۱۸ پاسخ

اجازه نده بره بمونه یکی دوبار اول گریه میکنه بعد عادت میکنه جایی نره پیشت بمونه

زیاد حساس نباش من از خدامه خانواده شوهرم اینا اینجا بودن میسپردم بهشون کارهامو میکردم استراحت میکردم

وقتی شوهرت بچه رو میبره بهش بگو برگشتنی از سوپرمارکت خرید کن،مثلا بگو واسه بچه پفیلا بگیر،پچ پچ،چوب شور،چیزی که دخترت دوست داره.
وقتی شوهرت خواست از خونه مامانش اینا بره،به دخترت بگه بیا بریم مغازه به به بخریم کیک بخریم،مطمئنا قبول می کنه.بچه ها عاشق بیرون رفتن و خوراکی و حایزه ان.وقتی هم آوردش خونه با همون خوراکیاش سرگرم میشه.بعد هم با هم نقاشی بکشید،بازی کنید،آهنگ های شادی که دوست داره رو بذارید.
اینجوری امیدوارم جواب بده

من پسرم چند باری پشت سر برادرشوهرم گریه میکرد میرفت خونشون وچون باجاریمم قهریم نمیرفتم وتنهایی میرفت خونه هم نمیومد به گریه میاوردیمش به شوهرم گفتم بار آخرته میذاری ببرن ازالان باید یاد بگیره بی ما جایی نره دیگه نذاشتیم بره ازسرش افتاد

منم همین مشکل دارم البته با خونه پدرم رفتن رفتنی با خوشحالی میریم برگشتنی با گریه اما خدایی همیشه نه گاهی هم خودش میگه مامان بریم خونمون اما امان از روزی که همه نوه ها جمع شن دیگه دخترم دل خونه رفتن نداره

من از اول خیلی سر این قضیه جدی برخورد کردم، هم مامانم نزدیکمه هم مادرشوهرم
حتی دخترم ۶ ماهه بود پدرشوهرم بی خبر بچمو برد خونشون، با شوهرم یه دعوایی کردم بیا و ببین گفتن دختر بچس چرا گذاشتی بدون خودمون بره حتی با خود شوهرمم دو بار رفت دفعه سوم گفتم بدون من نمیبریش
چون خانواده شوهرم خیلی اصرار داشتن همین اتفاقی که برای بچه تو افتاده یعنی وابستگی و سرکشی از مادر برای بچم بیوفته قشنگ مادرشوهرم میگفت بذار تنها بیاد به من و شوهرم وابسته بشه ازت ناراحتم به خودت وابسته کردیش منم گفتن شرمنده بدون من جایی نباید بمونه تصمیمیه که گرفتیم باباش، سر این قضیه اوایل شوهرم لج کرد و خونه بابامم نمیذاشت برم که منم الان بعد دو سال عادت کردم حاضرم تنها بمونم اما اونجا نره بچم
خانواده شوهرمم تو تاپیکام ببینی میفهمی خیلی عوضی و دخالت گرن به بچه یکساله رحم نمیکنن شستشوی مغزی میدن که تو دختر مایی دختر باباتی بابات خوبه فقط جلوی خودم اینارو میگن
بعد تنهایی میذارنش تو اسانسور بچم زهرهترک شده بود حالا بماند دستش لای در ممکن بود بمونه
هزار تا چیز دیگه
منم رفت و آمدمو کمتر کردم دیدم با وجود خودم دارن آسیب میزنن به بچم

پسر منم قبلا همینطوری بود چون من هرشب یا خونه پدرشوهرمم یا خونه بابامم بخاطره همین به بابابزرگاش خیلی وابسته اس نوه اول هم هس دیگ بدتر تا همین دوماه پیش هم وقتی میخواستیم از خونه هاشون برگردیم باید با گریه میاوردیمش الان خداروشکر خیلی بهترشده خودش میفهمه ک باید برگرده خونه یا اونا میومدن پسرم کلی گریه میکرد پشتشون الان قشنگ خداحافظی ام میکنه باهاشون میدونه که جاش پیش پدر ومادرشه هر دفه به یه بهونه آوردمش خونه چون اصلا دوس ندارم عادت کنه از الان جلوشو نگیری بدعادت میشه بعد من زیاد تنهایی نذاشتم بمونه اونجاها شاید در حدچندساعت بوده

آخه ک لجم میگیره اونام خودشونو چی میکنن بچم دوست ندارم بیاد تو نمیدونی بذار بچه بمونه هزار تا وراجی میکنن بخاطر رفتارهای لوس بچه ها مادرا باید حرف بخورن

هر روز نذار بره کمش کن یه روز در میون کن
بذار بچه بفهمه و بد عادت نشه

ببین منم دقیقا با مادر شوهرم همسایه ایم ولی از همون اول اجازه ندادم بدون من بره اونجا با خودم میبرم با خودم میارم حتی موقع اومدن ب خونه هم دخترم گریه می‌کنه ولی میگم نه باید با هم بریم از دوباره میایم
نمی‌ذارم عادت کنه ک تنها بدون من بمونه اونجا بهشون عادت کنه چون خودمم نمیتونم تنها بمونم خونه
حتی شده سه چهار روز نریم تنها هم نمی‌ذارم مگر اینکه بخوام برم بیرون یا جایی بذارمش یکی دو ساعت بمونه خونشون
اشتباه می‌کنه شوهرت ک هروز میبرتش خونه مادر شوهرت براش عادت میشه بعدا

