بعد چند دقیقه صدای گریه پسرمم رو شنیدم کلی برای کسایی بچه دار نمیشن دعا کردم پسرمو دیدم خیلی حس قشنگی بود شکمم رو بخیه زدن کل عمل بیست دقیقه هم نشد اصلا فکر نمیکردم آنقدر راحت باشه از زیر پتو بلندم کردن رفتم‌روی ی تخت ی سرم وصل کردن ی ربع تو ریکاوری بودم تا سرمم تموم بشه بعدش رفتم بخش بی حسیم که رفت بعد چند ساعت فقط گشنم بود دردم در حد پریودی که زیر شکم بود راه رفتم بخاطر کم خونی یکم سرگیجه داشتم غذا خوردم و فرداش مرخص شدم و خونریزیم در حد پریود بود روز به روز کمتر شد و روز دهم رفتم بخیه رو کشید دکترم اصلا متوجه نشدم و از روز یازدهم خونریزیم تموم شد
و من خیلی از سزارین راضی بودم و از دکترم ‌‌بیمارستان خیلی راضی بودم دکتر مولائی عزیزم
از خدا میخوام همتون زایمان راحت داشته باشین 😍🥰
مامان هدیه امام رضا🥹😍 مامان هدیه امام رضا🥹😍 ۶ ماهگی
سلام دوستان اميدوارم حالتون خوب باشه امدم راجب زايمان حرف بزنم اميدوارم به دردتون بخوره.

من ١٧دي ساعت٨شب رفتم بيمارستان براي كارهاي تشكيل پرونده،رفتيم پذيربش كارها انجام داديم رفتيم بخش زنان زايمان،اونجاهم كارها انجام داديم چندتا ازمايش بود گرفتن ازم ولباس بهم دادن كه عوض كنم وبهم اتاق نشون دادن رفتم تو اتاق ٤تخته بود،ولباس هام عوض كردم باهمسرم خداحافظي كردم خوابيدم،٣نفر ديگه هم امدن اونهاهم فردا زايمان داشتن.من نتونستم بخوابم تا فردا صبح كه ساعت٨امدن صدام زدن گفتن اماده بشو براي اتاق عمل،همسرم هنوز نيامده بود من رسيدم دم اتاق عمل همسرم رسيد نشد بباهاش حرف بزنم ورفتم براي عمل پر از استرررس بودم وخيلي ميترسيدم ،رفتم داخل اتاق عمل پرستارها امدن كارهامو كردن گفتن بشين منم نشستم دكتر بيهوشي امد كمرم رو پمادي كردي وسوزن بيحسي زد اصلا درد نداشتت من زيادي ترسيده بودم وقتي زد بدنم كاملا داغ شد وقتي داغ شدم سريع بهم گفتن بخواب ،منم خوابيدم.دكترم امد وتو بي حسي بهم سوند وصل كرد.
مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۵ ماهگی
پارت دوم ساعت۹:۳۰ شده بود که دکترم آمد و آمدن منو آماده کنن برا اتاق عمل پرستار آمد سوند رو وصل کرد من خیلی استرس دردش رو داشتم ولی دردش برا من که خیلییی کم بود و اصلا اذیت نشدم فقط یه حس سوزش داری که بعد چند دقیقه رفع میشه فقط من همش میگفتم الان در میاد کنده میشه میگفتن نه خیالت راحت در نمیاد🤣🤣 دیگه منو بردن سمت اتاق عمل یهو استرس گرفتم و بغض داشتم یکم ریز ریز شروع کردم به گریه کردن و زیر لب فقط دعا میکردم بچم سالم باشه

