۱۶ پاسخ

خوب عزیزم شما بچه ت دختره رو زد دیگه باید می‌گرفتی بچه ت. وقت می‌دونی دست بزن دار بیشتر حواستون جم کنید

درسته به بقیه ربطی نداره ولی نباید بزاری بچت بقیه رو بزنه

باید همون بار اول بچه تو میگرفتی که دیگه نزدش ، گفتن لوسه چون دیدن تو هیچی نگفتی بهش ، منظورشون به تو بوده نه بچه ات

واقعا آبجیت چه صبری داشته من جاش بودم انقدر بچتو میزدم تا بفهمی تا خودت بچتو ادب نکنی دیگران ادبش میکنن

بچتو ادب نکنی دیگران ادبش میکنن

تقصیر خودته گلم وقتی دوس نداری یکی بچتو بزنه نباید خودتم بزاری بچت بچه یکی دیگه رو بزنی خیلی اشتباه کردی جلوشو نگرفتی

ایلیا بچه ها رو میزنه، من یا جایی نمیرم یا اگه برم هیچی از مهمونی نمیفهمم مداوم همراه ایلیا هستم
درسته کار زندایی شما درست نبوده ولی در اصل این موضوع که شما باید مراقب بچه ات باشی فرقی نمیکنه
من همیشه خودم میذارم جای طرف مقابل که بچه اش کتک خورده
اگه شما مراقب بودید این بحث ها هم پیش نمیومد

باید بچه رو می‌گرفتی و میگفتی بچه هست سرش نمیشه لطفاً اگه نظری هم دارین به خودم بگین باهاش صحبت میکنم تمام
من اجازه نمیدم کسی بچمو بزنه یا دعواش کنه محترمانه به خودم بگن

مگه آدم تو بازی و دعوای بچه هام دخالت میکنه طرف میگیره؟؟؟ بچه ان دیگه یکساعت خوبن یکساعتم همو میزنن

گناه داره بچه

اولن بچه تو این سن تنها صلاحش زدن و جیغ زدن هست متوجه نیست به نظرم کسی نباید بزنتش سر این موضوع یا دعوای شدید کنه اگه کسی هم حق داشته باشه پدر و مادرشه که به بچه بگه این کار نه نازی کن یا آروم یا بری جداشون کنی پیش هم نباشن نه فقط نگاه کنی

عزیزم نباید بزاری کسی بتوپه به بچت حتی اگه مقصر باشه بگو خودم به بچم میگه اینجوری بیان بزنن هم تو هیچی نمیگی ؟

چطور ابجیببیت اجازه داده زندایی دخالت کنه ما دوتا خواهریم من یه دختر ۱۷ساله دارم یه دوسال ابجیم یه ۸ساله داره یه ۳ساله ک العی قربونشون برم یکم شیطونن تو جمع با بچه من مثلا یکم دعواشون میشه هییییچکس اجازه نمیدیم ک کوچکترین صحبتی درمورد بچهای ما بکنن

منم یکی بچمو بزنه حرصم می گیره

چه ربطی به زنداییت داشت که خودشو جر میده 😑

همونجا باید جواب میدادی
اگه ابجیت این حرفو میزد جوابشو نمیدادی
به زنداییت چه ربطی داشت که دخالت کنه
بچه ها که یادشون میره باهم دعوا میکنن باز دوستن باهم

