عزیزمممم 🥲🥲🥲🥲
واای خدا چ سخت گذشت شکر کاخرش خوب بود
وای دختر منو ب گریه انداختی نمیدونی چقد زار زدم برات 😔چقدم میترسم دیگ از زایمان خدایا کمکمون کن .الان خداروشکر ک حال جفتتون
خوبه عزیزم قدم نورسیده ام مبارک 🌷
چقدر تجربه زایمانت شبیهه زایمان من بود
یا خداااا انگار داشتم رمان میخوندم خدایی گریم گرفت چقد سختی کشیدی گلم 🥺❤️
بمیرم واست ک انقد درد کشیدی خواهر،،،قدم نورسیده مبارک فداتشم الهی شکر بچت سالمه
ولی چرا از اول سزارین انتخاب نمیکنید؟
بخدا من سزارین بودم هیچ دردی هم نداشتم از دنیا اومدن بچم لذت بردم
هرکی این تاپیک رو میبینه بهش پیشنهاد میکنم سزارین بشه و از مادر شدن لذت ببره
الهی بمیرم😪😢چقدر سخت گذشت بهت ، چرا وقتی دیدن نمیتونی زایمان کنی نبردنت سزارین؟ خودت تاکید طبیعی داشتی؟ 😭 حقیقتا من چند باریه الان میرم زایشگاهی که قراره زایمان کنم خیلیارو مثل شما دیدم صداشونو شنیدم منم ترسم گرفته😪
وای الهییی😔چقدر اذیت شدی،خداروشکر که الان خوبی
عزیزم چقدر سختی کشیدی خیلی ناراحت شدم اما خب مبارکه عزیزم 😍
مامان تربچه عزیز تبریک میگم خوش قدم باشه
دست به قلمت عالیه داستان نویسی کردی برامون منم با کلی ذوق واسترس همه نوشته هاتو خوندم مادرشدن همه این راه پرپیچ وخم رو داره امیدوارم تنت سالم باشه
🥹🥹🥹عزیزممم
بخدا گریم گرفت برات ولی خب پایان شب سیه سپید است خداروشکر که سالمی عزیزم
دعا کن من زایمان راحت وخوبی داشته باشم
قشنگ ترس تمام وجودمو گرفت با تحربه ات
چقدر سختی کشیدی واسه همینه من نمیخوام طبیعی باشم.
چه سخت بوده برات گلم، قلبم شیکست😢
جفتم که خارج شد نزدیک ۴۵ دقیقه بخیه زدن و حس میکردم تا مقعدم پاره شده از دکتر که پرسیدم گفت طبیعیه زایمان اول و هنوز هم نمیدونم چقدر و تا کجا بخیه خوردم کارشون که تموم شد دخترم رو آوردن بهش شیر دادم اون لحظه عاشقش شدم بعدم خدمه امد گفت بزار دخترت رو ببرم که یک ایل پشت در اتاقن منتظرن ببیننش دخترم هنوز سیر نششده بود که بردش و آوردش از هر دوتا سینه بهش شیر دادم و خوابیدیم تا ساعت یک ونیم که بردنم تو بخش ساعت سه ونیم خونوادم و همسرم و خانوادت همسرم اومدن چشای بابام پر از اشک بود خیلی برام غصه خورده بود همسرمم معلوم بود چقدر اذیت شده مامانم برام تعریف کرده بود شب اولی که میخواستم بخوابم تو بخش چشمااو مه میبستم لحظه به لحظه اش میومد جلو چشم و نگران بودم که نکنه این موضوع افسردگی بعد از زایمان برام بیاره ولی خب خداروشکر که الان هم من هم دخترم سالم و سلامتیم
ما ما منتظر بود جفتم بیاد چند دقیقه صبر کرد دید خبری از جفت نیست حالا استرس این هم شروع شد گفتن ادرار کنم گفتم ندارم رفتن سون آوردن و من حتی درد و سوزش وصل کردن سون هم تجربه کردن دکتر اومد و دستکش دست کرد و خواست جفتم و بیاره بیرون دوباره درد دوباره ترس وای خدا نمیدونم چرا این قدر زجر باید میکشیدم
ذست کرد داخلم و با نگرانی میگفت این چه جفتیه چرا بیرون نمیاد چرا کنده نمیشه به ماما گفت بیفت رو شکمش و اون هم تیکه تیکه جفتم رو خارج کرد چندبار دستش رو برد داخلم و آورد بیرون و من جیغ میکشیدم نوزادبیچاره با صدای جیغ های من گریه هاش بیشتر میشد دلم براش میسوخت
پاهام جمع کرد تو شکمم و با آرنج افتاد رو شکمم من هم با وجود درد سکوت کرده بودم و زور میزدم تا اینکه صدای نی نی اومد و منم فارغ شدم نی نی رو گذاشتن روی گان روی شکمم حسی بهش نداشتم اولش
