سوال:از روزی ک فهمیدین دارین مامان میشین بگین
من ۱۰ روز قبل انداختم آخه انتظار نداشتم باردار شده باشم چون جلوگیری داشتیم طبیعی ب هیچ کس نگفتم جز شوهرم ک میدونست کیا پریود میشم منم ن آزمایش دادم ن چیزی چون درد پریودی داشتم گفتم میشم منم رفتم کمک مامانم فرش بشوریم یعنی سنگین بلند می‌کردما آخر شب ک داشتیم برمیگشتیم شوهرم گفت شدی گفتم ن گفت بریم بیبی چک بخریم گفتم بریم رفت خرید ۵ تا 😂
رسیدم خونه با ترس با استرس زدم گذاشتم همونجا موند شوهرمم منتظر من ک بهش خبر بدم گفتم من نمیتونم خودت برو ببین چیه رفت حالا هی سوال میپرسه دوتا خط باشه چیه یکی باشه چیه ی دفع دیدم داد میزنه خوشحال گریه ذوق این همه باحال قاطی شده 🥺 فهمیدم ک مثبته دوتا خط پررنگ افتاده بود فرداش ب عمم گفتم همون مادرشوهرم رفتیم آزمایش دادیم عمم گفت تو برو من خودم میخام جوابشو بگیرم گرفت هول زنگ زد گفت ن منفیه من خیلی ناراحت شدم بعدش با گریه کن ن مثبته بعدش یکی یکی زنگ زد ب همه گفت اون روز کلی استوری کلی زنگ کلی پیام داشتم رفتم دکتر بعدش سونو قلب ک ۱۰ هفته بودم 🥰 دو هفته بعدش فهمیدم پسره نینیمون چون آنتی جنسیت رو بهم گفت شما هم تعریف کنین ذوق کنیم

تصویر
۱۷ پاسخ

ما ۷سالی بود ک ازدواج کرده بودیم تو این مدت کلی دکتر و دارو از شیمیایی بگیر تا گیاهی ولی نشد ک نشد دیگه خسته شدیم. کلا یهو زندگیمون تغییر کرد از همسرم دعوت به کارشد تو جزیره کیش دو تا چمدون برداشتیم اومدیم اینجا رفتم دنبال درس و دانشگام ادامه دادم اواخر ترم بود در کمال ناباوری فهمیدم باردارم کلی ذوق و خوشحالی بماند ؛امتحانا پایان ترم شروع شده بود هوام حسااابی گرررم منم باردار بدو بدو داشتم تو هفته ۱۱ بود سقط شد سه روز توی خونه طول کشید تا همش دفع شد همه ناراحت بودن زنگ میزدن کلی غصه بود تو صداشون بعد اینهمه انتظار ؛اونموقع من با زنداداشم و خواهرشوهرم حامله بودم سه تایی باهم ولی اصلاااا غصه تو دلم نبود هرکی زنگ میزد میگفتم خدا یکیو گرفته دوتا میده🥰این باور قلبیم بود که حتما بدنم نیاز به پاکسازی داشته 🌿
یکسال و نیم گذشت باردارشدم ایندفعه خداروشکررر به ثمر نشست یه دختر زیبا و تپل مپل خدا گزاشت تو بغلمون هنوز تو شکرر الله بودیم مشغول لذت بردن از وجودش ک نفهمیدم چیشد ایندفعه ک دخترم پنج ماهش اینا بود دوباره باردارشدم النم یه گل پسر میخواد مهمون خونمون بشه 🤲🥰🥰🥰
خیلی تو غریبی با بچه کوچیک سخته ولی هرثانیش شکررر میکنیم خودش مراقبمون هست بهتر ازهمه😍😍😍😍😍😍🤲🤲🤲🤲🤲🤲🤲

ما ی چند ماه جلوگیری نداشتیم اون به زور من شوهرم زیاد راضی نبود. وقتی مثبت شد خیلی خوشحال نشددد چون داداش بزرگترش بچه نداره. بلافاصله گفت پس داداشم چی . 🥺🥺

