سلام
روز سم‌از شیر‌گرفتن
شب قبل اونطوری که قرار بود به دخترم‌شیر دادم وقتی که خوابش عمیق شد اما حس کردم متوجه شد ساعت جدود ۳/۵شروع کرد به گریه و بهانه گرفتن هرچی هم میگفتم اب میخوری یا چیزی میخوای فقط میگفت نه با گریه مجبور شدم با حرف و قربون صدقه رفتن ارومش کنم که تا ساعت ۶خورده ای کم کم اروم شد و خوابید صبح بیدار شد صبحانه نخورد یکساعت بعد نصف تخم مرغ ای پز خورد تا ظهر که به اندازه چنتا صاشق کوچک ایگوشت خورد ،بعداز ناهار سعی کردم بخوابونمش که با هر سختی شد بالاخره روی پا خوابش برد سکساعتی خوابید که بعد با تنقلاتی که دوست داشت سرشو گرم کردم (این بین چنبارم سراغ می می گرفت که خوب شده یا نه،🥲)موقع شام چند قاشق کوچک برنج خورد بعدشم یکم‌بازی و....قبل از خواب براش سیب زمینی سرخ کردم به اندازه ۶،۷تا خلال خورد و ساعت ۱۲ بود که کم کم خوابید روی ننو
نیم ساعت پیش هم با گریه و بغض شدید بیدار شد و بغلش کردم راه بردم و...تا یکم اروم شد باز توی ننو خوابید الانم کنارش نشستم‌منتظرم خوابش که سنگین تر شد بهش شیر بدم(اخرین شبیه که به دخترم شیر میدم بعدش دیگه برای همیشه می میشو ترک‌میکنه🥹 )دختر قشنگم مامانو ببخش که به اجبار غم اوردم توی چشمات مادر😭

۶ پاسخ

منم سه شبه دیگه شیر نمیدم امشب طولانی خوابید .ولی تو خواب یکم نق میزد که باعثش میشد بیدار بشم. ۷ تو خواب گریه کرد وخوابش برد .ولی من خوابم نبرد .