حدود ساعت های ۱۰ بود ماما اومد گفت بیا بالا ببینیم چند سانتی معاینه کرد گفت که سر بچه همین جاست ۹ سانتی وای وقتی شنیدم نمیتونستم باور کنم دردهام دیگه برام شیرین و امیدوار کننده شد خستگی ذهنم پر کشید و انگیزه گرفتم واقعا چقدر یک ذهن آماده و دل امیدوار میتونه بزرگترین درد هارو تسکین بده
وسایل هاشون رو آماده کردن حتی خود دکتر هم اومد بالا سرم و بهم میگفتن نفس عمیق و زور من هم طبق قولی که به خودم داده بود همین کارو میکردم با تموم قدرت به مدت طولانی نفسم و میدادم بیرون و زور میزدم طوری که مدفوع هم خارج میشد ولی نمیدونم چرا زور هام تو قسمت گلو گیر میکردم و استفراغ میکردم برام ماسک اکسیژن گذاشتن که نفس داشته باشم اخرش این زور های من فاییده نداشتت دکتر خودش دست به کار شد چون جای بچه خوب نبود
حین این زور زدن ها که روی صندلی برعکس نشسته بودم ادرارمبی اختیار خارج میشد و از این وضعیتم خیلیی حس بدی گرفته بودم فقط به لحظه زایمان به لحظه ای اخرین زور هامومیزدم وبچه به دنیا میاد فکر میکردم و آرزو میکردم زودتر اتفاق بیفته به خودم قول داده بودم اون موقع دیگه جیغ نزنم و فقط زور بزنم در همین حین و حال صدای مامانم و شندیم که داشت به یکی میگفت بچم درد داره بزارین برم پیشش
وقتی صداش و شنیدم صداش زدم و گریه هام شدید تر شد
ساعت ۶ شنبه سرم رو وصل کردن و شدت دردام خیلی زیاد بود طوری که با هر انقباض احساس فشار و مدفوع داشتم و ناخوداگاه زور میزدم ماما با این کارم مخالف بود همش سرزنشم میکرد که الان وقت زور زدن نیست نفس های عمیق بکش زور زدن باعث میشه همین ۴ سانتی که باز شدی هم بسته بشه من دست خودم نبود ولی وقتی این حرفاهم میشنیدم ناامید میشدم و احساس میکردم تموم این دردها بی نتیجه هست و فکر میکردم که اگر قرار باشه تا ۱۲ شب اینجوری درد بکشم حتما میمیرم
به خدا گفتم خدایا اگر قراره پیشرفت نکنم نوار قلب بچم یه ایرادی پیدا بشه سریع من و ببرن سزارین نزار اینقدر درد بکشم
نصف شب با صدای جیغ بیدارش شدم چندتا جیغ زد و نی نی به دنیا اومد وای چقدر حس خوبش روبرای خودم میخواستم دیگه آروم شده بود راحت شده بود ...
ساعت ۱۲ شد سرم رو قطع کرد و من دیگه دردی نداشتم خیلی عجیب بود انگار بدنم اصلا اماده زایمان نبود و احساس میکنم برای همین اینقدر سخت زایمان کردم خلاصه اونشب رو استراحت کردم ولی لرز شدیدی داشتم و ذهنم درگیر فردا بود همش نگران بودم فردا هم تا ۱۲ شب درد بکشم و هیچ پیشرفتی نداشته باشم و برم سزارین
یکم دلم گرم شد برای دردام کیسه آب گرم آورد رو پشت و شکمم میذاشت کمرم رو یک ماساژ محکم داد که واقعا تسکین میداد دردم رو ولی خب ادامه دار نبود این ماساژ منم خجالت میکشیدم بگم بهش دوباره ماساژ بده بین دردام خدمه اومد تو اتاق ویلچر آورد گفت خونوادت خیلی نگران هستن بزار خانوم دکتر از بخش بره تا ببرمت دم در ببیننت
دلم نمیخواست برم چون میترسیدم گریه ام بگیره و اونا رو بیشتر نگران کنم
دکتر که رفت منو برد تا دم در شوهرم و مادرم و خواهرم بودن دستشون رو گرفتم و بغضم رو پشت لبخندم قایم میکردم بهشون گفتم امشب ساعت ۱۲ سرم رو قطع میکنن و من میتونم بخوابم یکم تا دلشون آروم بشه
دکترا هم گاون بجای اینکه دلداری بدن دل بیمار رو خالی میکنن اونم بیماری ک باردار