منم از اونجايی ک کلا و اصلا قصد بارداری نداشتم وجلوگیریم طبیعی بود روزی گ عقب انداختم هی به خودم تلقین کردم ک پریود میشم ولی نمیشد ک نمیشد شوهرم بعد ی هفته برام بی بی چک آورد ک در عین ناباوری مثبت شد یکم شوک شدم آخه ی دختر و پسر داشتم تکمیل ظرفیت بودم دیگه ولی باور نداشتم ک باردارم روز بعد رفتم آزمایش دادم ولی این بارم با قاطعیت مثبت هی نمیخواستم باورش کنم میرفتم باغ کمک همسرم برا چیدن میوه تا رفتم سونوی ان تی وقتی ک دیدمش واقعا ی حس مادرانه بهم دست داد انگار شد ی تیکه از وجودم🫀🫀

سر بچه اولم خیلی خوشحال بودم ولی خواهر عوضیم وقتی فهمید زود حامله شد و ۶ ماه بعد من دنیا آورد و بچش یه بچه تخس زرزرو و بد دهن بار آورد خونه مامان و هر جا میرفتم اونجا بود بچمو اذیت می‌کرد کوفتم شد نزاش یه مهمونی راحت برم با اینکه پسرکم خیلی آروم بود الانم خیلی باادب ولی برا اون واه واه الان که دوباره حامله شدم وقتی فهمید حتی شبش خونه مامانم بودیم پاشو رفت با اینکه هیچ وقت شوهرش رو آدم نمیدونست اونشب بهونه کرد رف خبر بده و دوباره با من حامله شد البته من چن ماه جلوترم دو ماهگی به همه گفتم حسود بدبخت ۴۰ سالشه ولی هنوز عقده ای من کلی ناراحتم که چرا هر جا باید مورد آزارم بشه ولی مامانم چون شوهر اون آدامای درس درمونی معتاد و شروب خور ان و رفت از اون مراقبت کرد با اینکه من بچه سال بودم تنهام گذاشت انقد گرسنه میموندم زرد زرد شده بودم اینسری نمیخام بگم تنهایی راحترم شوهرم میگه اونموقع حالیم نبود اینسری مراقبتم اینم بگم که همیشه خیرم به مامانم رسیده شوهرم همه جا کمک حالشون بوده حیف و صد حیف که اونهمه هر جا از خودم زدم بخاطر اونا

من که تو جنگ ۱۲ روزه بودم اسباب و وسایل و جمع کردیم که از تهران بریم همسرم با موتور اومد من با ماشین، تو راه حالم بد شد و تصادف کردم با حال بدی چند روز دیدم که همش فشارم میافته و میرم زیر سرم فک میکردن که از تصادف ترسیدم ولی خودم شک کردم که حامله باشم تو همون اوضاع رفتم بیبی چک گرفتم سر ناهار تو دستشویی زدم دیدم بله مثبته 😍😍 اینجوری بود که تصادف و خسارت هاش به کل‌یادمون‌رفت 😛😛😛

کاش میشد اینجا ویس گذاشت داستان من انقد عجیب و طولانیه ، حال ندارم تایپ کنم

من دو ماه بعد عقد حامله شدم شوهرم با اختلاف شدید که چرا الان حامله شدی و سقط کن و دعوا بالا گرفت من بچه رو ننداختم شوهرم ولم کرد رفت تا الان هیچ‌زنگ‌و‌پیامی ازش نداشتم چن بار پیامش دادم التماسش کردم بلاکم کرد:)💔

من بعد‌از یه سال اقدام،بدلیل ذخیره‌تخمدان‌ پایینم دکتر گفت باید ivfکنی، نوبت‌ گرفتم که روز اول پریودیم برم‌دکتر برای شروع دارو و سونو این جیزا، از اونجایی که من‌سر ساعت یعنی ۵.۶ صبح باید پریود‌میشدم،دیدم نشدم، ساعت ۱۰ صبح تست گذشتم مثبت شد، و بازم‌باورم‌‌ نمیشد، همون‌لحظه از مایش خون‌دادم، عصرش جواب اومد‌و‌مثبت‌شدم،فرداش با شوهرم رفتم بیرون و به‌حالت سوپرایزی بی بی چک و جواب ازمایش رو‌بهش دادم از خوشحالی فقط گریه میکرد.بهترین روز عمرم‌بود

