۴ پاسخ

باهاشون حرف بزن من خداروشکر مامانم اینجور نیس اینبار رفتم شهرمون پسرم صب داشتم ب همسرم پیام میدادم چشاشو باز کرد یریز دم گوشم گف گوشیتو بده هی گوشیمو میکشید منم عصبی شدم گوشیو انداختم یکیم زدم پشت سرش شرو ب گریه کرد مامانمم بهش گف حق داره مامانت نباید نق بزنی بعد اومد بغلش کرد

خدارو شکر واقعا حس اینکه یکی درکت میکنه خوبه

دقیقا منم همین مشکل رو دارم، هفته ای بکبار میرم خونشون و کلا بیخیال میشم اون روز رو
چون قبلا دعواش میکردم این سری اونا هم سر من نق میزدن

بزرگترین بدی ک پدربزرگ مادربزرگا در حق نوه میکنن همینه
به مادرت بگو حداقل پیش بچه طرفداری نکن

سوال های مرتبط

مامان پسرم مامان پسرم ۴ سالگی
یه نکته مهم تو فرزندپروری. ما کارمون اینه که دستیار بچه ها هستیم برای شناخت جهان. ما دانای کل نیستیم اینج‌وری نباشه که فکر کنیم ما میدونیم اگه بره بالا میفته چون بارها رفته و نیفتاده و اینکه ما علم غیب نداریم پس وقتی از جایی رفت بالا میگیم من نگرانم چون این کار امن نیست، سعی کن سفت بگیری بهتره بیای بریم جای دیگه و کار دیگه کنیم. من با پسرمو و دوست مامانم رفتیم ویلا دوست مامانم یه نوه داره همسن پسرم. رفتیم ویلا ناخواداگاه همش تذکر میداد نکن نرو بیا پایین نرو بیرون بشبن، برو اونور. پسر من کاملا طبیعی داشت رفتار میکرد و میچرخید و هیچ کار خطرناکی هم انجام نمیداد. یادمه تو دوره قشقرق و لجبازی گفت فکر کنید رفتید یه کشور خارجی هر کاری میکنید میکن اشتباهه نباید بکنی هر جایی میری میکن نرو و هی بهت میگن نکن نرو نشبن نخور نگاه نکن. ببینید چقدر حس بدیه. خب برای بچه هم همینه. اجازه بدیم بچه در حد خودش زندگیشو کنه واقعا شاید بچه در روز چندتا حرکت خطرناک کنه که منحر به آسیبش بشه؟ بقیه رو چون خوشمون نمیاد چون مثل ما رفتار نمیکنه میبندیم به تذکر و ایراد گیری. همینا میشه ریشه حرف گوش ندادن متوجه نشدن شرایط خطرناک واقعی و کری اختیاری که اکثر بچه ها دارن.
مامان شهاب و شاهان😊 مامان شهاب و شاهان😊 ۵ سالگی
#قصه_متنی

🔴 کودک عصبانی

در روزگاری بچه ی كوچک و بداخلاقی بود. روزی پدرش به او كيسه ای پر از ميخ و يک چكش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، يک ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرک مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته های بعد كه پسرک توانست خلق و خوی خود را كنترل كند و كمتر عصبانی شود، تعداد ميخهايی كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد.
پسرک متوجه شد كه آسانتر آن است كه عصبانی شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخ ها را در ديوار سخت بكوبد. بالأخره به اين ترتيب روزی رسيد كه پسرک ديگر عادت عصبانی شدن را ترک كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوری كرد.
 پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزی كه عصبانی نشود، يكی از ميخهايی را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يک روز پسر به پدرش رو كرد و گفت همه ميخ ها را از ديوار درآورده است.
پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواری كه ميخها بر روی آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهايی كه در ديوار به وجود آورده ای نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلی نخواهد بود. پسرم وقتی تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئی مانند ميخی است كه بر ديوار دل طرف مقابل می كوبی. شاید تو چند مرتبه به شخص روبرو بگویی معذرت می خواهم كه آن كار را كرده ام اما جای زخم زبانت بر دل او خواهد ماند. پس همیشه مراقب باش عصبانیت خود را کنترل کنی.

#قصه