پارت (۶) زایمان طبیعی
خب بریم بقیش بعد بخیه زدن همسرم دوباره اومد پیشم چون تایم بخیه زدن بردنش بیرون همسرم اومد پیشم اول یکمی بغلم کرد حالمو‌ پرسید بعدش رفت سراغ دخترمون و خیییلی حس قشنگی بوددد🥺🥺❤️
و اینکه ما یه ساعتی داخل همون اتاق بودیم و من اصلا هیچ درد نداشتم و خییلی خوب بود داخل اتاق یکمی خرما خوردم و چایی چون هفتا خرما به محض اینکه فارغ شدین باید بخورین که من یه پرستاری بود بالا سرم حین بخیه زدن هی زور کرد خوردم بعدش همسرم دخترمون و بغل کرد آورد پیشم و دکترم اومد آموزش شیر دادن رو دادو کلی عکسای خوشگل گرفت ازمون و صحبت کردیم
بعدش که رفت باز ما موندیم سه تا که رفتیم بخش دوساعت هم همونجا موندیم ناهار خوردیم شیر دادم با کمک همسرم و تا اینکه دوباره جامون رو عوض کردن بردن اتاق بستری و اونجا هم همسرم بازم یه دوساعتی پیشم بودتا اینکه مادرم بیاد این خییلی خوب بود 🥺🥺ممنون همسرم هستم که واقعا هم درکم کرد هم پشتم بود و بهترین بابای دنیا میشه برای دخترمون الهی هرکی چشم انتظار خدا دامنشو سبز کنه

۷ پاسخ

چقد خوب تعریف کردی من وحشت داشتم از زایمان طبیعی

ولی من پاره شدم اصلا رازی نیستم از طبیعی فکر میکنم سزارین میشدم دردش کمتر بود🥲

عزیزم دلم میشه درخاس بدی داشته باشمت

خداروشکر عزیزم انشالا چشم بد از خوشبختیت دور باشه کاش شوهر منم درک میکرد بستری شدم نبود شب قبل تولد بود قرار نبود بستریشم اوژانسی بستری شدم خواهرم امضا کرد و کارامو دستشون درد نکنه دوتا خواهرام و خواهرزاده هام و برادرم کل سه روز رو از بیمارستان تکون نخوردن تو لابی بودن فقژ هر چند ساعت ابجیام میومدن بهم سر میزدن و یکم کمک میکردن ورزش کنم دردام شروع شد شوهرم امده بود اونجا ازش متنفر شدم. که وقتی نیازش دارم نیست همیشه نبوده هیچ جا همیشه تنها بودم رفتم بخش هم امد دخترمونو دید بدون پرسیدن حالم مثل گاو رفت بیرون حتی یه شاخه گل نخرید برام خیلی دلمو شکست بدترین تجربه زندگیم بود الانم باز از الان دلم گرفته یه هفته قبل میرم خونه ابجیم دخترم بذارم عادت کنه نباشم قبلش برگه رضایتو میگم امضا کنه نیاد بیمارستان خودم برم کارامو کنم موقع ترخیص بگم داداشم اینا بیان دنبالم

