روز دوم از شیر گرفتن
طبق تاپیک قبل دیشب که بچم خواب بود بهش شیر دادم ۲،۳باری بیدار شدتا صبح
صبح هم به اندازه ۲تا بند انگشت نون پنیر و گردو خورد و دیگه چیزی نخورد و گفت می می خوب شد؟که گفتم نه مامان بعدشم رفتتا ظهر یکم چوب شورو تنقلاتی که دوست داشت دادم ناهار لوبیا پلو درست کردم که طبق معمول لوبیاهاشو جدا کرد و چنتایی خورد تمام
گفتم ان شاالله اکروز دیگه بعداز ظهر میخوابه که هرچی تلاش کردم نخوابید
بعداز ظهر بردمش بیرون سرگرم‌بشه بعدش که اومدم خونه چنتا بازی ریختم توی گوشی (مجبور شدم چون میگفت فقط پیشم بشین)بعد خودم رفتم سراغ شام درست کردن
یکم سیب زمینی سرخ شده و چنتا تیکه کوچولو مرغ خورد بعد دوباره دیدم واسه خواب بی قراری میکنه ولی نمیتونه بخوابم گفتم بریم بیرون شاید تو ماشین خوابید یکم دور زدیم ولی باز نخوابید تو راه گفت به نام نام میخوام (همون خوراکی) شوهرم نگه داشت بره یچیزی براش بخره بچم‌خیره نگاه میکرد به خیابون یهو گفت ای وای می می😳😭اصلا ی حالی شدم نمیتونم توصیف کنم
خودمو زدم به اون راه و خلاصه اومدیم خونه واسه خواب اماده اش میکردم میگف اجازه دادی؟(ینس اجازه میدی می می بخورم) یا میگفت می می خوب شد؟....هیچی دیگه با هزار مکافات توی ننو که گفته بودم بعد از حدود ۱ساعت خوابید
با خودشم حرف میزد که دیگه می می نداریم و....😭
برام جالبه که چطوری دارم تحمل میکنم ناراحتی بچمو باورم نمیشه
لجبازی میکنه و یدفعه بغضش میترکه و گریه میکنه
امیدوارم هستم که زودتر فراموش کنه
امشبم وقتی خوابید بهش شیر میدم🫠
راستی خانما من یدفعه ای نگرفتما گفتم بگم زودتر که اشتباه نشه
ولی ندریجی که یکماه طول بکشه هم نبود

۶ پاسخ

من گریه م گرفت برا بچتون و خودتون😭😭
میدونم چقد سخته .
خودم هنوز موفق نشدم نه از پستونک بگیرم نه از شیشه شیر.و خیلی سختتره برا من چون دوقلو هستن .و خیلی فکرم مشغوله هیچ جوره ول نمیکنن پستونک و شیشه رو .
امیدوارم این روزا براتون راحت بگذره نه خودتون اذیت شین نه بچتون

منم الان تو همین وضعیتم شب دوم که نمیدم دیگه و همش حالم گریه وبغضه

عزیزم درخاستمو قبول کن

وای بمیرم براش دلم کباب شد تا حالا انقد برا بچه ای اینطور نبودم🥲ایشالا زود باهاش کنار بیاد عزیزم حسابی سرگرمش کن تنقلات مورد علاقشو بخر اسباب بازی برو خونه مادر و مادرشوهرت تا بگذره،پسرم شیرخشکیه خیلی ترسیدم خدا کنه راحت گرفته بشه

الهیییییی چقدر گوگولیییی من اگه تو این سن میگرفتم و دخترم اینجوری در مورد حرف میزد قطعا میمردم و دق میکردم😭😭😭 من یک سال و ۷ ماه گرفتم ازش اونجا زیاد بلد نبود صحبت کنه که بخاد چیز خاصی بگه فقط میگف اوف شده و میرفت

منم دقیقا حال تورو داشتم روز اول خیلی سخته من ک همش گریه میکروم
پسر من بااینکه خیییلی وابسته بود خداروشکر زود از سرش افتاد و بهانه نگرفت فقط برای خوابش یه یک هفته ای طول کشید تا خوب شد و افتاد رو روال..

