سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۵۶


با لبخند بچه رو از بغلش گرفتم و گذاشتمش تو بغل مادرش
مریم با بیحالی به دخترش نگاه کرد و اشک از گونش جاری شد
در همون حین من یک ملافه دور بچه پیچیدم و رو به نوید گفتم: سرم رو باز کن یکم فشارش بده که با سرعت بیشتری بره تو بدن مادر
نوید کاریو که گفتم انجام داد و با این حال بازم مریم از حال رفت
نوید با ترس گفت : چیشده؟
بچه رو برداشتم و گفتم: چیزی نیست این طبیعیه چند دقیقه دیگه بهوش میاد
چیزی نگفت و یک پتو روی میز پهن کرد ، نوزادو گذاشتم روش و با لبخند گفتم : خوش اومدی خانم
با چشمایی که از همین الان درشت و سیاه بودن نگام میکرد
رو به نوید گفتم : یه چیزی مثل گیره میخوام که بند نافشو ببرم
اطرافو نگاه کرد و بعد از کلیدای تو جیبش چیزی شبیه به گیره رو باز کرد و گرفت سمتم و گفت: امیدوارم این کارو راه بندازه
ازش گرفتمش و گفتم: خیلی هم عالیه فقط اول با الکل میشوریش؟
کاریو که گفتم انجام داد و بعد اینکه بند ناف نوزاد رو بریدم و مامانشم بخیه زدم اجازه دادم پسر بزرگش بیاد داخل اتاق
با ترس به خون های روی زمین و مادری که بیهوش بود نگاه کرد و تو یک لحظه چاقویی روی گلوم گذاشت و منو چسبوند به دیوار
داد کشید: با مادرم چیکار کردی؟
نوید سریع گفت : هی هی بچه چاقو رو غلاف کن
بلندتر داد زد : تو اونو کشتی
با جدیت گفتم : مامانت حالش خوبه فقط از خستگی خوابش برده
بهم با تردید نگاه کرد ‌و بعد عقب رفت ، وقتی دست مامانشو گرفت و مطمئن شد اشک از چشماش سرازیر شد
بالبخند گفتم : میخوای خواهرتو بغل کنی؟
منتظر جوابش نموندم و دختر بچه رو گذاشتم توی بغلش
وقتی به صورت خواهرش نگاه کرد بین اشکا خندید
اروم بازوی نویدو فشار دادم و رفتم بیرون از اون اتاق
نویدم پشت سرم اومد
مامان مانلی مامان مانلی ۱۶ ماهگی
روزی که رفته بودم برای مشاوره بیهوشی ام ار ای مانلی یه خانمیکنار دست ما نشسته بود بچه ی ۴ساله تقریبا داشت کنارش نشسته بود گوشیش رو هم داده بود دست بچش و داشت بازی میکرد اون وقت ام ار ای داشت من مشاوره بچش ناشتا بود بعد از اونجایی که مانلی صبحا بیدار میشه اولش صبحانه نمیخوره من براش تنقلات تو کیفم گذاشتم گفتم تا ناهار بچم ضعف نکنه ...یعنی بگم مطب قلقله بود ها جا برای نشستن یا مثلا صندلی اضافه اینا نبود ،طبق معمول بعد یه ربع اول انتظار مانلی شروع کرد به بهانه گیری منم یدونه از خوراکی هایی که خودم براش درست کرده بودم در اوردم از کیفم بدم بهش بعد این خانومه یدفع برگشت گفت میشه اینجا ندی بهش من بچم ناشتاعه دلش میخاد پشتم کردم بهش دیدم بعد چند ثانیه دوباره گف یه جای دیگه بدین بهش عزیزم انقدر خسته و عصبی و ناراحت بودم خودم کنترل کردم گفتم ولش کن اونم یه مادره بخاطر بچش بلند شدم رفتم یه جای دیگه حالا جای نشستن منو گرفتن من سرپا داشتم به مانلی رسیدگی میکردم یعنی تا اخر تایم فقط سرپا وایستادم بخاطر بیشعوری و خودخواهی این خانم من بعد سزارین کمرم قفل میکنه بخام مثلا زیاد کار کنم یا سرپا وایستم یا بشینم تو ماشین شبش کمرم قفل کرده بود وحشتناک با خودم گفتم من اگه جای اون دور از جون زنه احمق بودم من از اونجا میرفتم و خب این مشکل منه نه دیگران که بچم ناشتاعه یا چی باعث بشی یه زن و یه بچه کوچیک انقدر اذیت بشن ...