وارد اتاق عمل شدم اونجا هم پرسنلش خیلی اخلاق خوبی داشتن و همش باهات حرف میزدن که استرس نگیری دکتر بیهوشی آمد بهش گفتم من میخوام بی حسی از کمر شم گفتن باشه مشکلی نیست دیگه دکترم آمد بالا سرم منو نشستم رو تخت و امادم کردند برا بی حسی از کمر چند بار سوزن رو بهم زدن یه درد کمی داشت دفعه آخر دیگه درست تو نخاعم زدن سوزن رو یه لحظه پریدم بالا و احساس سوزش داشتم دیگه کم کم پاهام شروع شد به گزگز شدن و سنگین شدن ولی هنوز میتونستم پاهامو تکون بدم بهم گفتن بخواب من فقط میگفتم تزوخدا تا بی حس کامل نشدم منو عمل نکنین من میتونم هنوز پاهامو تکون بدم بهم گفتن نگران نباش تا تست ازت نگیریم که عمل نمیکنیم😅😅😅 دیگه ماسک اکسیژن هم برام گذاشتن و جلوم پارچه انداختن من حس میکردم که دارند شکمم رو برش میدن ولی دردی نبود از بالا سرم همش تو نور بالا سرم نگاه میکرذم بیینم چیزی معلومه یا نه ولی چیزی نمیدیدم🤣🤣 دیگه دکتر
مامان نیـلا🐣🥑💕 مامان نیـلا🐣🥑💕 ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
بعد ۱۰ دقیقه اومدن بردنم اتاق عمل
پرسنل اتاق عمل فوق العاده خوش برخورد و مهربون بودن هی باهام صحبت میکردن ک من استرسم کم بشه( اینم بگم تو این حین من فقط گریه میکردم چون دخترم تکون نمیخورد و همش میگفتم یه چیزیش شده😔) یکم گذشت گفتن میخوایم بی حسی بزنیم منی که فکر میکردم این لحظه تا مرز سکته میرم اصلا استرس نداشتم ،یکم ترسیده بودم ولی چون خیلی نگران بودم میخواستم سریع بزنه عمل شروع بشه
یکم گذشت گفتن میخوایم بی حسی بزنیم منی که فکر میکردم این لحظه تا مرز سکته میرم اصلا استرس نداشتم ،یکم ترسیده بودم ولی چون خیلی نگران بودم میخواستم سریع بزنه عمل شروع بشه
اولین باری که امپول و زد به کمرم من ناخودگاه خودمو سفت کردم یه حس بدی داشتم همش دوس داشتم زودتر دربیاره ک اونام میگفتن وقتی سفت میکنی ما نمیتونیم جاشو پیدا کنیم خودتو شل بگیر منم نمیتونستم خلاصه به هر سختی بود خودمو شل کردم اونام یه بار دیگه امپولو زدن تا اوکی شد
منو سریع خوابوندن و یهو‌ پاهام داغ شد بعد من چون استرس داشتم پاهام یخ کرده بود وقتی داغ شد حس خیلیییی خوبی بهم داد ،خلاصه بهم سرم اینا وصل کردن و گفتن هروقت خودت گفتی شروع میکنیم ک من میدونستم دروغه😅 شروع کردن به بتادین زدن که من دیدم متوجه میشم انگار پاهام خواب رفته بود زیاد چیزی نمیفهمیدم ولی میدونستم دارن چیکار میکنن به دکترم گفتم من متوجه میشم دارید چیکار میکنید گفت نگران نباش هنوز عمل و شروع نمیکنیم ت



فرزندپروری/سزارین/زایمان/طبیعی
مامان 𝘉𝘢𝘳𝘥𝘪𝘢👼🏻🍼 مامان 𝘉𝘢𝘳𝘥𝘪𝘢👼🏻🍼 ۱۱ ماهگی
پارت دوم
خلاصه شانس من روز خیلی شلوغی هم بود کترم تو اون روز بدون من چهارتا دیگه عمل داشت من اخرین نفری بودم که فرستادنم اتاق عمل وقتی رفتم داخل یه اقا هیکلی و خیلی خوشکل امد شروع کرد باهام صحبت کرد و سعی کرد ارومم کنه که استرس نداشته باشم😅بعدش هم یه خانومی امد شروع کرد یه سری سوال های تکراری که تا تو اتاق عمل هزار بار ازت پرسیده میشه😐بعدش دکترم امد گفت الان میخوان ببرنت و سعی میکرد ارومم کنه وقتی رفتم محیط اتاق عمل رو دیدم اینگارخواب بودم هنوز باورم نمیشد که من ۹ماه بارداری رو گذروندم الانم امدم زایمان کنم اصلا انگار خواب و بیدار بودم میترسیدم ولی استرس نداشتم هیچ حال عجیبی داشتم خیلی خلاصه وقتی دراز کشیدم رو تخت و امدن کارامو کردن تا دکتر امد امپول بزنه تو کمرم پرستار امد کفت دکتر رفته کمک یه دکتر دیگه تو اتاق عمل الان نزنید خلاصه که ۲۰دیقه ای همون طوری دراز کشیده بودم رو تخت و فقط ذکر میگفتم و اسم حضرت فاطمه رو زمزمه میکردم خلاصه گذشت تا امد دکتر و امدن برام امپول بی حسی زدن درد زیاد نداشت از زدن انژیوکت خیلییییی دردش کم تر بود
مامان شاهان👑❤ مامان شاهان👑❤ ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دو✨😌
دهانه رحمم به سه سانت ک رسید کیسه ابمو پاره کردن آمپول اسپاینال زدن بهم دردامو خیلی کمتر حس میکردم ساعت دوازده شب بود دکترم اومد بالا سرم من نفس تنگی گرفته بودم ضربان قلبمم خیلی رفته بود بالا به ماما گفتم من نمیتونم طبیعی زایمان کنم تروخدا سزارین کنید منو گفت باید طبیعی زاینان کنی همه میگن نمیتونم ولی زایمان میکنن بهم اکسژن وصل کرد چون ضربان قلبم بالا بود نفس تنگی هم داشتم ساعت یک دکتر اومد بالا سرم گفت این که ضربان قلب جفتشون داره نویز میندازه خطرناکه باید عمل بشه ولی ماما هی میگفت من احیاش میکنم چیزی نیس داره خوب میشه ضربان قلب جفتشون اخه ضربان قلب نی نی هم اومده بود پایین نمیدونم چرا مامای بالاسرم گیر داده بود من حتما طبیعی زایمان کنم دکتر از اتاق رفت بیرون با دوتا دکتر دیکه اومد اونا هم گفتن باید عمل بشه منو اماده کردن رفتم اتاق عمل چون من اسپاینال زده بودم اصلا آمپول بی حسی ک تو اتاق عمل زدن رو متوجه نشدم ساعت دو صبح نی نی منم بدنیا اومد