سوال های مرتبط

مامان همتا مامان همتا ۲ سالگی
سلام
روز اول از شیر گرفتن
روز سختی‌بود صبح که بیدار شد سراغ می میو گرفت حواسشو پرت کردم براش تخم بلدرچین نیمرو‌کردم ی کوچولو خورد بعدشم‌فیلم‌دید
میان وعده دادم طبق معمول همشو پخش زمین کرد و چیزی نخورد تا ظهر که باز سراغ می می گرفت و ناهارم یکی‌دو قاشق بیشتر نخورد
میگفت برو‌بشور خوب بشه،اجازه دادی می می بخورم ؟و....😭
گفتم‌پاشم برم‌یکم‌حرم‌وقت بگذره خسته بشه بیاد بخوابه رفتم‌حرمو برگشتم بهونه گیری شروع شد چون عادت داره با شیر میخوابه
خلاصه خیلی گریه کرد و اذیت شد بچم و نخوابید
باز غروب گفتم برم بیرون شاید یادش بره و خسته بشه شب دیگه راحت بخوابه
۱ساعت بیرون بودیم بعدش اومدیم‌خونه شام به اندازه ۲قاشق فقط خورد ویکم‌بازی کرد وگیج خواب بود ولی نمیخوابید تا باباش اومد یکم‌بازی کردن بعدش هرکار کردم رو پا بخوابه باز نخوابید و همش سراغ می می میگرف
مجبور شدم ننو بچگیشو بیارم شاید براش جدذابیت داشت و‌خوابید روش
بعد از یکساعت بالا پایین کردنش بالاخره بچم بدون شیر خوابید
نمیدونم ناراحت باشم یا خوشحال خیلی سخت گذشت بچم اشک میریخت بدجور
چقدر این دوره سختو عذاب اوره فقط دعا میکنم زود بگذره و این روزا یادم بره
مامان همتا مامان همتا ۲ سالگی
سلام
روز اول از شیر گرفتن
روز سختی‌بود صبح که بیدار شد سراغ می میو گرفت حواسشو پرت کردم براش تخم بلدرچین نیمرو‌کردم ی کوچولو خورد بعدشم‌فیلم‌دید
میان وعده دادم طبق معمول همشو پخش زمین کرد و چیزی نخورد تا ظهر که باز سراغ می می گرفت و ناهارم یکی‌دو قاشق بیشتر نخورد
میگفت برو‌بشور خوب بشه،اجازه دادی می می بخورم ؟و....😭
گفتم‌پاشم برم‌یکم‌حرم‌وقت بگذره خسته بشه بیاد بخوابه رفتم‌حرمو برگشتم بهونه گیری شروع شد چون عادت داره با شیر میخوابه
خلاصه خیلی گریه کرد و اذیت شد بچم و نخوابید
باز غروب گفتم برم بیرون شاید یادش بره و خسته بشه شب دیگه راحت بخوابه
۱ساعت بیرون بودیم بعدش اومدیم‌خونه شام به اندازه ۲قاشق فقط خورد ویکم‌بازی کرد وگیج خواب بود ولی نمیخوابید تا باباش اومد یکم‌بازی کردن بعدش هرکار کردم رو پا بخوابه باز نخوابید و همش سراغ می می میگرف
مجبور شدم ننو بچگیشو بیارم شاید براش جدذابیت داشت و‌خوابید روش
بعد از یکساعت بالا پایین کردنش بالاخره بچم بدون شیر خوابید
نمیدونم ناراحت باشم یا خوشحال خیلی سخت گذشت بچم اشک میریخت بدجور
چقدر این دوره سختو عذاب اوره فقط دعا میکنم زود بگذره و این روزا یادم بره
مامان همتا مامان همتا ۲ سالگی
سلام
روز سم‌از شیر‌گرفتن