دست یکیشون رو گرفتم از شدت درد بوس میکردم و التماسش میکردم که بگین سرم رو قطع کنن من دیگه نمیتونممم از درد داره بدنم میلرزه یکی از ماما ها دلش سوخت دستم و گرفت و گفت من امشب خودم پیشتم باهم ورزش میکنیم کمکت میکنم تا دهانه رحمت باز بشه بعدم ساعت ۱۲ دکتر گفته سرم رو قطع کنیم تا یکم استراحت کنی و بخوابی
زایمانت کردی عزیزم بچه چی شد
دوباره شیفت عوض شد و دوباره معاینه
هنوز گریه هام برای معاینه قبلی تموم نشده بودن که ماما هایی که شیفت شب رو تحویل میگرفتن اومدن برای معاینه
دوباره گریه همراه با التماس ولی اونا کار خودشون میکردن
هر شیفتی که ماما ها عوض. میشدن میومدن معاینه ساعت ۲ شیفت عوض شد دوباره معاینه هنوز یک سانت بودم دیگه گریه هام شدت گرفته بود این همه درد و یک سانتتت ناامید ناامید درد میکشیدم دیگه انگیزه ورزش کردن نداشتم فقط نفس های عمیق میکشدم که مبدا با جیغ زدن دهانه رحمم باز نشه مدادم بین درد هام نوار قلب میگرفتن و من مجبور بودم حین درد کشیدن بی حرکت باشم تا نوارش خوب در بیاد غروب اومدن معاینه کردن ۲ سانت بودم دکتر اومد دوباره برای ماساژ اینبار دیگه از درد شدید ناخوداگاه لگد زدم به دکتر و دکتر گفت چرا اینجور میکنی هنوز دو سانتی بزار کمکت کنم منم گریه میکردم و معذرت خواهی از کارم خیلی احساس درموندگی میکردم دیگه درد کشیدن برام بی معنا بود چون بعد این همه وقت هنوز دو سانت بودم
ساعت ۶ صبح جمعه ۱۲ دی ماه اومدن من بردن بخش کناری و اتاق زایمان پاهام داشت میلرزید ته دلم خالی بود روحیم حسابی خراب بود چون تمام تصوراتم از زایمانی که دوست میداشتم خراب شده بود ....
خلاصه اومدن و سرم فشار رو بهم وصل کردن دردام قابل تحمل بود نفس های عمیق میکشدیم ورزش هامو میکردم تا نزدیکای ساعت ۱۲ ظهر دکتر اومد بالا سرم و میخواست معاینه کنه من از این معاینه مخصوصا معیانه دکتر بشدت میترسیدمچون فقط معاینه نمیکردن دهانت رحمم رو ماساژ میداد جوری که درد شدیدی زیر دلم حس میکردم و احساس پارگی شدن داشتم دست دکتر رو از واژنم کشیدم بیرون دکتر هم خیلی بداخلاق گفت هنوز یک سانتی چرا نمیزاری کمکت کنم با گریه میگفتم نمیخوام تو رو خدا ولم کنید بعد از مساژ. دکتر خون ریزی هام با درد های شدیدم شروع شد تا یه مدت این درد همراهم بود بعد کم کم قابل تحمل میشد نمیدونم دردام کمتر میشد یا من عادت میکردم دوباره شروع کردم به نفس های عمیق کشیدن
رفتم بیمارستان و تو اورژانس بخش زنان زایمان بستری شدم یکم که با زن هایی که مثل من اونجا بستری شدن حرف زدم دلداری بهم دادن یکم آروم شدم بخش کناری هم صدای جیغ زن هایی میومد که داشتن زایمان میکردن برای اونها تا صبح دعا میکردم قران خوندم دعاااااا کردمم خیلی تا خود صبح شاید یکساعت خوابیدم اونشب سرم فشار همیک ساعت تا دوساعت بهم وصل بود تا تست حساسیت بگیرن و مدام هر ساعت یکبار به مدت ۴۰ دقیقه نوار قلبجنین میگرفتن
بعدش گفت برو رو تخت بخواب تا معاینت کنم همین که دست کرد گفت وااای پر عفونتی اصلا همین امشب بروبستری شو که حداقل با آنتی بیوتیک بتونیم یه خورده عفونت رو بیاریم پایین دیگه اشکام جاری شده بودن و شوکه بودم از اینکه من عفونت داشتم چون هیچ علائمی از عفونت نداشتم
یه سونو اضطراری برام نوشت گفت برو سلامت بچه رو چک کن برو بیمارستان رفتم انجام دادم وراهی بیمارستان شدم فقط اشک میریختم اصلا اشکام قابل کنترل نبود هق هق میکردم خیلی ترسیده بودم سونو هم که رفتم حرکات بچه نمره منفی گرفته بود و دیگه خیلی ترسیدم
چند بود صدک بچه وزنش چقدر بود
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.