من یهو از شیر گرفتم و دیگه ندام بهش

منم شب دوم از شیر گرفتن دخترم الان بیدار شد بهونه شیر گرفته

افرین چه مادرصبوری
منکه پستونکم نتونستم بگیرم🥹

ای کاش نمیخوندم😭😭😭من اصلا توانش ندارم بچم ازشیر بگیرم

الهی عزیزم کم کم دیگه بهانشو قطع میکنه
ازشیر بگیریش غذاشو بهتر میخوره

سوال های مرتبط

مامان همتا مامان همتا ۲ سالگی
روز دوم از شیر گرفتن
طبق تاپیک قبل دیشب که بچم خواب بود بهش شیر دادم ۲،۳باری بیدار شدتا صبح
صبح هم به اندازه ۲تا بند انگشت نون پنیر و گردو خورد و دیگه چیزی نخورد و گفت می می خوب شد؟که گفتم نه مامان بعدشم رفتتا ظهر یکم چوب شورو تنقلاتی که دوست داشت دادم ناهار لوبیا پلو درست کردم که طبق معمول لوبیاهاشو جدا کرد و چنتایی خورد تمام
گفتم ان شاالله اکروز دیگه بعداز ظهر میخوابه که هرچی تلاش کردم نخوابید
بعداز ظهر بردمش بیرون سرگرم‌بشه بعدش که اومدم خونه چنتا بازی ریختم توی گوشی (مجبور شدم چون میگفت فقط پیشم بشین)بعد خودم رفتم سراغ شام درست کردن
یکم سیب زمینی سرخ شده و چنتا تیکه کوچولو مرغ خورد بعد دوباره دیدم واسه خواب بی قراری میکنه ولی نمیتونه بخوابم گفتم بریم بیرون شاید تو ماشین خوابید یکم دور زدیم ولی باز نخوابید تو راه گفت به نام نام میخوام (همون خوراکی) شوهرم نگه داشت بره یچیزی براش بخره بچم‌خیره نگاه میکرد به خیابون یهو گفت ای وای می می😳😭اصلا ی حالی شدم نمیتونم توصیف کنم
خودمو زدم به اون راه و خلاصه اومدیم خونه واسه خواب اماده اش میکردم میگف اجازه دادی؟(ینس اجازه میدی می می بخورم) یا میگفت می می خوب شد؟....هیچی دیگه با هزار مکافات توی ننو که گفته بودم بعد از حدود ۱ساعت خوابید
با خودشم حرف میزد که دیگه می می نداریم و....😭
برام جالبه که چطوری دارم تحمل میکنم ناراحتی بچمو باورم نمیشه
لجبازی میکنه و یدفعه بغضش میترکه و گریه میکنه
امیدوارم هستم که زودتر فراموش کنه
امشبم وقتی خوابید بهش شیر میدم🫠
راستی خانما من یدفعه ای نگرفتما گفتم بگم زودتر که اشتباه نشه
ولی ندریجی که یکماه طول بکشه هم نبود
مامان همتا مامان همتا ۲ سالگی
سلام
روز اول از شیر گرفتن
روز سختی‌بود صبح که بیدار شد سراغ می میو گرفت حواسشو پرت کردم براش تخم بلدرچین نیمرو‌کردم ی کوچولو خورد بعدشم‌فیلم‌دید
میان وعده دادم طبق معمول همشو پخش زمین کرد و چیزی نخورد تا ظهر که باز سراغ می می گرفت و ناهارم یکی‌دو قاشق بیشتر نخورد
میگفت برو‌بشور خوب بشه،اجازه دادی می می بخورم ؟و....😭
گفتم‌پاشم برم‌یکم‌حرم‌وقت بگذره خسته بشه بیاد بخوابه رفتم‌حرمو برگشتم بهونه گیری شروع شد چون عادت داره با شیر میخوابه
خلاصه خیلی گریه کرد و اذیت شد بچم و نخوابید
باز غروب گفتم برم بیرون شاید یادش بره و خسته بشه شب دیگه راحت بخوابه
۱ساعت بیرون بودیم بعدش اومدیم‌خونه شام به اندازه ۲قاشق فقط خورد ویکم‌بازی کرد وگیج خواب بود ولی نمیخوابید تا باباش اومد یکم‌بازی کردن بعدش هرکار کردم رو پا بخوابه باز نخوابید و همش سراغ می می میگرف
مجبور شدم ننو بچگیشو بیارم شاید براش جدذابیت داشت و‌خوابید روش
بعد از یکساعت بالا پایین کردنش بالاخره بچم بدون شیر خوابید
نمیدونم ناراحت باشم یا خوشحال خیلی سخت گذشت بچم اشک میریخت بدجور
چقدر این دوره سختو عذاب اوره فقط دعا میکنم زود بگذره و این روزا یادم بره
مامان همتا مامان همتا ۲ سالگی
سلام
روز اول از شیر گرفتن
روز سختی‌بود صبح که بیدار شد سراغ می میو گرفت حواسشو پرت کردم براش تخم بلدرچین نیمرو‌کردم ی کوچولو خورد بعدشم‌فیلم‌دید
میان وعده دادم طبق معمول همشو پخش زمین کرد و چیزی نخورد تا ظهر که باز سراغ می می گرفت و ناهارم یکی‌دو قاشق بیشتر نخورد
میگفت برو‌بشور خوب بشه،اجازه دادی می می بخورم ؟و....😭
