سوال:خیلیا خواسته بودین خوابم رو تعریف کنم که وقتی از خواب بیدار شدم دستم بود ولی میخوام از الان بگم هر کی میترسه نیاد خوابم این بود که انگار تو یه سالن بزرگ بودم بعد همسرمم کنارم بود بهم گف نگا کن تموم اونایی که باهامون اینکارو کردن اینهاشون عکسشون رو دیوار زده بودن یه مرد و یه زن بعد رو این عکس ها چند تا سرباز اومده بودن و رو هر کدوم از عکسا یه تابلوی بزرگ که روش سوره نوشته بود گذاشتن بعد تو خواب گفتن چون نباید کسی بفهمه بعد انگار اومدم تو اتاقم کنار تخت دو نفر بودن حسشون میکردم ولی نمیدیدمشون ولی راه رفتن و بالا پایین شدن تختم رو حس میکردم بعد از ترس یه کتابی کنارم بود اونو تو دستم میرفتم از ترس فک میکردم ازم محافظت میکنه ولی تا میگرفتمش سرم و زبونم جوری سنگین میشد (مثل وقتی بختک میاد تو خواب)و قش میکردم دوباره بیدار میشدم اون کتاب رو دستم میگرفتم دوباره همین حالتی میشدم اما وقتی بلند شدم دیگه با چشمام نمیتونسم خوب ببینم ولی گرفتم سوره بقره روشن کردم و هیچی حس نکردم دیگه (دوباره همین حس اومد ) بعد بلند شدم بوی خون و پتادین به مشامم میخورد (اینا همش تو خواب بود ) کنارم رو نگا کردم دیدم دخترم میگه چاقو و یوسف رو دیدم ادامه اش پایینه
فرزندپروری انومالی سونوگرافی

تصویر
۱۵ پاسخ

خلاصه براتون تعریف کردم چولی خوابم خیلی بود بد بختی انگار واقعی بود و انگار داشتن اذیتم میکردن همینطور که دارم مینویسم حالم بد شد باز 🥺

خب میدونی احتمالا داشته باطل میشده. چون تو با این سوره و این کارا اذیتشون کردی‌ اونم اومده اذیتت کنه دم اخری

کنارم رو نگا کردم دیدم دخترم میگه چاقو و یوسف رو دیدم که نصف فکش نبود ولی پوستش بود تا بگیرمش تو دستم خیلی کوچولو شد و فکش برگشت چشماش بسته بو و پف کرده بود و دهن نداشت بینیش هم کوچیک بود بدو بدو رفتم ببرمش پیش بردارشوهرم که ببریمش دکتر رفتم پایین همونجور که داشتم جیغ میزدم واقعی از خواب بلند شدم اول باور نمیکردم خواب دیدم بعد خداروشکر کردم که خواب بود بعد دیدم ‌تو دستم این نشونه اس و اون بو هنوز تو بینیم بود سریع زنگ زدم به شوهرم اومد پیشم
مامانم میگه اون بچه شیطان بوده
ولی خیلی میترسم پسرم چیزیش بشه 😭😭


البته اینم بگم شوهرم چند روز پیش سر کتاب باز کرده بود بخاطر اینکه خیلی دعوا داشتیم و و خیلی چیزا این سیده بخش گفته بود واستتون جادو درست کردن گف تو خونه اب و سرکه و نمک تو گوشه ها بپاش بعد بهش روغن داده بود بهش گفته این روغن رو به مدت ۷ شب بزار زنت برات بزنه بعد ۷۰ بتر سوره حمد بخونه منم همینکار کردم هفتمین شب این خواب اومد سراغم😭😭

مامان‌یوسف شماره اون سید بهم‌میدی واینکه اهل کجا هستید واقعا لازم دارم

وای 😳😳

من چند روز پیش خواب دیدم وسط اتاقمون یه تنه ی درخت خیلی بزرگی هست به شوهرم گفتم زیر درخت تمیز کن تو حین تمیز کردن یه عالمه کاغذ جادو زیرش بود