عزیزم چعجب میزارن ک همسرت بیاد پیشت

مبارک باشه عزیزم
طبیعی خیلی خوبه منم بازم انتخابم طبیعیه

بازم برگردم عقب زایمان طبیعی رو انتخاب میکنم با تمام دردش خییلی خوبه🥲❤️

سوال های مرتبط

مامان کوهیار👑💙 مامان کوهیار👑💙 ۵ ماهگی
ادامه پارت ۴
باز خداروشکر خیلی این زور دادنه طول نکشید
دکتر اومد بالا سرم و وسایلای بخیه و بچه رو هم اوردن. دکتر گفت چن تا زور محکم ب معقدت بزنی جوری ک یبوستی میخای مدفوع کنی ...پسرت بغلته
منم هرچی توان داشتم زور زدم خداروشکر بعد س تا زور محکم پسرم ساعت۱۸:۴۵دقیقه ب دنیا اومد.. باورم نمیشد هیچ دردی ندارم خیلی تعجب کردم از دکترم میپرسیدم دردام کو
قسمت جذابش همین بود ک بعد ب دنیا اومدن هیچ دردی داشتم.پسرمو خاستن بزارن بغلم ک فهمیدن یکم نفسش خرابه و بردنش یکم بهش اکسیژن زدن.دکتر شروع کرد ب دوختن نیم ساعت طول کشید و اصلا هم درد نداشت من نفهمیدم این نیم ساعت چجوری گذشت چون فکرم پیش پسرم بود نگرانش بودم . بخیه دکتر ک تموم شد پسرم حالش بهتر شد و اوردن دادن بغلم ک شیرش بدم همون لحظه ام همسرم و مادرمو گذاشتن بیان داخل البته ک طی زایمان همسرم کلا پیشم بود این خیلی بهم کمک کرد ب روند زایمان.چون تو زایمان طبیعی ارامش اولویته منم با وجود همسرم این ارامشو ب دست اوردم😁ولی از ی جایی ب بعد همسرم نتونست تحمل کنه و اتاق زایمان رو ترک کرد (اخراش بود البته)اره خلاصه ماام از اتاق زایمان رفتیم تو بخش و مادرم شبو موند پیشم تا اینکه فردا صبح شد و گفتن ک مرخصی
همسرم رفت کارای ترخیصو انجام داد و ساعت شد۱۲ظهرو ما مرخص شدیم.کلام اخر:
مامان 𝙰𝚛𝚢𝚊🧸💙 مامان 𝙰𝚛𝚢𝚊🧸💙 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت هفت✅
میتونستم زور میزدم تا اینکه مثل ماهی پسرم لیز خورد اومد بیرون بهترریییین حس دنیا بود اون لحظه لباسمو دادن بالا بچه رو گذاشتن رو سینم منم داشتم عین بید می‌لرزیدم تا چند دقیقه بعد بچه رو برداشتن و گفتن زور بزن تا جفت بیاد اونم اندازه یه بچه زور و درد داشت تا بیادبعد اینکه جفت اومد بخیه زد بعد بخیه متوجه شد من خونریزی داخلی کردم دستشو با وجود بخیه کرد تو تا لخته هارو خارج کنه و من همه بخیه هام باز شد دوباره‌ همه پرستارا ودکترارو صدا کرد گفت خونریزی کرده 😂 همه ریختن رو سرم یه نفر بهم قرص زیر زبونی داد یه نفر ازم رگ می‌گرفت یه نفر آمپول زد رو باسنم خدمه هم همینطور داشت شکممو فشار میداد تا لخته ها خارج بشن بلاخره هر طوری بود خونریزیم بند اومد و اومد بخیه بزنه ک بی حسیم تقریبا رفته بود من قشنگ می‌فهمیدم داره میدوزه و کلی درد داشتم تا هر طوری بود بلاخره منو بخیه زدن بردن بخش زایمان تا اومدن بهم دستگاه وصل کردن دیدن تبم سر 40درجه و فشارم رو14هستش بچه رو آوردن پیشم و مامانمو صدا کردن بیاد لباسامو بپوشونه تا برم بخش بستری مامانم اومد کلی با مامانم گریه کردیم و بلاخره رفتم تو بخش این بین هم همسرم اومد منو بچه رو دید منم دو روز به خاطر فشارم و تبم بستری بودم سه روزم به خاطر زردی پسرم تا پریروز مرخص شدم اومدم خونه و بخیه هام یه خورده اذیت می‌کنه چون خیلی بخیه خوردم پسرم یکم ماشاالله درشت بود 3650گرم بود و باعث شد مامانش کلی بخیه بخوره و عذاب بکشه خلاصه ببخشید سرتونو درآوردم اینم از تجربه زایمانم وبگم بهترین و بدترین تجربه عمرم شد😍😂