گفتم‌پاشم برم‌یکم‌حرم‌وقت بگذره خسته بشه بیاد بخوابه رفتم‌حرمو برگشتم بهونه گیری شروع شد چون عادت داره با شیر میخوابه
خلاصه خیلی گریه کرد و اذیت شد بچم و نخوابید
باز غروب گفتم برم بیرون شاید یادش بره و خسته بشه شب دیگه راحت بخوابه
۱ساعت بیرون بودیم بعدش اومدیم‌خونه شام به اندازه ۲قاشق فقط خورد ویکم‌بازی کرد وگیج خواب بود ولی نمیخوابید تا باباش اومد یکم‌بازی کردن بعدش هرکار کردم رو پا بخوابه باز نخوابید و همش سراغ می می میگرف
مجبور شدم ننو بچگیشو بیارم شاید براش جدذابیت داشت و‌خوابید روش
بعد از یکساعت بالا پایین کردنش بالاخره بچم بدون شیر خوابید
نمیدونم ناراحت باشم یا خوشحال خیلی سخت گذشت بچم اشک میریخت بدجور
چقدر این دوره سختو عذاب اوره فقط دعا میکنم زود بگذره و این روزا یادم بره
مامان مـاهـلـیـن🌙🧿 مامان مـاهـلـیـن🌙🧿 هفته هفتم بارداری
مامان آریا مامان آریا ۲ سالگی
تجربه از شیر گرفتن آریا: شیر روز رو اول تابستون کم کم قطع کردم یعنی آریا عادت داشت هر ساعت یه بار بیاد سراغم و منم میدونستم اذیت میشیم سر از شیر گرفتنش دیگه کم کم شیر های غیر ضروری حذف شد و هر وقت درخواست شیر داشت جایگزین می کردم گشنه بود غذا تشنه بود آب بی حوصله بود و توجه میخواست بازی و خلاصه یه کاری میکردم حواسش پرت بشه و اینطوری شد که وعده های روزانه اش شده بود ظهر قبل خواب و گاهی بعد بیدار شدن از خواب وعده شبانه هم قبل خواب و حین خواب سه تا پنج بار بسته به موقعیتمون قصدم این بود شهریور از شیر بگیرمش که اصلا وقت نکردم و مهر شد و گفتم اگر ادامه دار شه میخوریم به فصل سرماخوردگی و این بچه بیشتر بیقرار میشه ولی گویا دقیق زمانی تصمیم گرفتم از شیر بگیرمش که روز قبل تولدش بود اولش قصدم قطع کامل شیر روز بود پس ظهر بعد اینکه کامل غذا خورد صبح هم زود بیدار شده بود قطعا خوابش میومد تصمیم گرفتم سرگرمش کنم اما تنها چیزی که تمنا می کرد شیر بود و تمام چیزهایی که دوست داشت رو اصلا نمی دید اینجا بود که فهمیدم این تو بمیریا از اون تو بمیریا نیست و راه سختی در پیشمه چیزی که اذیتم میکرد گریه هاش بود یه ساعت بود گریه می کرد و کم کم داشتم شل می کردم که با هوش درمیون گذاشتم و یه جمله اش خیلی به دلم نشست این گریه ها گریه آسیب دیدن نیستن تو به آریا آسیب نمی زنی اینها گریه های سازگار شدن هستند
مامان زندگی🌱 مامان زندگی🌱 ۲ سالگی
بیاید از برنامه روزانه اتون بگید یه روز کامل چطور با بچه سپری میکنید که نه بچه نق بزنه نه خودتون داد بزنید و عصبی بشید برنامه امروز من اینجوری گذشت تقریبا هر روز همین رواله
ساعت ۸ صبح که بیدار شدیم صبحانه خوردیم با سپهر جارو زدیم سرویس شستم ناهار عدسی درست کردم بین ناهار به سپهر انار دادم سرگرم خوردن شدن سریع ناهارمو بار گذاشتم شد ساعت ۱۱ دیگه با گل پسری رفتیم مغازه خریدو امدیم وسایلا رو جا دادم یخچال بعدش سپهرو بردم پارک دوازه و نیم اومدیم خونه بهش می می دادم خورد خوابید تا ۲ تواین فاصله من برنج وعدس چیزهایی که برای شام بود رو خیس کردم خودم ناهار خوردم دیگه گل پسری بیدار شد ناهارش رو دادم بازی کردیم تا ساعت ۴ بعدش هم گذاشتمش رو اپن اهنگ گذاشتم رقصیدم و شعر خوندم به سپهر هم نعنا خشک دادم بریزه تو ظرف که سرگرم بشه میان وعده اش هم رو اپن بهش دادم خورد خودمم کارای شامم رو انجام دادم شد ساعت شیش که باباش اومد رفت باباش سرگرم شد و منم ظرفها رو شستم چای دم کردم و ساعت ۷وهم یا سپهر رفتیم‌ دوش گرفتیم آب بازی کردیم ۸ شام خوردیم تا نه ونیم با باباش بازی کرد منم ظرف ها رو شستم دیگه وقت خوابش بود گذاشتمش تو تاب شعر خوندم لالایی خوندم خوابید بچه ام‌
دلمه ایی که امروز با کمک سپهر درست کردم شام امشب ما بود