من باشگاه میرفتم و خیلی سنگین ورزش میکردم نه روز بود که پریودم عقب افتاده بود چون تنبلی داشتم میگفتم لابد عادیه یه روز مریض شدم معدم درد گرفت از شدت خواب نمیتونستم از تخت پایین بیام مامانمم نگو شک کرده که من علائم بارداری دارم شب اومد خونمون با ی بیبی چک منم گریه میکردم که این چیه بابا من مریضم دارم میمیرم بالاخره رفتم تست و زدم و بلهههههه دو تا خط خیلیییی پررنگ😂

اولی خوشحال بودم دومی رو شکه بودم چون دوقلو شد و به شدت ناراحت

من بچه دومم یک سال ونیم طول کشید همسرم مشکل داشت همون ماه که میخاسم برم عکس رنگی پریودم عقب افتاده بود صبح ساعت شش رفتم تست گذاشتم مثبت شد شوهرمو بیدار کردم بدبخت هنگ کرده بود
جمعه بود ظهرش منو برد بیمارستان تا آزمایش بدم و دیدم بعله مثبته کلی خداروشکر کردیم والان که تکون میخوره همش ذوق میکنم و تو ان تی گفت پسره وپسر شد

من رژیم سفت و‌سخت گرفته بودم
همیشه هم‌پریودام سر وقت بود
ده روز گذشت پریود نشدم گفتم احتمالا بخاطر رژیم‌هورمونام بهم ریخته
خدا بکشتم چقد سر این بچه رعفرون‌غلیط خوردم
اصلا فکر‌نمیکردم باردار باشم
به قول‌شما ما هم جلوگیری داشتیم
مامانم و‌خواهرم‌هی‌میگفتن بیا برو ازمایش بده
من‌نعععع من که باردار نیستم
ببین تا حدس که بار اول که بیبی چک‌گرفتم بلد نبودم باش کار‌کنم😂😂😂😂😂
بار‌دوم چار صبح رفتم بیبی چک‌زدم ببین خواب بودم گفتم الان‌چیزی نمیشه دیدم دوتاخط پرنگ شد واااای نمیدونی چشام‌چارتا شد
سریع به خواهرم پیام دادم خواب بود😂😂😂
اومدم به شوهرم‌گفتم خواب بود چشاش باز شد گفت ها؟؟
بعد گفت خو باشه شده دیگه😂😂😂
صبحشم بلند شدم رفتم ازمایش بتام ۱۵۰۰ بود
وای خدا چقد زود گذشت

من یه ساله ازدواج کردم اصلا قصد بارداری نداشتم جلوگیری میکردم حالا حالا ها و تنبلی تخمدان شدید داشتم تخمدان هام بزرگ شده و پریود بدون تخمک گذاری دکتر می‌گفت با این شرایط احتمال باروری صفره دیگه سه ماه قرص مصرف کردم ماه بعدی رابطه‌ بدون جلوگیری داشتم و رو حرف دکتر که گفت احتمال باروری صفره دیگه گفتم چیزی نمیشه اورژانسی نخوردم و زد گرفت 😐😂

من بعد چهار سال دکتر بهم گفت باید عمل کنی چون آندومتریوز داری، و بهم گفت بعد عمل هم به هیچ عنوان طبیعی باردار نمیشی و باید ای وی اف کنی ، قرار بود شهریور عمل کنم، مرداد درگیر کارهای عمل بودم و خیلی حالت تهوع داشتم ولی فکر میکردم اثر قرص هاست، برای عمل باید میرفتم عکس رنگی مینداختم و برای عکس باید نامه عدم بارداری میبردم، گفتم ولش کن من که می‌دونم باردار نیستم و نمیشم به این راحتی، ولی به اصرار مامانم رفتم آزمایش بارداری دادم، با خیال راحت که منفیه رفتم سرکار، خواهرم بعدازظهر رفت جوابش رو گرفت و با گریه زنگ زد بهم که مثبته، یعنی طبق تاریخ همون موقع هم که رفتم پیش دکتر و گفت نمیتونی طبیعی باردار بشی باردار بودم😂😂😂😂😂

