۷ پاسخ

باباش بهش رومیده اونم شیرشده واسه تواگه باباش بترسوندش تمومه

واسه چی پیشتون نبوده ؟

عزیزم حتما روانشناس ببرش حتما

بچه ای که ۴ ماه بره معلومه دیگه به مامان و خونه خودش افتخار نمیده نکن خاهر من عین بچه خاله من شده اونم ۱۳ سالشع مامانش تو بچگیش میزاش پیش مادربزرگش
الان مادرخودشو مادر نمیدونه فوحش حرفای سربالا نمیتونن جلوشو بگیرن

بچتو چرا ۴ ماه میسپاری دست یکی خودت تربیتش کن به کسی هم نسپارش
یه روانشناسن ببرش

ازتون فاصله گرفته بهتره کم کم بهش نزدیک بشین الانم سن نوجونیه دبگه . باهم برید بیرون چیزی بخورید باهم از روزش صحبت کنین براش کادو بگیرید به کارهایی که خلاف حرفتون انجام میده واکنش نشون ندید زیاد.با احترام باهاش حرف بزنین کاری میخواید کنه مثلا بگید اگه میشه لیوان بیار یا... از کارای کوچیک و کلمه اگه میشه استفاده کنین و وقتی میاره ازش تشکر کنین . اگر حرف بدی میزنه بهش بگین از این حرفی که زدی ناراحت شدم ولی خودتو دوست دارم و طردش نکنین

بچه خودته؟ چرا چهار ماه پیشتون نبوده؟

سوال های مرتبط

مامان هدیه ائمه مامان هدیه ائمه ۱۰ ماهگی
ادامه داستان بارداری من پارت ۵
از همون موقع بدبختی های من شروع شد
دعوا و هرج و مرج
داد و بیداد
تو خونه خانوادم
من با همسرم
اصلا معلوم نبود چی ب چیه
همش تنها میرفتم دکتر یا برای دکتر باید ب خواهر شوهرام و پدر شوهرم میگفتم ک منو ببرن
خیلی سختی کشیدم
شوهرمم همش فکرش کارش بود
گلا خیلی آدم بیخیال و سردی هستش
استرس استراحت مطلق و دهانه کم و گم خونی و دارو و درد و ... همش رو خودم تنها کشیدم
بدون اینکه کسی همراهیم کنه
تو کل زندگیم همش خودم تنها بودم چ خرید خونه چ بقیع چیزا
الان سر بچمم تنهام
خدا ب خیر کنه همه چیز رومیخوام برام از ته دلتون دعا کنید ک همه چی خوب بشه برام

تو ۲۴ هفته گفتن طول سرویکس کم مجبور شدم بشینم تو خونه و جایی نرم همش تو خونه بودم شوهرمم هیپی نمی‌گفت همش سرش تو گوشیه
بعدش استرس وزن دهی گرفتم همش خوراکی میخورم ک وزن بچه بره بالا
بعدش بهم گفتن تیرویید کم کار دارید .
دیگ نمیدونستم چیکار کنم .
دیونه شده بودم وقتی می اومدم خونه همسرمم هیچی باهام حرف نمیزد
اصلا نمیدونم چش بود
اعصابم از تموم دنیا خورد بود
دلم میخواست بمیرم و این روزا رو نبینم
الانم ک الانه بازم همونه ......