پوشک بچه شیر خشک زایمان
مامان احسان مامان احسان ۲ سالگی
دیشب سرم پسرم در اومد از رگش انقدر که باهاش ور رفته بود.. بردم پرستار یا نمیدونم متخصص بود یا چی زنه نتونست یدونه سرم وصل کنه به بچه زد همه‌ی رگ هاشو خراب کرد پسرم انقدر در کشید و گریه کرد که من گریه کردم هر دوتا دست و پاشو خراب کردن نتونستن وصل کنن بعد میگن چون اسهاله سخته گرفتن رگ 😑😑😢😢
یکی دوساعت پسرم رو که اروم کردم اومدن دوباره رگ بگیرن که نذاشتم گفتم شما نمتونین بگیرین پسرم رو اذیت نکنین دیگه خوب شده و نمیخوام دیگه سرم وصل کنید
دیگه خسته شده بودم از بیمارستان و مریض ها بخدا دیگه انقدر دلم گرفته بود که گفتم پسرم خوب شده
ولی خوب نشده بود
صبح شوهرم اومد و با اصرار من کارای ترخیص رو انجام داد ولی خداروشکر امروز پسرم کمتر از روزهای قبل اسهال رفت و حجمش هم کم شده
دکتر دارو و محلول نوشت گفت وقتی اسهال میره از محلول بدم که آب بدنش کم نشه
بعد خداروشکر مرخص شدیم و از زندانی که چند روز گیر کرده بودیم آزاد شدیم...
میخواستم بدونم پنج بار اسهال رفتن در روز خوبه؟ امروز هم خیلی سره حاله و بازی میکنه و از محلول هم میدم به زور نمیخوره که
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۱۲



حدود ده نفر فقط حالت نگهبان داخل ساختمون بود و یه پسر بچه هفت هشت ساله داشت با سگی بازی میکرد که فکر کنم پسر پرهام باشه و خانمی که مادر بچه بنظر میرسید عقب تر بدون توجه به افراد داخل ساختمون داشت با پرهام دعوای لفظی میکرد تا اینکه پرهام سیلی ای تو صورت دختر نشوند و با این کار ساکتش کرد ، هیچ کس بهشون حتی نگاه هم نمیکرد و مشخص بود کارشونو خوب بلدن
دختر اومد دست پسر بچه رو گرفت و اشک ریزان به سمت من اومدن
وقتی میخواست از کنارم رد بشه ایستاد و نگام کرد ، از نزدیک صورتش پیرتر میخورد شاید مدود چهل و اندی سالش بود
با احترام بهش سلام کردم و اون فقط گفت : شب ساعت ده تو اتاق من باش تازه وارد
ابروهامو انداختم بالا و اون خانم و بچش راشو کشیدن و رفتن بالا
این خانواده پر از شگفتیه
لیلی با عجله از پله ها دوید پایین و پله ی اخر پاش گیر کرد و نزدیک بود بیوفته که مانع شدم و شونه هاشو گرفتم و با لبخند گفتم : دست و پا چلفتی
بدو بدو رفت بیرون و گفت : بجنب دیر شده
دنبالش رفتم درحالی که داشتم چهره ی جدیدشو سبک سنگین میکردم، اون یه دفعه ای از یه ه ر ز ه ی خیابونی به یه قدیس تبدیل شد، موهای خرمایی بلندش که دم اسبی بسته بود و هنوز نم داشت تو باد تکون میخوردن و پیراهن بافت و شلوار لی پوشیده بود و دیگه از اون ارایش غلیظ خبری نبود
بلند گفت : داری میای یا نه؟
سریعتر از پله ها پایین رفتم و نشستم پشت فرمون ، لیلی هم نشست و ساعتشو نگاه کرد
ماشین بنفش قشنگشو از حیاط بیرون بردم و با یک گاز ماشین غرش کرد و سرعت زیادی گرفت