سوال های مرتبط

مامان ❀بنـد انگشتے❀ مامان ❀بنـد انگشتے❀ ۲ سالگی
من وقتی به مادرشوهرم گفتم بچم دختره حالش بد شد ازم پسر میخواست بماند تو حاملگی چقد استرس بهم وارد کرد وقتی دخترم بدنيا اومد اولین نوه اش هست عزیز شد بماند یه گل یا قربونی نه خودش نه شوهرم نگرفتن زنه به شوهرمم یاد نداد زنت اولین بچتو بدنيا آورده براش گل بخر خلاصه الان تو یه محلیم میگه چرا نمیذاری بدون تو بیاد خونه ما ازت ناراحتیم چرا به خودت وابسته کردیش چرا نمیذاری به منو شوهرم وابسته بشه
انقدر توی تربیتم دخالت میکنن که حد نداره وقتی هم بهشون میگم نکنید قهر و دعوا میکنن
مثلا اونروز دخترم رفت اتاق عموی مجردش درم بستن من دیدم جیغ میزنه رفتم با آرامش آوردمش بیرون دیدم پدر شوهرم خودش دست بچمو گرفت برد توی اتاق دیگه پیش خودش از لج من
یا مادرشوهرم هزار بار گفتم دست به سینه بچم نزن دوباره میزنه و قهر میکنه که تو حساسی
اونروزم قایمکی به بچم میگفت تو دختر باباتی یا دختر منی دخترمم بهش گفت دختر مامانم
بعد همش تلاش میکنه به اونم بگه مامان
کلا سعی میکنه منو به عنوان مادر نادیده بگیره و بهم بفهمونه تو کسی نیستی برای بچه ،
یه بار دخترم عصبی بود داشت مادرشوهرم میخواست ببوستش دخترم هلش داد مادرشوهرم گفت مامانتو بزن دخترمم منو زد قشنگ معلوم بود دخترم تو عصبانیت گیج شده و ناراحته منو رده منن گفتم نه مامان ما کسیو نمی‌زنیم
مادرشوهرم وقتی میریم خونشون میخوایم بیایم خونه خودمون بچمو میگیره نمیده و تا جلوی در میاره میگه بغل من باشه نه تو بعدشم در گوشش میگه مامانت رفت تو بمون نرو ببین مامانت رفتش
موهای سرم سفید شده از دستش
تولد دخترم نزدیکه از الان استرس دارم چون نمیذاره واسه خودمون باشیم میخواد بگه باید با ما تولد بگیرید برای شوهرمم اینجوریه نمیذاره من براش تولد بگیرم
مامان byanیوسف 😍😍 مامان byanیوسف 😍😍 ۲ سالگی
سوال:خیلیا خواسته بودین خوابم رو تعریف کنم که وقتی از خواب بیدار شدم دستم بود ولی میخوام از الان بگم هر کی میترسه نیاد خوابم این بود که انگار تو یه سالن بزرگ بودم بعد همسرمم کنارم بود بهم گف نگا کن تموم اونایی که باهامون اینکارو کردن اینهاشون عکسشون رو دیوار زده بودن یه مرد و یه زن بعد رو این عکس ها چند تا سرباز اومده بودن و رو هر کدوم از عکسا یه تابلوی بزرگ که روش سوره نوشته بود گذاشتن بعد تو خواب گفتن چون نباید کسی بفهمه بعد انگار اومدم تو اتاقم کنار تخت دو نفر بودن حسشون میکردم ولی نمیدیدمشون ولی راه رفتن و بالا پایین شدن تختم رو حس میکردم بعد از ترس یه کتابی کنارم بود اونو تو دستم میرفتم از ترس فک میکردم ازم محافظت میکنه ولی تا میگرفتمش سرم و زبونم جوری سنگین میشد (مثل وقتی بختک میاد تو خواب)و قش میکردم دوباره بیدار میشدم اون کتاب رو دستم میگرفتم دوباره همین حالتی میشدم اما وقتی بلند شدم دیگه با چشمام نمیتونسم خوب ببینم ولی گرفتم سوره بقره روشن کردم و هیچی حس نکردم دیگه (دوباره همین حس اومد ) بعد بلند شدم بوی خون و پتادین به مشامم میخورد (اینا همش تو خواب بود ) کنارم رو نگا کردم دیدم دخترم میگه چاقو و یوسف رو دیدم ادامه اش پایینه
فرزندپروری انومالی سونوگرافی