خواهر منم اذیت میکنن🤦‍♀️🤦‍♀️

عزیزم منم خیلی میترسم گاهی فکر میکنم کسی اذیتم میکنه دوست دارم بدونم اما میترسم به خدا سپردم فکر کنم تو آدم پاکی هستی مواظب خودت باش

عزیز الان دستتونو شستین؟میشه الان یه عکس لزاری

چ عجیب 😐😐😐😐😐😐😐😐😐

واقعااا این تو دستت بود😐😐😐پشماممم

مامان یوسف

من تو اتاق میخوابیدم قشنگ حس میکردم نصف شبا یه دستی میاد حالت نوازش وار رو صورتم قرار میگیره فک‌کن حالت خواب بیدلر بودن فک‌میکردم شوهرم فردا پرسیدم قسم خورد گفت من خواب بودم تو هال بعد یه مدت دوباره هنین اتفاق افتاد با این تفاوت ک این دفه قشنگ‌حواسم‌جم کردم دسته قشنگه روم قرار گرفت داشت میومد طرف صورتم منم هی چشام فشار میدادم

ان شالله خیر خواهر منم دیشب خواب بدی دیدم امروز کلا حالم خراب

مجدد برین پیش اون سید دوباره این خواب براش تعریف کن مجدد بهت برای حفظ کردن بچهات از شر هرچی دعا جادو چیزی میده باید انجام بدی و اینکه سعی کن زودتر بری

سوال های مرتبط

مامان آروین👼🏻😍 مامان آروین👼🏻😍 ۲ سالگی
۲دیگه بعد از این شیری که وقتی از خواب بیدار میشد رو حذف کردم و تا از خواب بیدار میشد بلند میشدیم و حواس پرتی و صبحانه و بازی، دیگه خودش انگار متوجه شده بود که شیر نیست و اروین همیشه عادت داشت تا صبحانه اشو میخورد میومد شیر میخورد و این عادت از سرش افتاد و کلا یادش رفت، و بعد رسیدیم به غول یکی مونده به اخر یعنی شیر قبل از خوابیدن که یبار امتحان کردم و اروین رو ۳ ساااعت چرخوندم و اون فقط گریه میکرد و نتونستم اخر و هلاک شد بچم و بهش شیر دادم و خوابید، هنوز نه خودش واسه این قسمت اماده بود و نه من، فهمیدم که من باید خواب عصر رو اول یاد بگیرم بخوابونمش بعد برسم به اون قسمت شب، پس عصرا اهنگ لالایی گذاشتم و تکون و لالایی نمیخوابید و بعدش دیگه فهمیدم اروین اینجوری با تکون دوست نداره بخوابه و میذاشتمش تو بغلم و بدون هیچ تکونی اینقدررر حرف میزنم و از ثانیه ای که از خواب بیدار میشد رو براش تعریف میکردم تا همون لحظه و فهمیدم اروین حرف زدنم رو دوست داره و روز اول ۲ ساعت حرف زدم یه چیزی رو هزاربار تعریف میکردم-
مامان دلوین/دنیز مامان دلوین/دنیز ۲ سالگی
بچه هاااا دیشب یه اتفاق خیلی عجیب و وحشتناک تو‌خونه ما افتاد ساعت 4یا 5بود نمیدونم چه خوابی دیدم با لرز و وحشت از خواب پا شدم دوباره خوابیدم چند دقیقه بعد با صدای دنیز دخترم از خواب بیدار شدم دیدم باباش بالای سرش نشسته داره آرومش میکنه و نازش میکنه دنیز هم جیغ میزدم و گریه می‌کرد و با صداش تند تند مشت میکوبید به هوا انگار داشت یه چیزیو از خودش دور می‌کرد رفتم گذاشتمش رو‌ پام که آرومش کنم خیس عرق بود و بعدش تب و لرز گرفتش هی اشاره به سقف می‌کرد با گریه میگفت بابا یا میگفت اون بره خیلی ترسیدم صدای ضربان قلبش میشنیدم بلند شدیم چراغا روشن کردیم استامینوفن دادیم تبش آوردیم پایین قرآن گذاشتم بالای سرش و آیت الکرسی خوندم تو بغلم خوابید ولی با همسرم تا چند دقیقه هر دو تو شوک بودیم که این چی بود و چرا اینجوری شد همه خوابیدن ولی من از ترس دیگه خوابم نرفت ینی چی بوده بنظرتون؟؟چرا اینجوری شد خیلی برای دخترم ناراحت شدم از ترس تبش رفته بود رو 40 درجه سر شب حالش خوب بود مریض هم نبود اصلا کسی تجربه مشابه داشته ؟؟ هر کی خوند یه چیزی بگه آروم شم تو رو خدا


