۱۱ پاسخ

کار خوبی میکنی که اینارو میزاری ولی من واقعا میترسم و نمی‌دونم میتونم از پسش بر بیام یا نه بعضی وقتا از خودم نا امید میشم نمی‌دونم مادرمم ایران نیست تک تنهام واقعا میترسم

فاطی هستی

انشاالله که سلامت باشی ولی خواهر زایمان سوم من وحشت ناک تر بود ۹ ساعت روی تخت زایشگاه بودم

عزیزم دقیقا تعریف کردی اشک ریختم یاد خودم افتادم منم بیمارستان هفده شهریور زایمان کردم این دانشجو ها ریختن تو سرم هر کدوم یک بخیه میزد من فقط جیغ میزدم تو رو خدا تموم کنید واقعا مرد و زنده شدم تازه بچمم کوچیک بو 2800
ولی به معنایی واقعی پارم کردن الآنم دو ماه شده هنوز موقع مدفوع گریه میکنم

تجربه قشنگی بود
ولی کلی بغض کردم انگار ک اونجا بوده باشم با هر متنی ک میخوندم بغضم بیشتر می‌شد
واقن خداقوت بهت
من ک نتونستم طبیعی بیارم وحشت داشتم شدید
ب درخواست خودم و زیر میزی ب دکترم سزارین شدم
ولی واقن طبیعی آوردن سخته 🥺

یاد زایمانم افتادم دقیقا منم دو روز درد کشیدم خدا قوت دلم بوس به روی ماهت پا قدمش برات خیر برکت باشع 🫂💋

بیمارستانهای دولتی همینجورن متاسفانه فقط دانشجوها برای یادگیری پدر طرفو میارن جلو چشمش معاینه میکنن و بلد نیستن راهنمایی بدن به مامان