شب قبل اونطوری که قرار بود به دخترم‌شیر دادم وقتی که خوابش عمیق شد اما حس کردم متوجه شد ساعت جدود ۳/۵شروع کرد به گریه و بهانه گرفتن هرچی هم میگفتم اب میخوری یا چیزی میخوای فقط میگفت نه با گریه مجبور شدم با حرف و قربون صدقه رفتن ارومش کنم که تا ساعت ۶خورده ای کم کم اروم شد و خوابید صبح بیدار شد صبحانه نخورد یکساعت بعد نصف تخم مرغ ای پز خورد تا ظهر که به اندازه چنتا صاشق کوچک ایگوشت خورد ،بعداز ناهار سعی کردم بخوابونمش که با هر سختی شد بالاخره روی پا خوابش برد سکساعتی خوابید که بعد با تنقلاتی که دوست داشت سرشو گرم کردم (این بین چنبارم سراغ می می گرفت که خوب شده یا نه،🥲)موقع شام چند قاشق کوچک برنج خورد بعدشم یکم‌بازی و....قبل از خواب براش سیب زمینی سرخ کردم به اندازه ۶،۷تا خلال خورد و ساعت ۱۲ بود که کم کم خوابید روی ننو
نیم ساعت پیش هم با گریه و بغض شدید بیدار شد و بغلش کردم راه بردم و...تا یکم اروم شد باز توی ننو خوابید الانم کنارش نشستم‌منتظرم خوابش که سنگین تر شد بهش شیر بدم(اخرین شبیه که به دخترم شیر میدم بعدش دیگه برای همیشه می میشو ترک‌میکنه🥹 )دختر قشنگم مامانو ببخش که به اجبار غم اوردم توی چشمات مادر😭
مامان نیلا💝 مامان نیلا💝 ۲ سالگی
سلام شوتون بخیر
خواستم تجربمو در مورد پستونک گرفتن بگم نیلا امشب شب سومی بود که بدون می می خوابید😍
دختر من فقط موقع خواب میخورد و هیچجوره بدون اون نمیتونست بخوابه حتی دو سه بار از تو خواب برای پستونک بیدار میشد ۲۰ ماهش بود ۴روز ازش گرفتم به روش قیچی کردن پستونک ولی خیلی خیلی خیلی گریه میکرد و بی قراری تو اون ۴روز سرجمع ۵ساعتم نخوابید اونم تا مسخوابید یادش میافتاد می می نیست با گریه بیدار میشد دیگه نمیخوابید ناموفق بود و اینسری هفته پیش یه بار با اهنک لالایی بدون پستونک خوابوندمش امتحانی دیدم جوابه شنبه هم امتحان کردم جواب داد دیگه ازشنبه بهش ندادم شب اول تا ۳نصف شب فقط گریه کرد و بهونه می می میگرفت هی میگفت مامان میمی کو با بغض و گریه دلم ریش ریش میشد هربار میگفت به باباش میگفت بابغض بابا می می کو شوهرمم طافت نیاورد گفت بمونم بهش میدم رفت بیرون از اتاق خوابید اما دیروز دیگه برای خواب ظهرش گفت میمی کو پسونکشو قیچی کردم گفت شکسته خراب شده خورد دید نمیتونه بخوره گرفت دستش لالاییش کردم خوابید 😔
شبشم گریه نکرد فقط چندبار گفت می می کو همون خرابرو بهش نشون دادم چیزی نگفت فقط هی بازیگوشی میکرد حرف میزد نمیخوابید😅 دیگه بغلش کردم خوابید تا ۱۱ونیم صبح اصلا هم بیدار نشد😍 امشبم خداروشکر راحت خوابید یکم بازیگوشی کرد و حرف زد بغلش کردم خوابید فقط یه بارگفت می می کو گفتم خراب شده دیگه خلاصه من طبق تحربه ناموفق قبلی که نیلا خیلییی گریه کرد و بی قراری اینسری خیلی خیلی استرس داشتم و یهویی هم شد که ترکش بدم از می می میترسیدم ولی واقعا خیلی راحتتر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم و نیلا هم خیلی خوب با نبود پستونک کنار اومد فقط مونده پوشک گرفتن اونم چند ماه دیگه ایشالله راحت بگیرمش