عزیزم سخت نگیر بچست خونه تنها میمونه بزار بره بازی کنه بخدا من از خدا مادرشوهر کنار بود شاهان میرفت البته اونا ادمایی دخالتی نیستن

من ازاول نذاشتم بدون من جایی بره الانم من نباشم جایی بند نمیشه هی میگه مامانم کو یه خوبیش اینه بهونه کسیو نمیگیره بدیشم اینه تنهایی یه دکتر نمیتونم برم پیش کسی نمیمونه

پسر من خونه مامانمینا اینجوریه تازه میمونه می‌خوابه بزار با پدرمادر بزرگش عشق کنه بعد ی مدت خوب میشن ن خودتون بچرو اذیت نکن

ببین بنظرم اول ب اخلاق بچه مربوط میشه
و دوم اقتضای سن شون هست
کلا توی این سن خیلی لجباز میشن
ولی سعی کن توی قالب داستان و بازی بهش بگی ک باید برگردیم خونه با مامان و اینا
مثلا من دخترم خیلی بستنی میخورد با همین قصه تعریف کردن موقع خواب
این بستنی خوردن رو از سرش انداختم

بزرگ شن بهتر میشه

دقیقا دختر منم همینه ماهم همسایه ایم باابنکه فقط وقتایی ک خودم میرم میبرمش اما باز باگریه برمیگرده یا میگه مامان جونم بیاد

دختر منم اینجوریه تا صدای بچه های جاریم بیاد گریه می‌کنه بره پایین 😑

بله پسرم خیلی گریه میکنه متاسفانه

سوال های مرتبط

مامان نفسم 💖 مامان نفسم 💖 ۲ سالگی
سلام قشنگا یه سوال دارم میشه راهنماییم کنید
ما هرهفته میریم خونه مادرشوهرم اینا بعد اگه خودمون باشیم که خب دخترمو تحویل میگیرن و از کاراش تعریف و اینجور چیزا بعد اگه بقیه ی نوهاشون باشند خیلی اخلاق و رفتارشون نسبت به بچه ی من تغییر میکنه و جاریم یه پسر داره بعد دوتادختر که با بچه ی منه همسن هستند بعد اینا که باشند کلا میرند سمت اون و به اون توجه می‌کنند و مثلا پدرشوهرم گوشیشو میده دست پسر جاریم بعد خب بچه ی من دید اونم رفت سمتش بعد پدرشوهرم گفت نه بزار دستش باشه ازش نگیریا مثلا اینجور اخلاقی دارند و خیلی فرق میذارن دخترم میره سمت پسره میگه نه بیا اینور کاریش نداشته باشیا در صورتی که بچم میخاست پسرعمویش بغل کنه و بوس کنه و منم خیلی از این رفتارشون واقعا ناراحت میشم و اعصابم خورد میشه
خواهرانه بگید شما بودید چیکار می‌کردید و چندوقت یبار می‌رفتید
در صورتی با مادرشوهرم بد نیستم هم اون منو دوس داره هم من اونو و احترامشونو دارم
ولی این رفتارا اذیتم میکنه شما بگید بهم ممنون میشم ازتون
مامان اقاایمان👶 مامان اقاایمان👶 ۲ سالگی
سلام خانما خواهشا راهنمایی کنین دیگه من رد دادم🤦🏻‍♀️
الان حدود دوهفته هست پسرم همش بهونه های الکی میگیره مثلا صبح بلند میشه گاهی اوقات با گریه هر چی میگم چی میخای فقط گریه بغلش کنم نازش کنم باهاش حرف بزنم بدتر میکنه جیع و گریه اش رو..باباش بنده خدا ۳ از سرکار میاد ناهار ک اولش نمیزاره بیارم با هزار ناز و ادا سفره رو پهن میکنم بعد گریه میکنه ک نخورین بابا نخوره مامان هم نخوره باید یواشکی شوهرم بخوره بره باز سرگرمش کنه که من بخورم🤦🏻‍♀️ یا خودش میگه بریم بیرون حاضر میشیم بریم میگه من نمیام ..حالا الانا دیگه مخم نمی‌کشه ب شوهرم میگم نمیاد ولش کن بیا ما بریم درو می‌بندیم میریم میگه منم میام خلاصه میبرمش اومدنی باز داستان داریم از خونه طرف باشیم نمیاد همین داستانا رو داریم تو ماشین هم بریم دور بزنیم بعد که میرسیم خونه میگه نمیام از ماشین نمیاد پایین من که حوصلم‌نمیکشه میرم خونه...باز شوهرم درماشینو میبنده خودش میره پشت ماشین که فک کنه کسی نیست بعد پسرم صدا میزنه بابا بابا ...که بیاد پایین....الانم بالشت و پتو وسط خونه میگه جمع نکن میگم باشه صبحونه آوردم بخورم از ساعت ۱۰ میگه تو نخور گفتم باشه حالا میخام جمع کنم گریه میکنه جمع نکن🤦🏻‍♀️بخدا دیگه صبرم تموم شده اصلا این بچه با اسباب بازی هاش بازی نمیکنه فقط دنبال منه🤦🏻‍♀️ دیروز اینقد دعواش کردم و حتی زدمش 😔 روانشناس اینستا دیدم میگه با یه جیز سرشو گرم کنین بخدا سرشو گرم میکنم یه لحظه برمیگرده باز یادش میاد گریه و جیغ که چرا مثلا فلان کارو کردی🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️دیگه رد دادم ...چکار کنم بجه های شماهم همینن یا نه ؟