۸ پاسخ

به خواهرت بگو دیگه خونمون نیا هر وقت ادم شدی بیا. شاید افسردگی داره

چقدر داستان داشتی خسته نباشی دلاور

ای بابا ما هرروز همینیم

من جات باشم خودم رو ی گل گاو زبون مهمون میکنم 😅اون موقع میبینی خیلی سخت گرفتی به خودت 😘

اجازه نده هیچکسسسس سر بچت داد بزنه
من بخاطر بچم قید خیلیا و زدم

همچین موقع هایی بنظرم کسی و دعوت نکن
چون ادم حساسه تو این روزا

خدا بهت صبر بده

عجب روز پر ماجرایی داشتی

😔خیلی عصبیم دارم میترکم بعضی وقتا واقعا افتضاح اعصابم ریده میشه

سوال های مرتبط

مامان آرین مامان آرین ۱۴ ماهگی
سلام مامانا من امروز با شوهرم بحثم شد سر اینکه یدقیقه این بچرو نگه نمیداره پسرمم میاد تو اشپزخونه تو دستو پای من منم انقد خونم بهم ریخته بود دوروز بود نتونستم خ‌ب تمیز کنم پریود شدم خیلی حالم بد بود گفتم امروز بگیر تو دستو پای من نیاد یکم به این خونه بیصاحاب برسم پسرمم امروز کلا لج کرده بود خوابش میومد نمیخوابید الکی بهونه گریه به شوهرم بی عرضم امروز سپردم سر بچم دوسه بار خورد اینور اونور کله مرگسو گذاشته بود بهش از تو اسپز خونه هی میگفتم پاسو ارینو بگیر گفت عرضه نداری یه بچه جم کنی منم هم درد پریودی هم خونه که دوسه روز بود جم و جور نکرده بودم پسرمم گریه دیگ اعصابم خورد شد شروع کردم گریه کردن تو خونه داد و بیداد سر شوهرم بچم از داد و بیدادای من تو خونه ترسید شروع کرد گریه کردن سوهرم خدا لعنتش کنه رفت سر بچه داد زد من دیگ انقد بهم فشار اومد خواستم طرف چینی دکوری بکوبم رو سرش که بچه برداشت باز ارومش کردخیلی ناراحتم چرا داد زد سر بچم هدا اعنتش کنه الهی بمیرم برای پسرم بچم نکنه تا اخر عمر یادش بمونه میترسم با اون دادی که سر بچم زد بهش اسیب زده باشه هیلی ناراحتم هیچی ارومم نمیکنه هی باخودم فکر میکنم خدا لعنت کنه این مردای نفهمو حمله کرد سمت من منو بزنه بهش گفتم ناخنت به من بخوره تیکه پارت میکنه جرات نکرد خیلی اعصبانی بودم ولی بمیرم برای پسرم داد زد سرش الهی من بمیرم راحت شم از طهر ناراحتم یعنی یادش میمونه؟لخودم گفتم این خر نمیفهمه حداقل دیگ دفه اخرم باشه که تو‌خونه بخاطر پسرم داد بزنم
مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱۱ ماهگی
پدرش بچرو برد تو اتاقی که باید ازش ازمایش میگرفتن مادرشم سرگردان هی دورخودش میچرخید تا بچش بیاد رفت نشست روی تخت و چند تا پتو و بالش و اینا گذاشت روی پاش تا بچش بیاد
شوهرش بچرو اورد و روی شکم خابودندنش چون ازکمرش ازمایش گرفته بودن باید یه روز اونجوری میخابید
جوابش ک اومد دوباره ازش اشتباه گرفته بودن
به مادرش گفتم برو داد و بیداد کن بگو مگه بچم ازسرراه اوردم و اونم رفت ولی فایده نداره همشون پشت همن
قرار بود از بچم نوار مغز بگیرن که بخاطر دست دست کردن مسعول اون بهش گفتن تادوروز دیگه نمیشه
یهو دیدم شوهرم داره باهاشون دعوا میکنه و هرچی فهشه نثارشون کرد یه خانم و اقا بودن رفتن زنگ بزنن پلیس و اینا منم راستش ترسیده بودم رفتم به خاهش التماس که تروخدا زنگ نزنین اعصابش خرابه و اینا
با شوهرم دعوا مردم مع هرجا بری باید خودت و نشون بدی و غهر کردیم
من اومدم خونه دوش گرفتم کمی وسایل بردم مامانم موند پیش بچم
