۷ پاسخ

با زبون خوش باهاش حرف بزن بگو من و علی الخصوص خواهرت به جز تو کسی رد نداریم....الان که پدرت نیست باید به خواهرت خیلی محبت کنیم که گدای محبت نشه.....اینجوری بگو بزار دل رحم بشه

بینشون ثرار نگیر ک‌مجبور ب قضاوت شی یا اشکارا ب دخترت بگی ک حق با توعه بااینکه میدونی کدوم‌مقصرن ولی در جایگاه قضاوتشون قرار نگیر هرچی بیصتر طرف دخترت بگیری پسرت بیشتر از خواهرش بدش میاد و بهش کرم‌میریره باید مدارا کنی تااین سن لعنتی شون ت شه سن بدیه ب پسرت حس ارزشمندی بده حس مرد خونه بودن و بزرگتر بودن بده ک بزرگونه تر رفتار کنه،چرا دارین جدا میشید از پدرشون؟؟

بنظرم بهش مسئولیت بده بهش بگو تو الان مرد خونه ای باید حواست به خواهرت باشه مرد شدی

من یک پسر ۱۶ ساله دارم و یک پسر ۶ ساله واقعا از اخلاق های ۱۶ ساله به سطوح آمدم همش با برادرش به می‌کنه اذیتش می کنه جیغش رو در میاره منم خیلی باهاش صحبت می کنم آخرش جوابش اینه به من ازش خوشم نمیاد داداشم دوست ندارم می خواستم تک باشم چرا بچه آوردی خواهر نیم دونی چی می کشم من باز

بنظرتون جنسیتشون اگه برعکس بود هم همینطور بودن؟

تو این سن معمولا همینن نگران نباش من داداشم و خواهرم اینجوری بودن الانم که بزرگن اصلا راه نمیرن باهم🤣🤣🤣 دخترم با دختر عمش تو این سنن اونا هم خوب نیستن زیاد باهم این اونو انگولک میکنه اونم اینو

به پدرش بگو باهاش صحبت کنه

سوال های مرتبط

مامان اهورااااا مامان اهورااااا ۶ سالگی
بچه ها اذیتای اهورا از حد گذشته حتی تو اوج بازی باهاش خوش گذرونی توجه محبت عمدا ازارم میده ..زور گویی میکنه دادو بیداد پرحرفی ..بی نهایت لج باز ....کاری ک قبلا بهش گقتم نگن چ با زبون چ با دعوا چ با تهدید ک میزارم میرم حتی ی بار بقدری بهم فشار اورد وسایلامو جم کردم ک برم واقعا دیدم دیگه نمی تونم تحمل کنم اذیتاشو ..بقدری گریه کرد التماسم کرد برگرذم همون ی رب خوب بود بعدش شروع کرد ب ادامه اذیتاش ..دقیقا کاریو میکنه اینقد ادامه میدع اینقد ادامه میدع من بی توجهی میکنم ولی ول نمیکنه ادامه میده تا برسه ب داد زدن بخدا قلبم درد میکنه از اذیتاش ..نمیدونم چیکار کنم ده تا مشاور رفتم میگن بیش فعالی داره نهایت دارو مصرف میکنه و کلا دو ساعت آرومش میکنه ..خونه بازی میبرمش استخر میفرستم مهدم ک هر روز میره ولی نمیدونم چرا کاری میکنه من سکته کنم یا بمیرم یا بیفتم گوشه خونه ....یکم پیش بقدری داد زد هرچی گفتم آروم باش بکوب داد میزد ی هو باباش بعش حمله کرد کم مونده بود سرش بره لبه لیوان ..گاهن منم کنترلمو از دس میدم الان باباشم خیلی عصبی کرده اصن تحمل برامون نذاشته ..روزی صد بار ب خودکشی فکر ‌میکنم آرزوی مرگ میکنم ..باباشم یحم پیش میگفت گاهن بسرم میزنه سه تامونم بکشم