۹ پاسخ

ترسوندن اصلا راه خوبی نیست عزیزم
بهش بگو که الکی بوده و هیچ چیز ترسناکی وجود نداره
منم همینه دائم باهم درگیرن منم بیشتر وقتا داد میزنم که اونم راه خوبی نیست ولی ناراحت میشم بعدش

خب این بچه تو ذهنش میمونه شب با چه کابوسی می‌خوابه تا صبح استرس اینو میگیره نکنه ممدقلی یا دزد بیاد سراغش، بچه اظطراب میگیره خدایی نکرده ممکنه شب ادراری بگیره هر چقدرم اذیت کنه نباید از چیزی بترسونیش

ترسوندن مخصوصا ک بگی شب بیاد کار بسیارغلطیه،زدن داداشش بخاطر کم توجهی یا احساس نادیده گرفته شدنه،فحشم ک باس توجه نکنی تا کم کم بیخیال شه،مشخصه ک قصدش جلب توجهتونه

سلام عزیزم شما مراقبت ۵ سالگی بردین بچه اتون را asqکه دادن پرکنیدهمش را بلد بود مثلا اسمش را بنویسه اعدادوحروف الفبا را بلد بود بنویسه

من تاحالا اینکارو نکردم نهایت زنگ میزنم ب شوهرم میگم امیر داره اذیت میکنه

ترسوندن کار خوبی نیست من پسرم وقتی کوچیکه اذیت میکنه یا صداشو درمیاره الکی ....بهش میگم کارت درست نیست اگه کسی تورو اینطوری اذیت کنه خوبه یا ی جریمه ای در نظر میگیرم میگم حالا که اینکارو کردی اهمیت ندادی به حرفم...مثلا تاب بازی نمیکنیم یا ممکنه داداشو برم جای دیگه بخوابونم نه اتاق تو...

بخاطر بچه كوچكه يا هستگي هودت داري بزرگه رو نابود ميكني؟ خستگي شد توجيه؟
اگر راه چا ه اين باشه با چاقو بزني شكمش ميزني ميگي خسته ام؟ باور نميكني تاثير اون كارت بدتر از چاقو زدن به شكمشه
وقتي بچه دوم مياريم قبلش ميدوني كه خستكي هاي نوزاد رو دركمار بزرگ كردن يه بچه ديگه بايد تحمل كني قبلا كه يكيشو بزرگ كردي تجربه داشتي نوزاد چقدر خستگي داره
توروهدا مثل بيسوادا بچه بزرگ نكنين يكم مطالعه يكم مشاوره هيچي ازمون كم نميكنه

نترسون دور از جون سکته کنه چی

چطوری اون وقت باورش میشه ؟ پسر من اصلا این جور چیزها باورش نمیشه
من که نمیترسونم فقط با منطق باهاش صحبت میکنم اینکه کارش اشتباه هیچ کس نباید کوچکتر از خودشو اذیت کنه اگه تو به بقیه آسیب بزنی ممکنه کس دیگه که از تو بزرگتره تو رو اذیت کنه کلا با تشویق و ... ترسوندن اصلا عملی نیست تو این سن پسر من که خیلی اطلاعات داره می‌دونه این چیزها الکی و دورغه

سوال های مرتبط

مامان نفسام مامان نفسام ۵ سالگی
من تنهایی دوتا بچمو بزرگ میکنم گاهی وقتا خیلی خسته میشم بزرگه که ۵سالشه رو گاهی وقتا باحرفام ناراحت میکنم خودم خجالت میکشم به حرفم فکرمیکنم بهش گفتم میبرمت بهزیستی میتدازمت بیرون سگ بخورت البته میدونه خیلی عزیزه برام شب که میشه ازش معدرت خواهی میکنم بغل وبوس ومیگم بهش که چقدر دوسش دارم چون عصبانی کرد منو یاچون داداش کوچیکشو اذیت کرداین حرفا روگفتم ..پرخاشگره دادمیزنه خیلی حساسه رواسباب بازباش تاداداشش دست بزنه میدوعه میکیره ازش وهلش میده ..سرمسواک زدن مشکل دارم باهاش باید۱۰باربگم تابیاد آخرشب تازه یادش میفته باداداشش دنبال بازی کنه جیغ میکشه منم میترسم همسایه بیاد دروبزنه ..سرپسرم دادمیزنم خوابش میبره عذاب وجدان میگیرم امشب گفت من بزرگ شم میرم تنها میمونی اصلا پیشت نمیام باحرص البته میگه نه با ناراحتی وگریه ...ازداد زدنم تازگیا خیلی میترسه ..ازخودم متنفرمیشم میبینم انقدر میترسه ..بنطرتون پیش مشاوربرم یا روانپزشک ...مشاورا هرجی میگن ازبرم خودم متاسفانه نمیتونم عملی کنم .....