۱۲ پاسخ

برای منم همینه ، بخیه من اذیت بود به مادر شوهرم گفتیم نیا ، نشسته بود گریه کرده بود داستان سرایی کرده بود مگه چیکار کردم می‌خوام نوه مو ببینم ،مگه مادر شوهر بدی بودم ، گفتم خدا از دل من خبر داره
اینقدر هم دخالت می‌کنه تو همه چیز آدم دوست داره خودش یا اون و خفه کنه ،

فکر میکردم فقد من بعد زایمان ازشون بدم اومده
اینجوری شدم ک همه بدیایی ک قبل زایمان باهم کردن حرفایی ک بهم زدن و جوابشو نو ندادم سکوت کردم الان میبینمشون همشون میاد جلوی چشمام
میبینمشون حالم بد میشه مخصوصا بچمو بغل میکنن باهاش حرف میزنن
ب مادر شوهرم و خواهر شوهرم ک وسواس گرفتم تا بچرو بغل میکنن دلم شور میزنه دوستدارم بگیرم ازشون
بعد زایمان از این رو ب اون رو شدم دیگ کوتاه نمیام🤣

عزیزم تو خانواده ها از این حرفها زیاده سعی کن برات مهم نباشه که بعداً اذیت بشی. منم مادرشوهر و خواهر شوهرام میگن اینجاش به ما شده ... منم میگم آره دیگه شماها زاییدن بخاطر اینه داداشتون کاری نبوده

به خاطر هورمونات که به هم ریخته حساس شدی حالت عادی بود ناراحت نمیشدی منم همین طور بودم
هر چی گفتن بگو راست میگید و کاری که خودت فکر میکنی درسته رو انجام بده

من خداروشکر خونواده خوده شوهر کاری ندارن دخالت هم نمیکنن همیشه هم دربرابر شوهرم شوهرم طرف منو گرفتن درسته بعضی اخلاقا دارن که پسند من نیست همون طور بعضی اخلاقای مامانم هم من نمیپسندم ولی قابل تحملن
ولی به جاش یه جاری دارم که پدرمو درآورده روانمو بهم زده بعضی موقع میخوام فرار کنم انقدر فتنه گره یه دختر هم داره مثه خودش

رفتو آمدتو کم کن خب

اصصصصلا اهمیت نده اصل اینه که دخمل نازت برا خود خود خودته ،اونا میخوان حالت بد کنن اهمیت نده و‌نقطه ضعف نشون نده، سعی زیاد باهاشون نباشی تا آرامشت حفظ بشه ..اینقدر بی درکن که نمیدونن زنی که تازه زایمان کرده هورموناش بهم‌ریخته هر‌حرفی هر‌واکنشی حالش بد میکنه ...

اصلا توجه نکن بهشون همه همین طوری هستن اعصاب ادمو خورد میکنن
منم خیلی اذیت شدم همش می گفتن بچه ات پسره پسره
حالا هم زایمان کنم حرف های بیشتری می شنوم ازشون🥲

دقیقا منم تو همین وضعیتم
همش احساس میکنم افسرده شدم و گریه میکنم 😭😐

همه همینن مخصوصا تواین وقتا انگار بدتر میشن

گلم این چه حرفایی میگی اونا عم نوه شون هس فکر های بد نکن

همه جاییه عزیزم🥲

سوال های مرتبط

مامان مهوا مامان مهوا ۱۰ ماهگی
شماها که بچتون نوه اوله یا تک نوه هست بیاین تعریف کنین ببینم شمام مث منین
خانواده شوهرم دختر نداشتن برادرشوهر اخریم ۲۵ سالشه
ینی ۲۵ ساله بچه کوچیک نداشتن بخاطر همین میتونم بگم مهوا رو از چشاشون بیشتر دوست دارن من خوشحالم نمیگم نیستم ولی مادرشوهرم خیلی رو مخه
قبلا هرچی میگفت و اینا خودمو میزدم کر گوشی الان نمیتونم
مثلا ۳ تا بچه بزرگ کرده اصلا هیچی بلد نیس
ادعای بلد بلدیشم میشه هی انگار دلسوز تر منه بهتر منه
هی میگم نوشه میزارم پای دوس داشتن
امروز مهوا پایین بوده رفتم میبینم اینقدر پیچوندتش لای پتو بچم شده زیر عرق
یا صبح مهوا رو نیم ساعت بدون پوشک گزاشتم جیش کرده همون لحظه ک شلوار تنش کردم این اومده هی وای بچم یخ کرده خوب ک اومدم انگار خودم چلاغم از اون گذشته حالا دیگه برادرشوهرامم یاد گرفتن هی میگن اره همینجا بمونه نبرن مهوا رو بالا خودشون برن پی زتدگیشون اینم از خدا خاسته هی تکرار میکنه شاید فک کنین الکیا ن واقعا جدی جدی ی ذره توروشون بخندم قشنگ برمیدارن میبرنش
شما با این جور چیزا چجوری کنار میاین
من خیلی خیلی عصبی میشم
هی میگم بابا نداشتن بچه دختر نداشتن دوسش دارن
ولی خب عصبی میشم از اینکارا مخصوصا رفتار مادرشوهرم



ان تی انومالی دختر زایمان بارداری سزارین