هیچی منم از اونجایی ک جلوگیری داشتم و قصد بچه دار شدن نداشتیم پریودم چن روز عقب افتاد هرچقد شوهرم گفت بی بی چک بخرم گفتم چرا مگه شک داری اونم گفت نه ولی اول بی بی چک بزن ک منفی بود بری دکتر ببینی علت دیر پریود شدنت چیه🫠
منم صبح زود شوهرم رفت سرکار بی بی چک زدم به ثانیه نرسید دوتا خط خیلی پررنگ انداخت ساعت 4صبح زنگ زدم به شوهرم با گریه کردن ک مثبت شده اونم گفت ساعت 8میام خونه منم از 4نشستم گریه کردم تا 8🤣🤣🤣

ای خدا چه جالب بود😍😍😍 خدا گل پسرتو برات حفظش کنه عزیزم 😍🥺

من اولی و خوشحال بودم دومی و چون پسر اولم هنوز تازه یکسالش شده بود تا سه ماه فقط گریه میکردم

سوال های مرتبط

مامان آنیسا 
آیسام🩵 مامان آنیسا آیسام🩵 ۳ ماهگی
خانوما بیان بگین چجوری فهمیدین باردارین 🥺😍
من خودم ۶ماه بود که زایمان کردم چون شوهرم کارش کرج بود من خونه مامانم بودم تو این تایم یع بار اومد بهمون سر زد ناگفته نماند 🍑🔞داشتیم ولی جلوگیری هم طبیعی داشتیم فکر نمی‌کردم باردار بشم باز شوهرم برگشت سر کارش منم خونه مامانم بودم تو این تایم هم‌من مریض شدم سرما خوردم کلی دارو آمپول سرم زدم رقصیدم نمیدونستم باردارم هیچی نشد اینم بگم ( من پریود هم نمی‌شدم) بعد این سرما خوردگیم یادمه ماه رمضون بود من روزه هم‌میگرفتم یه روز بعد افطار ناجور حالم بد شد روز بعدش نگرفتم از اون روز منو حالت تهوع گرفت بد جور تخمگ‌هام درد میکرد اومدم داخل گهواره گفتم مامانا بهم گفتن برو‌ تست بده مثبتی منم با اون تهوع و هوای بارونی بدو بدو رفتم تست گرفتم و دادم یهو شوکه شدم دیدم باردارم و گریه کردم کلی سترس داشتم به هیچ‌چی‌نگفتم روز بعدش به شوهرم زنگ زدم گفتم اونم استرسی هست کلا هنگ کرد یه وعضی بود منم چون خیلی تهوع داشتم و اینا گفتم یه سنو بدم ببینم قلبش تشکیل شده یا نه دخترم اون موقع شیش ماهش بود رفتن سنو گرافی دیدم بله یه جوجه تو شکمت هست که قلبشم تشکیل شده من و میگی خوشحال شدم نمی‌دونستم چجوری جلو خندم بگیرم زنگ زدم به شوهرم گفتم شوهرم هم فوری گفت بچه چیه گفتم معلوم نیست 🤣🤣 بعد یه هفته به مامانم گفتم مامانم میگی با ملاقه دنبالم کرد که زوده سنت کمه آنی کوچیکه خانواده شوهرم هم خیلی خوشحال شدن از روز میگذره و الا پسر مامان خدارو هزار مرتبه شکر ۷ماهه تو‌شکمم هست انشالله دوماه دیگ میاد بغلم الهی همه چشم‌انتظار ها باردار بشن باردار ها هم فارغ بشن بسلامتی 🥺🩵💖🩷
مامان ارغوان مامان ارغوان ۹ ماهگی