مامان قلب خونه 🫶🩵 مامان قلب خونه 🫶🩵 ۲ سالگی
فرزند پروری
روز اول تجربه شیر گرفتن که خیلی هم وابسته سینم بود
دیشب از داروگیاهی صبغ زرد تهیه کردم امروز صبح مالیدم به سینم
صبحانه یدونه تخم مرغ با کمی نون خورد بعد گفت می می گفتم ببین اوف شده نخورد رفت بازی کرد منم تلویزیون زدم سرگرم بشه بعد رفتم سراغ کارام بعد یساعت بهش یکم چوب شور دادم چون اشاره کرد میخواست تا ناهار ناهار هم‌غذای مورد علاقش بود کباب تابه ای با برنج قشنگ خورد موقع خواب ظهرش باز گفت می می سریع اون صبغ و زدم به سینم گفتم مامان اوف شده یکم شیر پاستوریزه دادم خورد خوابید عصز پاشد گرسنه بود یه دونه موز با کمی مغزیجات بهش دادم بعد رفتیم خونه مادرشوهرم که با بچها بازی کنه سرگرم بشه یادش بره بازیاشو کرد اومد گفت بازگفتم اوف شده ببین گرسنش هم شده بود سریع اومدم خونه غذاشو گرم کردم خورد بعد همه میگن اشناهامون که شیر محلی بگیر پسر عموم داره ازش یک کیلو خریدم جوشوندم الان که میخواست بخوابه یه مقدار دادم بهش که سیر باشه دیگ نگفت می می ولی واقعا دلم سوخت خیلی صبوری کرد بچم‌انشالله امشب هم راحت بخوابه اذیت نکنه من هنوز سینه درد نکردم شیرمم ندوشیدم ممکنه فردا سینه درد کنم چکنم اگه سینه درد کردم ممنون میشم راهنمایی کنید
آنومالی
فرزند پروری
مامان قلب خونه 🫶🩵 مامان قلب خونه 🫶🩵 ۲ سالگی
فرزند پروری
روز اول تجربه شیر گرفتن که خیلی هم وابسته سینم بود
دیشب از داروگیاهی صبغ زرد تهیه کردم امروز صبح مالیدم به سینم
صبحانه یدونه تخم مرغ با کمی نون خورد بعد گفت می می گفتم ببین اوف شده نخورد رفت بازی کرد منم تلویزیون زدم سرگرم بشه بعد رفتم سراغ کارام بعد یساعت بهش یکم چوب شور دادم چون اشاره کرد میخواست تا ناهار ناهار هم‌غذای مورد علاقش بود کباب تابه ای با برنج قشنگ خورد موقع خواب ظهرش باز گفت می می سریع اون صبغ و زدم به سینم گفتم مامان اوف شده یکم شیر پاستوریزه دادم خورد خوابید عصز پاشد گرسنه بود یه دونه موز با کمی مغزیجات بهش دادم بعد رفتیم خونه مادرشوهرم که با بچها بازی کنه سرگرم بشه یادش بره بازیاشو کرد اومد گفت بازگفتم اوف شده ببین گرسنش هم شده بود سریع اومدم خونه غذاشو گرم کردم خورد بعد همه میگن اشناهامون که شیر محلی بگیر پسر عموم داره ازش یک کیلو خریدم جوشوندم الان که میخواست بخوابه یه مقدار دادم بهش که سیر باشه دیگ نگفت می می ولی واقعا دلم سوخت خیلی صبوری کرد بچم‌انشالله امشب هم راحت بخوابه اذیت نکنه من هنوز سینه درد نکردم شیرمم ندوشیدم ممکنه فردا سینه درد کنم چکنم اگه سینه درد کردم ممنون میشم راهنمایی کنید