مامان 💙کوچولوی سوم💕 مامان 💙کوچولوی سوم💕 روزهای ابتدایی تولد
پارت سوم :زایمان طبیعی ۴۰ هفته و ۶ روز :
هرچقدر زور میزدم بدتر و سخت تر میشد مخصوصا لحظه زور زدن که وقتی درد شدید میشد باید زور میزدی تا بچه بیاد تا بچه به دنیا اومد حس راحتی پیدا کردم و همه اش از پرستاری که کمکم میکرد تشکر کردم خیلی خوشحال شد فقط موقع بیرون اومدن جفت دکتر داشت بند جفت رو میکشید درد کرد که پرستاره اشاره کرد که سرفه کن تا زود بیاد بیرون دوتا سرفه کردم کلا بیرون اومد موقع بخیه زدن گفت یکی بسه خودم گفتم میشه یکی دیگه هم بزنید😅گفت برا چی گفتم چند جا دکتر رفته بودم گفتن بخیه های زایمان قبلیت باز شده بود الان برام یکی بزن گفت باشه دوتا زد دیگه دوتا بخیه خوردم و اینکه دوتا بچه قبلیم رو روی شکمم نمیزاشتن ولی این تا به دنیا اومد گذاشتن رو شکمم خیلی گرم بود و حس خیلی قشنگی بود گریه میکرد و دیگه بخیه رو زدن و رفتن خانم خدمه اومد کمکم کرد اومدم پایین لباس و نوار گذاشتیم رفتیم یه اتاق تمیز اونجا یکم استراحت کردم که بچه رو اوردن اولش شیر نمیخورد کم کم بهتر شد و پرستار اومد و شکمم رو فشار داد دوبار کلی شکمم خالی شد همسرم کلی کیک و آبمیوه اورد یکم که خوردم دیگه حالم بهم خورد نتونستم غذاهای بیمارستان هم نمیشد خورد خلاصه شب شیر نداشتم و تا صبح بیدار بودم که خیلی سختم بود چون بغییر بیداری دلم و کمرمم درد میکرد تا ظهر مرخص شدم تنها توصیه به عزیزان که دارم اول اینکه سعی کنید در ماه اخر حالتی که توی دسشویی ایرانی میشینید خیلی بشینید چون من لحظه درد شدیدم هی راه میرفتم پرستاره گفت حالت دستشویی بشین تا زودتر زایمان کنی و سرش بیاد توی لگنت و واقعا توی درد شدیدم که همونطور نشستم هم دردم کمتر شد و هم حس مدفوع داشتم که همون بچه بود .
مامان هیرمان مامان هیرمان روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم
حدود ساعت ۹بود که دیگه دردام به صورت منظم هر یه ربع بود تا اینکه پسر خواهر شوهرم همراه نامزدش اومدن پیشم تا قیافه منو دیدن گفتم چت شده منم خیلی عادی گفتم خوبم یه کم درد دارم هی بهم گفتن پاشو بریم بیمارستان و من اهمیت ندادم تا اینکه نامزد پسر خواهر شوهرم فشارم رو گرفت رو ۱۵بود به بیمارستان زنگ زد گفت باید حتما بیاریدش چک بشه با اصرار اونا من آماده شدم که بریم بیمارستان از ساعت ۹دیگه دردام هر ده دقیقه یکبار شده بود همون موقع به مامانم و همسرم زنگ زدم همسرم حرکت کرد مامانم هم با ابجیم حرکت کردن ما هم رفتیم به سمت بیمارستان دنا
تو مسیر یه کم ترافیک بود من دیگه تو ماشین دردام شد هر دو دقیقه و دردام تازه شدید شد تا قبل از اون خیلی دردام کم بود و قابل تحمل ولی از ۹/۳۰ به بعد دردام شدید شد تا رسیدیم بیمارستان حدود ساعت ۱۰بود منو سریع بردن اتاق تریاژ تا معاینه کرد گفت ۹ سانت هستی همون موقع زنگ زدن به دکترم . منو خوابوندن شروع کردن لباسمو عوض کردن سرم بهم وصل کردن . دستگاه بهم وصل کردن و نوار قلب بچه رو چک میکردن یه یه ربع که گذشت دکترم هم اومد بالای سرم و از دیدنش خیلی خوشحال شدم بعد از دکتر هم مامانم و همسرم اومدن بالای سرم خیلی قوت قلب گرفتم . دستم تو دست همسرم مامانم صورتمو نوازش میکرد یه پرستار پایین پام بود و موقع دردا بهم میگفت فقط زور بزن دکتر هم پایین پام ایستاده بود و هی باهام حرف میزد یه نیم ساعتی که تو این وضعیت بودم دکتر اعلام کرد که سر بچه اومد تو لگن و همسرم منو برد تو اتاق زایشگاه منو خوابوند و خودش رفت چون دیگه اونجا اجازه ورود نداشت
