۹ پاسخ

ای جان تولدت مبارک مهرساجان😍😘
گاهی آدم تو بدترین شرایط که قرار میگیره و کاملا ناامیدی وجودشو گرفته هیچوقت فکر نمیکنه که چندروز دیگش قشنگترین روزای زندگیش سال دیگه همون موقع میشه یکی از بهترین روزای زندگیش.
خداروشکر که الان حالت خوبه عزیزم ولی هیچی ارزش سلامتیت نداره

عزیززم🥹🥹

وای من ۳۲ هفته پارسال ۵ بهمن خونه مادر شوهرم کیسه آبم پاره شد اول فک کردم رفتم دسشوی شورتم خیس هست دیدم ن پاور تنم بود پاشدم دیدم پافرم خیس خیس هست یواشکی ب شوهرم گفتم اونم بلند حلو همه گفت خیلی بد بود خدا رو شکر ک دختر نازم صحیح و سالم کنارمون هست،خوا محافظ همه بچها باشه محافظ بچهای منم باشه

تولدش مبارک عزیزدلم

جانم🥹
مبارک باشه تولد هردوتون ❣️

تولدش مبارک..حالا خوب شدی

برای چی این اتفاق افتاد عزیزم الان خوبید؟
تولد دختر خوشگلت مبارک باشه

چه شرایط سختی داشتی. تو از‌پسش براومدی بهت تبریک‌میگم. مبارک باشه تولد پسرت

تولدش مبارک باشه عزیزم ایشالا به موفقیت های زیادی برسه بزرگ شه💋♥️😍

سوال های مرتبط

مامان ماهلین و نیلا مامان ماهلین و نیلا ۱۴ ماهگی
سلام سلااام . بیاید میخوام از تجربه ام تو بیمارستان قائم کرج بگم . البته توجه کنید که هنوز زایمان نکردم . فشارم بالا رفته بود و مشکوک به مسمومیت بارداری بودم یک‌روز تحت نظر بستری کردن .
باید بگم که تو قسمت زایشگاه رسیدگی ماما ها و کمک پرستار عالی بود ، تند تند سر میزدن . برخورد و اخلاقشون عالی بود . چه اونا که جوون بودن و چه اونا که سنشون بیشتر بود . غذای هم خوب بود . اصلا بیمارستان کثیفی نبود . من چون بستری بودم خیلی کارا سریع برام انجام شد ، سونوگرافی و اکوی قلب و آزمایشات و ... بعدم که رفتم بخش ، اتاقم دو تخته بود تنها بودم ، اونجا هم رسیدگی خوب بود .
در کل بخوام بگم
اگر برگردم عقب پارسال هم برای زایمان ماهلین میرفتم قائم ، نه که برم آرام و الکی کلی هزینه کنم ، چون دقیقا همون خدمات رو گرفتم فقط زایمان نکرده بودم😂😂 این عکس هم اتاق تحت نظر بود پره اکلامیسی ،تو زایشگاه .
اینجا فقط تو زایشگاه باید گوشی و طلا و اینا رو بدید به همراهتون ، دلایلی که آوردن برای من قانع کننده بود الته تا حدودی . لباسشون هم قشنگ بود😂
مامان نی نی مامان نی نی ۱۶ ماهگی
پارسال همین ساعت ها بود که برای خودم سوپ درست کرده بودم و آناناس و آب و خوراکی جمع کرده بودم آخرین تایمی که می‌تونستم برم برای زایمان طبیعی دو روز دیگه بود ولی الان یه مقدار درد می‌گرفت ول میکرد که تایم که گرفتم هر پنج دقیقه یکبار بود تقریبا
ولی دردم خیلی قابل تحمل بود
به شوهرم گفتم درسته دردش بچه بازی است اما تایماش خیلی نزدیک بهم است یه سر بریم بیمارستان معاینه بشم فوقش بر میگردیم در کل هم نمی‌خواستم به مامانم بگم که میرم میخواستم هروقت زایمان کردم زنگ بزنم و خبر بدم
ولی رفتن همانا و معاینه همانا و پاره شدن کیسه آب همانا
و موندگار شدیم
صبح ساعت تقریبا ۷ و نیم بود که زایمان کردم

اون دفتری هم که دستمه نکاتی که تو کلاسا گفته بودن نوشته بودم به خیال اینکه میتونم بخونم اون موقع
که بعدها یادم اومد یکی از ورزش هایی که تو دفترم نوشت بودم دقیقا مشکلی بود که سر زایمان بهش برخوردم و اگه ماما همراهم بهم اون ورزشها رو میداد شاید کمکی میکرد ...


ولی در کل مشکلات من از بعد زایمان شروع شد🤧🤧