آنومالی
فرزند پروری
مامان آریا مامان آریا ۲ سالگی
مامان هانا مامان هانا ۲ سالگی
تجربه از شیر گرفتن من :
فکر نکنم بچه ای وابسته تر از بچه من به شیر مادر بوده باشه
دختر من دو سال تمام شیر خودمو خورد صبح تا شب و شب تا صبح شیر منو میخورد واسه خوابیدن روزش واسه خوابیدن شبش واسه اروم شدنش همیشه و همه جا وسط غذا توی شلوغی توی خلوت وسط سفره توی مهمونی وسط مهمونی همیشه درخواست می می میکرد
طوری که از شیر گرفتنش شده بود کابوس هممون
ولی دلو زدم به دریا و دقیقا فردای تولد دو سالگیش شروع کردم از شیر گرفتن.
و راحت تر از چیزی که فکرشو میکردم گذشت. الان بعد از دو سال دارم لذت بچه داری رو میفهمم. اگه بچتون وابستس نترسید. پا روی احساستون بذارید و ببینید چطور بعدش به غذا میفته چطور بعدش راحت میخوابه راحت بازی میکنه. واقعا مادر تازه نفس میکشه. دو سه روز اول سخت بود ولی بعدش واقعا هر ثانیه به خودم میگم چرا زودتر از شیر نگرفتمش و به خودم و به بچم لطف نکردم
من از روز اول صبح که از خواب بیدار شد تلخک زدم روی سینم اومد سینمو دید که سیاه شده گفتم می می درد و از اون ثانیه دیگه حتی نزدیکمم نیومده حتی حاضر نشده که یکم بخوره ببینه تلخه یا نه
مامان آریا مامان آریا ۲ سالگی
تجربه از شیر گرفتن آریا: شیر روز رو اول تابستون کم کم قطع کردم یعنی آریا عادت داشت هر ساعت یه بار بیاد سراغم و منم میدونستم اذیت میشیم سر از شیر گرفتنش دیگه کم کم شیر های غیر ضروری حذف شد و هر وقت درخواست شیر داشت جایگزین می کردم گشنه بود غذا تشنه بود آب بی حوصله بود و توجه میخواست بازی و خلاصه یه کاری میکردم حواسش پرت بشه و اینطوری شد که وعده های روزانه اش شده بود ظهر قبل خواب و گاهی بعد بیدار شدن از خواب وعده شبانه هم قبل خواب و حین خواب سه تا پنج بار بسته به موقعیتمون قصدم این بود شهریور از شیر بگیرمش که اصلا وقت نکردم و مهر شد و گفتم اگر ادامه دار شه میخوریم به فصل سرماخوردگی و این بچه بیشتر بیقرار میشه ولی گویا دقیق زمانی تصمیم گرفتم از شیر بگیرمش که روز قبل تولدش بود اولش قصدم قطع کامل شیر روز بود پس ظهر بعد اینکه کامل غذا خورد صبح هم زود بیدار شده بود قطعا خوابش میومد تصمیم گرفتم سرگرمش کنم اما تنها چیزی که تمنا می کرد شیر بود و تمام چیزهایی که دوست داشت رو اصلا نمی دید اینجا بود که فهمیدم این تو بمیریا از اون تو بمیریا نیست و راه سختی در پیشمه چیزی که اذیتم میکرد گریه هاش بود یه ساعت بود گریه می کرد و کم کم داشتم شل می کردم که با هوش درمیون گذاشتم و یه جمله اش خیلی به دلم نشست این گریه ها گریه آسیب دیدن نیستن تو به آریا آسیب نمی زنی اینها گریه های سازگار شدن هستند