پوشک فرزند پروری سونو انومالی شیر خشک
مامان آریا مهر 👶 مامان آریا مهر 👶 ۲ سالگی
من همیشه با پسرم میریم پارک نزدیک خونمون اما دیروز با همسرو‌ پسرم. رفتیم یه جای دورتر از خونمون تقریبا از شهر دوره ، بعد من پسرم رو بردم سرسره بازی کنه یدفع چندتا موتوری اومدن که همشون پشتشون بچه مدرسه ای سوار کرده بودن بچه‌ ها از مدرسه تعطیل شده بودن با دوست پسراشون اومده بودن پارک بعد هممممممه سن پایین دخترا کلا بچه بودن، بعد یه نیم ساعتی گذشت من بین سره سره ها بودم تنها بودم زیاد مشخص نبودم بعد موتوری ها هر کدوم پارک کردن یه طرف نشستن ، یدفع یکیشونو نکاه کردم دیدم رفتن تو بغل هم دختره سرش تو خشتک پسره بود پسره هم سر دختر رو محکم گرفته بود، بالا و پایین میکرد ، منم خو فقط نگاه کردم 😁تعجب کرده بودم بچه های سن پایین اینکارارو بکنن اونم تو روز روشن تو پارک ولی خب خلوت بود،، پیش خودم گفتم اینا از خانواده هاشون نمی‌ترسن مثلا نمیگن الان خونوادمون یا اشنامون مارو میبینن یا خونواده ها نمیگن بعد از مدرسه تا الان کجا بودی؟؟؟؟خلاصه بقیش و بگم تو کامنت می‌زارم
مامان ستاره 🌟 مامان ستاره 🌟 ۲ سالگی
پارت دو گرفتن از شیر مادر به روش تدریجی
رسیدیم به بخشی ک اون چهار وعده اصلی باید حذف میشد
اول وعده صبح رو حذف کردم تا بیدار میشد میوردمش سر صبحانه و چهارروز اینکارو کردم تا عادت کنه بعد ظهر که از خواب بیدار میشد همینکارو میکردم سریع میوردم عصرونه میدادمش و سرگرمش میکردم کم کم رسیدیم به سخت ترین قسمت ینی خواب ظهر که تمرینی بود برای خواب شب اول چند روز مقاومت کرد ینی مثلا روی تاب میخوابید ولی بیدار میشد و بهونه سینه میگرفت یکم طول کشید تا با موزیک و تاب عادت کرد بدون سینه بخوابه ولی همش ناراحت بود و اخرین وعده شد قبل از خواب شب که چهار شب پیش برای اخرین بار خورد 😭🥺🥺و دیگه شب هاهم عادت کرد رو تاب یا توی بغلمون یا. وی پامون بخوابه😭😭
نمیدونید چقدر اون شب گریه کردم همش داشتم وسوسه میشدم دوباره بهش بدم ولی میدونستم ظلم میشه درحقش🥺🥺🥺خلاصه اینجوری شد که کامل از شیر گرفته شد و من موندم یه دنیا غصه الان هم گاهی بهونه شو میگیره هی بهش میگم تو بزرگ شدی ممه بخوری اوف میشه دردم میاد دیگه بزرگی نباید بخوری بعد میره

و اینجوری شد که بقول دوستی اخرین وظیفه بدنم در مقابل عشقم رو انجام دادم🥲❤️