بچها بنظرتون انصافه اخه
پسرم بد غذاست یت با گوشی یا با وسایل بازی کردن میشونمش یه تیکه غذا میدم بخوره دو سه روزه دوتامون مادر پسری سرما خوردیم اشتها نداشتم برا ناهار فقط اش خودم اونم خیلی کم
شام رو برنج گذاشتم با قیمه جاتون خالی سر شام شوهرم آب پرت کرد رو پسرم با منم ۵ ماهه پدر کشتی داره حرف نمیزنه
خلاصه پسرم از سر سفره بلند شد ن گذاشت من غذا بخورم خودشم آب پر لیوان میخواست رو شوهرم بریزه الان این تربیت درسته اخه
به سوارم میگم فوق لیسانس مملکتی الان من این ادا رو در می‌آوردم عصبی میشدی
از سر لج باهام برد حموم کلا خیسش کرد و منم رفتم نذارم منو هل داد شامم رو زهرمار کرد خودش خورده بود فقط نخواست یه وعده شام از گلوم بره پایین
ب نظر شما من حق داشتم ناراحت بشم چون همیشه پسرم رو با بهونه ای میکنم تیکه میندازه بهم که تربیت میکنی مثلا
الان این راهش نبود که سر شام اون رفتار رو کرد هم با من هم با بچه سرما خورده کلا منم گقتم تربیتی کع میکنی درست نیست فوق لیسانس مملکتی مثلا اونم لج کرد

۱۱ پاسخ

شوهرتون خودشیفته نیست؟

چقد گهواره پره از بیان بدبختی و مظلومیت زنها😔

وااااااااای چجوری میتونی تحمل کنی خواهر میدونم جدا شدن هم سخته ها ولی یکاری کن ی مشاوره ای چیزی برو شاید بتونی آدمش کنی این ک نشد زندگی تا کی میخوای اینجوری پیش بری آخه

چقدر ما زن ها بدبختیم دقیقا منم با یه روانی سر میکنم بگم چیا دارم میکشم اصلا باورت نمیشه ....ولی با این تفاوت که من بعد ۱۲سال زندگی مشترک الان رو شده برام .......من باور ندارم که همسر من آنقدر بیشرف بوده ،من خیلیییییییی خوش بخت بودم خیلی تو دوسال همچی بهم خورد انگار همه چی سحر بود و من خواب دیدم این مدت ها رو

سواد که شعور نمیاره
شوهرت نیاز شدید به تراپی داره

خب چرا ابو پرت کرد رو پسرت
بچه طفل معصوم مگه چیکار کرده

بعضی ادما هررفتاری انجام میدن واسمشومیذارن شوخی😬

وا روانیییی

تحصیلات شعور نمیاره
شوهرت دیوانه س واقعا

وا این چه رفتاریه

مطمعنی روانی‌چیزی نیس

سوال های مرتبط

مامان امیررضا مامان امیررضا ۳ سالگی
مامان امیررضا مامان امیررضا ۳ سالگی
امروز دلم گرفت… نه از بچه‌ها، نه از زندگی، که از مادری که باید پناه می‌بود، اما تندی کرد…
توی فروشگاه لوازم‌التحریر، پسر کوچولوی من، با ذوقِ کودکانه‌اش، چشمش به یه پاک کن توپ افتاد. با ذوق گفت: «مامان اینو ببین!میشه بخریمش»
همین‌قدر ساده…کلا اصلا بچه ای نیست که اصرار کنه واسه خرید چیزی و خیلی کم پیش میاد چیزی بخواد
اما یه خانم، با لحنی تند و بی‌مقدمه، رو بهش کرد و گفت: «بچه‌ها همه‌چی که نباید بخوان! بذار مامانت نفس بکشه!»
و بعد هم به دختر خودش توپید که «از این یاد نگیر، نمی‌خرم!»

خشکم زد…
نه فقط از اون لحن، از اینکه یه مادر، درد خودشو سر بچه‌ی من خالی کرد…
پسرم ساکت شد، نگام کرد، نگاهش پر از سوال بود…
چجوری براش توضیح بدم که بعضی زخم‌ها از خستگی‌ان، ولی روی دل بچه‌ها جا می‌مونه؟

من مادر اون بچه نیستم، اما پناه پسر خودمم.
و دلم می‌خواد هیچ مادری، حتی توی سخت‌ترین روزها، پناهِ بچه‌ی دیگه رو خراب نکنه…


مادری یعنی پناه، یعنی آغوش، یعنی صبوری...
می‌دونم سخته، می‌دونم خستگی و فشار زندگی می‌تونه طاقت آدمو تموم کنه.
ولی گاهی یه جمله، یه نگاه، می‌تونه گوشه‌ی روح یه بچه رو برای همیشه تار کنه.
من اصلا آدمی نیستم که تحمل بی احترامی به پسرم رو داشته باشم اما لال شده بودم،خداروشکر شوهرم اومد و از خجالتش درومد البته جلوی دخترش نه اما چقد بد اجازه میدیم تو همه چی دخالت کنیم.