سلام خانما

من دیگه تو این هفته‌ها نمی‌تونم درست حسابی به کارهام برسم، به زور خودمو می‌کشونم. اگه بتونم استراحت کنم خوبم ولی خب هم ۲ روز میرم سرکار و فعلا یه ماه دیگم باید برم، هم این هفته ۳ روز باید برای امتحانات پایان ترمم برم بیرون. نمیتونم که همشو با اسنپ برم، قبلش میرم بچه‌ام رو میذارم پیش کسی، باز بعد امتحان میرم میارمش.
واقعا خسته‌ ‌ام.
کاش فقط این هفته تموم شه بگذره.

از طرفی میگم زایمان کنم زودتر از این فشار لگن و کمر راحت شم
از طرفی هنوز کلی کار دارم که قبل زایمان باید انجام بدم. کلی تمیزکاری و کارهای تدارکاتی که بعد تولد دیگه تا چند ماه وقت نمی‌کنم :(

نمیدونم چیکار کنم واقعا... اعصابم بهم ریخته میشه وقتی فکر می‌کنم. کاش مادرم توانش رو داشت، باز ادم با مادرش راحته بگه بیاد کمکش کنه. به کس دیگه دوس ندارم رو بزنم، هر کسی درگیر زندگیشه.
کاش حداقل خواهر داشتم، یا خاله هام شهر خودمون بودن :(
می‌خوام اون اخرها کارگر بگیرم، ولی خب همشو که نمی‌تونم از اون بخوام، دو سه روز باید بیاد کلی تومن پولش میشه!
واقعا اگه می‌دونستم اخرا انقدر سنگین میشم، زودتر هرچور بود یه کارهایی رو انجام می‌دادم خودم

۵ پاسخ

منم مامانم دیسک کمر داره خواهرم ندارم خیلی رو خودت فشار نیار کمکی بگیر برا تمیزکاری قبل زایمانت برا امتحانات نمیشه مرخصی بگیری اذیت میشی اینجوری

الهی بگردم،نمیشه مرخصی زایمان بگیری بگو حالم خوب نیست یا دور کاری انجام بده کاراتو

چقد سخت درکت میکنم

ای خاهر وضع منم مثل توعه مادرم مریضه هیچکسو ندارم بیاد کمکم کنه مادرشوهرمم نزدیکمه ولی یبارم نشد ب دادم برسه

جای من بودی چیکارمیکردی خاهر😭اصلا نمیگذره

سوال های مرتبط

مامان بچه قشنگمون💞 مامان بچه قشنگمون💞 ۶ ماهگی
چقدررر میترسم از زایمان و روزای بعدش...
همش به دختر کوچولویی که قرار ه بغل کنم فکر میکنم تا به حسای منفیم غلبه کنم...
ولی واقعیت اینه که نگران سلامتی بچم و خودمم حین زایمان
نگران دردای بعد عملم
نگران مراقبت هایی هستم که نوزادم نیاز داره
نگران حرف و رفتار دوروبریامم.. نمیدونم چجوری باید با جو اون لحظه ها کنار بیام.. تصورم اینه که از یکطرف مامانم میگه اینو بخور اونو نخور این کارو بکن اون کارو نکن از یکطرف مادرشوهر و خواهر شوهرم کلی توصیه میکنن که گاها با نظر مامانم جور در نمیاد... از اونور همسرم که تو این وضعیت عموما همه چیو میسپره به خانوادش و هر چی بگن قبول داره
نگران کسایی هستم ک میخوان بیان بچه رو ببینن... کاش قبل چهل روز شعورشون برسه و من و بچه رو با مامانم تنها بزارن تا روال زندگیم دستم بیاد... کاش وقتی میگم فعلا کسی نیاد جدیم بگیرن و واقعا اجازه ندن کسی بیاد تا خودم سرحال شم...
هزارتا فکر و خیال دارم... کلی چالش پیش رومه...
خداکنه بخیر بگذره و با خوشحالی و خاطره ی خوش از این روزا یاد کنم..
برای همه‌ی مامانا همین رو میخوام🤍