کدوم بیمارستان رفتی عزیزم

اصلا چرا باید موقع زود زدن اونا دستشونو فرو‌کنن داخل؟

دوران بارداری ورزش کرده بودی؟

زایمان اولم یاد اومد چقدر گریه کردم

سوال های مرتبط

مامان بردیا مامان بردیا ۶ ماهگی
پارت یک تجربه زایمان طبیعی
۴۰ هفته بودم دیدم درد ندارم متاسفانه رفتم دکتر گفتم که ۴۰ هفتم گذشته و درد ندارم برای زایمان حرکات پسرم خیلی کم شده بود بهشون گفتم بستریم کردن و فرستادن بلوک زایمان معاینه تحریکی شدم ۱ سانت باز بودم از هر ۱۰ دقیقه یک بار معاینه میکردن خیلی درد داشت بعدش اومدن و بهم سرم وصل کردن بعد از وصل کردن سرم هر نیم ساعت ۱ ثانیه درد داشتم بعدش درد ها زیاد تر شد معاینه هم میکردن بیشتر اذیت میشدم پسرم خودشو تو شکمم سفت میکرد دردم بیشتر بیشتر میشد بعدش اومدن بهم سوند بادکنکی گزاشتن ۷‌تا سرنگ مایع زدن داخل بادکنک که داخل واژنم بود یه درد وحشتناکی بهم حس میداد از ساعت ۸ شب تا ۱۲ شب درد داشتم که اومدن معاینه کردن گفتن ۴ ثانتی چون درد زیادی داشتم گفتن برو حموم آب گرم بگیر به کمرت ماساژ بده مامات من ماما نداشتم مادر خودم بود بعد اینکه آب گرم و مامانم گرفت به کمرم و شکمم ماساژ میداد خیلی ازوم میشدم ساعت ۲ از حموم در اومدم اومدن معاینه کردم شده بودم ۹ سانث بقیش پارت ۲ می‌زارم
مامان فندق مامان فندق ۲ ماهگی
سلام مامانا
بعداز ۲۲ روز اومدم تجربه ی زایمان طبیعی ام رو بهتون بگم
از پارت مارت بدم میاد همه رو توی همین تایپیک براتون میذارم
اول بهتون بگم که من بخاطر اینکه بچه تو شکمم رشدش ۳۶ هفته متوقف شده بود و بچه وزنش کم بود و خونرسانی بهش ضعیف بود دکتر توی ۳۷ هفته ختم بارداری داده بود
سر ۳۷ هفته که میشد ۱ ادریبهشت به بیمارستان رفتم دقیق ساعت ۸ صبح تا اومدن کارای بستریمو کردن و رگمو کرفتن و به زایشگاه منتقلم کردن ساعت ۱۰ شد
اومدن معاینم کردن گفتن که یک سانتی و سر بچه هم پایینه داخل یه اتاق بودم که دوتا تخت داشت هم تختیم سه سانت بود و همش داشت جیغ میزد و گریه میکرد
هی میومدن امپول فشار میزدن و دوزشو زیاد میکرد و معاینه میکردن میگفتن همون یک سانتی تا اینکه یک شب کامل گذشت فردا صبحش که میشد ۲ اردیبهشت هم تختیم فول شده بود و زایمان کرد بعداز اینکه این رفت یه خانم دیگه رو اوردن اونم ۱ سانت بود مثل من
منم توی این کارا میومدن معاینه میکردن و میگفتن دوسانت شدی ساعت ۸ شب یود که هم تختیم فول شد و اونم زایید و خبری از زایمان من نبود
بعداز اینکه این خانم رو به بخش منتقل کردن یه خانم دیگه رو اورده بودن که اون ۵ سانت بود بعداز زدن امپول فشار توی ۱ ساعت یهو شد ۱۰ سانت ساعت ۱۱ شب اونم زایمان کرد
من دیگه واقعا داشتم کلافه میشدم سه تا زایمان دیده بودم و خبری از خودم نمیشد
مامان افرا مامان افرا ۸ ماهگی
💫تجربه زایمان طبیعی💫 شماره ۲
بعد پرستارا اومدن و گفتن کیسه ابت پاره شده تا بلند شدم رو تخت ی عالمههه اب و خون ازم خارج شد، خیلی حس بدی بود🥲🥲🥲دیگه ازونجا دردام کم کم شروع شد... از ساعت ۵ تا ۹ شب تقریبا ۳ سانت بودم و هیچ امیدی نداشتم که پیشرفت کنم. تا اینکه از ساعت ۱۰ ماما همراهم اومد بالا سرم و منو بردن اتاق زایمان، انقدرررر درد داشتم که میخواستم بمیرم، چون اتاق خصوصی گدفته بودیم شوهرم تو پروسه زایمان کنارم بود و همین ارامش بهم میداد. دیگه ماما و شوهرم کلی تلاش کردن که من حرکتایی بزنم که بچه زود به دنیا بیاد اما نمیومد😅 خلاصه از ساعت ۱۰ تند تند بازشد دهانه رحمم و هربار که معاینه میکردن میگفت یک سانت بیشتر باز شده. من انقدر درد داشتم دااااااد میزدم چون نه تکنیک تنفس جواب میداد نه دوش اب گرم نه صحبتای همسرم. هرچقدر هم میگفتم اپیدورال بزنین گفتن بزنیم تو پیشرفتی نمیکنی و ساعت ۱و نیم نصف شب که ۱۰ سانت شده بودم آقای دکتری اومد و برام اپیدورال زد و دیگه دردام کم شد اما درد انقباض هارو هنوزم حس میکردم. خداروشکر دکترم اومد و هی گفت زور بزن و زور بزن تا اینکه حس کردم سر بچه بیرون اومد و بعد هم کلا بیرونش اوردن بغلم گذاشتن و من انقدررررررر سبک و راحت شدم که حد و انداره نداشت. خلاصه ساعت۲ و سه دقیقه نصف شب به دنیا اومد نی نی. انقدر زایمان طبیعی درد داشت که نگم براتون اما بارم انتخابم زایمان طبیعیه