مامان ستین مامان ستین ۲ ماهگی
آخریش⁶
بعد اینکه از رو شکمم بلندش کردن بردنش رو تخت نوزاد بخاری براش روشن کردن چشمم بهش بود دستگاه ضربان قلب جلوم بود با انگشت هلش دادم اونطرف که بچه ببینم پرستار گفت الان میارمش برات، همین عین خانم صبور گفت عزیزم یه زور بزن تا جفت هم بیاد بیرون و بخیه ات بزنم ، یه زور زدم و جفت هم اومد بیرون خانم صبور گفت میخای ببینیش گفتم نه میترسم بعد هم کلی خانم صبور رو قسم دادم که جون بچت و تورو ابوالفضل خوب بخیه ام بزن که گشاد نشم🤣🤣کلی هم بهم خندیدن ، بعد بخیه هم زد و ستین کوچولوم رو آوردن گزاشتن رو سینه ام کلی نگاهش کردم ، گزاشتنش رو تخت و خودشون رفتن بیرون زن بابام صدا زدن اومد پیشم دیگه کلی قربون صدقه منو ستین رفت در عین حال هم شوهرم زنگ میزد به زن بابام که عکس دخترم بفرست🤣🤣 بعد زن بابام کمکم کرد بردم حموم و شستم لباسام عوض کرد منتظر موندیم دکتر بیاد ستین ببینه که بریم بخش ، ستین خانم ساعت۱۱:۵۵ دقیقه دنیا اومد
دکتر هم اومد گفت خوبه خداشکر بعد رفتیم بخش دیگه اونجا بودم یک روز بعد مرخص شدم اومدیم خونه
اینم داستان زایمان من
مامان فاطمه مامان فاطمه ۵ ماهگی
تجربه زایمان توی کلینیک اصفهان یا بیمارستان اصفهان( پارت دوم)
چیزهایی که راضی نبودم : اتاق های عمومی بیمارستان به شدت کوچیک بودن و فضای خیلی کمی داشتن تو هر اتاق ۲ نفر بود ما با اینکه از اول اتاق خصوصی میخواستیم و از روز قبل هم این موضوع رو گفته بودیم اما چون خیلی کم اتاق خصوصی داشتن اولش بهمون ندادن کلا ۲ تا اتاق خصوصی داشتن و یدونه اتاق خصوصی تزئین شده و به ما هرچی گفتیم بدین اتاق رو اون روز ندادن تا بلاخره انقدر پیگیری کردیم که دادن به زور بهمون ، من پمپ درد چندین بار گفتم از قبل که می‌خوام و بهم گفتن تو اتاق عمل بگو اونجا هم ازم پرسیدن و گفتم بهشون که میخوام اما در آخر هم بهم ندادن و من سر همین خیلی خیلی ناراضی بودم چون بعد عمل به شدت درد داشتم و پمپ درد واسم نیاوردن هیچی هم واسم جواب گو نبود تا در آخر یدونه آمپول عضلانی زدن تا آروم شدم، باید چندین بار به پرسنل می‌گفتیم یه کاری رو انجام بدن تا بلاخره بیان و انجام بدن، برای تمیز کاری اتاق ها فقط مرد بود و هربار مجبور میشدیم حجاب بگیریم، تخت داخل اتاق ها کاملا قدیمی بود و داخل دستشویی پدال گذاشته بودن برای باز کردن شیر و این فوق العاده اذیت کننده بود چون برای ماهایی که سزارین هستیم این خیلی اذیتم کننده هست که بخوایم پامون رو تا این حد باز کنیم تا برسه به پدال، اینکه همسرم بخواد بیاد پیشم رو خیلی سختگیری میکردن و قبلش گفته بودن مشکلی نداره تا قبل از رسیدن به بخش همسرم پیشم باشه اما همون پایین بهش اجازه ندادن بیاد بالا و دیگه به زور و با مخفی کاری پرسنل همسرم تونست بیاد بالا بچه رو ببینه وگرنه اصلا بهش اجازه نمیدادن تا زمان ملاقات و کلا همه آقایون هم سر همین از پله ها میومدن که جلوشون گرفته نشه