خاطره روز زایمان بگم براتون؟. من دو سه روز دو درجه باز شد بودم هی میرفتم میومدم بیمارستان دیگ شد بودم چوپان دروعگو دیگ گفتم دردمم بگیر ب کسی نمگم ۳۸ هفته رفتم بهداشت جلو همه گفت ب شوهرم نزدیک داشت باشین منم خجالت کشیدم شبش نزدیک کردیم صبح شوهرم امتحان پایه یک داشت منم بلند شدم صبحون دادمش یهو ی چیز ریخت زیر پام مثل اب گرم گفتم خدا چیه بعد رفتم دسشوی تا اب گرم فهمیدم کیسه پاره شد اول نمخاستم دوباره بشم چوپان دروع گو دوم شوهرم امتحان داشت نمخاستم استرس بگیر بهش گفتم سر راه من ببر بیمارستان گفت درد دار گفتم ن اقا ما برد کارت داد گفت من میرم امتحان میدم میام میبرمت منم رسیدم گفتن کیسه پاره شد زنگ مادرم زدم اومد پرونده تشکیل داد ساعت ده بود لباس کردم یازده نیم سوزن فشار شروع شد یهو ی ماما دانشجو اومد گفت میخای ورزش بدمت منم گفتم اره ایقد کمکم کرد ۱۲ و ۴۰ درد فعالم شروع کرد ۱ دنیا اومد دختر کوچک کوچک انداز کف دستم لاغر چروکید همه میگفتن چ زشت ولی دکتر گفت ی دختر ازش در بیاد باورتون نش گفت قول میدم و الان نگاه دخترم میکنم یاد اون روز میفتم ک دکتر گفت دختر زیبا میش الان ایقد زییا بور ک هیچ کسی نمگه اون دختر ریز هست
مامان سوگند مامان سوگند ۶ ماهگی
سلام خانما خوبین یه سوال دارم هر کس می‌دونه لطفاً بهم بگه .من چند هفته پیش یه شب تو خواب کف دستام خارش گرفت بعد دیگه چند روز بود بدنمم همینطوری خارش می‌گرفت به قدری ک نمیتونستم دستمو از بدنم بردارم ی جا رو میخاروندم یه جا دیگه باز همون طوری میشد تا اینکه یه روز رفتم بهداشت اونجا ماما بهم گفت باید آزمایش بدی رفتم آزمایش دادم آزمایش نشون داد ک آنزیم های کبدیم مشکل داره بالاست اومدم به بهداشت نشون دادم گفت باید بری دکتر گوارش که دارو بده منم هرکار کردم نشد یه نوبت بگیرم دیگه بیخیال شدم البته که دو هفته میشه بدنم الان خارش ندارع بعد از روز پنج شنبه هفته پیش بهداشت زنگ زد میگه نرفتی گفتم نه و..گفت حتما برو گفتم باش گفت جوابگو بیاری بازم من نرفتم تا اینکه دیروز دوباره زنگ زد گفت نرفتی گفتم نه گفت خیلی بی‌خیالی بیرون حتما تا فردا جواب و هم بیار برام دیگه مجبور شدم امروز رفتم دکتر زنان گفتم اینجوری بوده و.....گفت یا بستری شو که ازت سنو و آزمایش ....دوباره بگیریم یا هم خودت بیرون جدا جدا برو هم سنو هممرازمایش بعد گفت ۳۷هفته هم ختم بارداریت هست نوتر قلب جنین گرفت خوب بود ضربان و....ولی منو خیلی ترسوند حس میکنم الان نمی‌دونم چیکار کنم بحرفش نکردم بستری نشدم حال اینکه سنو ...جدا جدا هر کدوم برم نداشتم اومدم خونه بیخیال شدم الان باید فردا برم بهداشت حتما نمی‌دونم چیکار کنم چی بگم بهش چون بهداشتش خیلی پیله هست ؟؟؟