یه ساعت خابیدم و غروب رفتم دباره
محرم بود از پشت پنجره های بیمارستان صدای هیعت میومد شبا که همه خاب بودن من فقط به بچم نگاه میکردم و صدای زیارت عاشورا رومیزاشتم و میخوندم
صدای دعا توی اتاق پخش میشد حتی اگه بچه های هم تختیم سرفه میکردن یا بیدار میشدن میرفتم روی سرشون
شده بودم پرستاراون اتاق ...
مامان مهوا🐣 مامان مهوا🐣 ۱۱ ماهگی
خانوما تایپک قبل و نوشتم دیدم شماهم مثل من واکنش نشون میدین🙂
چند وقته پیش فامیلای همسرم زنگ زدن گفتن میخواییم بیایم ناهار
دختر من خیلی گریه میکنه و بهم وابستس خیلی اذیتم میکنه من باز با تموم اینا گفتم بیاین قدمتون رو چشم
بعدش تا ساعت ۵ صب من بیدار موندم کارامو کردم ناهارمو پختم
خیلی خسته بودم
مهمونام که اومدن دختر خواهرشوهرم عروسک مهوارو برداشت مهوا گریه کرد عروسکو گرفت
دختر خواهرشوهرمم گریه میکرد خودشو میزد مادرشوهرمم با حرص و اعصاب خوردی اومد مهوا رو محکم برداشت از زمین و عروسک گرفت داد به دختر خواهرشوهرم
مهوا گریه میکرد بعد مادرشوهرم برگشت گفت هیشکی به این دختر حرفی نزنه (دخترمو میگفتا)این عصبیه
منم ناراحت شدم گفتم یعنی چی که عصبیه
عقب موندس(دورجون بچم )روانیه چیه که اینجوری میگی
بچمم از بغلش گرفتم
البته با خنده گفتما ولی خب حرف دلم بود اوناهم فهمیدن من جدی میگم و شوخی نیس
حالا مادرشوهرم اومده پیش شوهرم شکایت که چرا زنت بچه رو از بغلم گرفت فامیلات ناراحت شدن و فلان شدن
ولی نمیگفت که چی گفته من اعصابم خورد شده
هی میگفت بچه تو بچه منم هست نباید از بغلم میگرفتی
منم دیگه جوش اوردم گفتم اولا که بچم بچه ی منو پسرته
دوما اگه بچه خودت حسابش میکنی به چه حقی جلو اون همه ادم به بچم میگی عصبی تو حق نداری به بچه ی من چیزی بگی
چون منم به خودم اجازه نمیدم کمتر از گل به بچم بگم هر کی هم بگه من میدونم و اون
بنظرتون رفتار من بد بود ؟؟؟؟؟
مامان ساحل🍭 مامان ساحل🍭 ۱ سالگی
شوهرم یه پسرخاله داره که ۲سال و نیمه که مادرشوهرم تا ساعت ۲ نگهمیدارتش،مادرش کارمنده.بعد هرچی دخترم داشته باشه باید داشته باشه اون.چند روز پیش برای دخترم موتور پلاستیکی خریدیم.بردیم پایین فراموش کردیم بیاریم بالا،بعد فرداش این پسره امد.تا دخترم میخواست سوار بشه میگفت نوبت منه و هی میزد بچمو.مادرشوهرم چندین بار دعواش کرد،موتورم سوار میشد هی میزد به در و دیوار،شوهرم ترسید بشکنه اوردش بالا،حالا امروز مادرش براش موتور خرید اورد،یه دور گذاشت دخترم سوار شه و دیگه نذاشت که مال منه.بعد دیروز برای دخترم سه چرخه خریدیم،اینم سه چرخه داره و داخل حیاطه.سه ورخه دخترمو گذاشتیم پیش پله خودمون.صبح دیده،هی میگه سه چرخه من خرابه،گیر داده که حتما سه چرخه دخترمو سوار بشه،منم دخترمو بردم حیاط تا سه چرخه سوارش کنم و دورش بزنم،تا سوار کردم دخترمو این امد حیاط من سوارشم،گیر داد،مادرشوهرم بهش گفت چرخ خودتو سوارشو،لج که نه.🥲دیدم خیلی لج میکنه دخترمو بغل کردم تا این سوار شه.حالا مگه پیاده میشد.موندم چیکارش کنم حالا🫠نمیزاره بچم هیچیشو استفاده کنه،کلی توپ بردم پایین همشو پخش و‌ پلا کرد یه سریشو هم برد خونه.اینم از موتور و سه چرخه،نمیشه تو حیاط نبرمش،یا نبرم پایین خونه مادرشوهرم،هوا خونه میبرم افتاب بخوره هوا تازه بخوره