دقیقا همه خانواده های شوهر همینن فک نکن فقط اونا اینجورین من دیگه خوشم نمیاد برم مهمونی خونشون یکی میگه بیا کمک یکی میگه تو بچتو سر نمیکشی ببینی کجاس یکی میگه بیا شیر بده بخوابونش میرینن تو اعصاب ادم
اره عزیزم واقعا خانواده مهمه خیلی هم مهمه منم خیلی اذیت کردن ولی من دیگه کلا رقت امدمو قطع کردم باهاشون بازم یاد حرفاشون میوفتم یاد کاراشون میوفتم گریه میشم اینقدر عصبی شدم سر این جریان معده درد شدید میشم فراموشی گرفتم بس حرص میخورم میگم مگه من چکار کردم اینو گفتن یا اینجوری رفتار کردن شوهر ادمم هرچقدر خوب باشه باز میگه نه منظوری نداشتن فکر میکنی اگه بدترین خانواده رو هم داشته باشن قبول نمیکنن
سلام عزیزم مامان احسان، عزیزم یه جمله بهت میگم هیچوقت یادت نره بحاطر هیچ احدی نه خودتو نه بچتو اذیت نکن تو کاملا موجه هستی و هیچکس درحالت عاقلانه نباید به مادری که بچه کوچیک داره این حرفارو بزنه کسی ام که اینجوری حرف میزنه معذرت میخام درک و شعور نداره
بهتره چند وقت خونشون نرین منم چند وقته نمیرم اعصاب خود آدم مهمه و بچش مهمه خودتو اذیت نکن
من قطع رابطه کردم باهاشون به ارامش رسیدم
نازک دل نباش به دل نگیر هر کاری درسته خودت انجام بده تو مهمونی بچسب به بچه ات اصلا کار نکن . خدای نکرده بچه ات میزنه چیزی میشکونه بدتر میشه وظیفه خودت ندون که کمک کنی بزرگترین کمکت نگه داشتن بچه ات تو مهمونیه
وای چقدر رو اعصابه بدم میاد از این آدما پیش هم زندگی میکنین؟
خداکمکت کنه عزیزم بعدم بچه تو تنها نیست که شوهرتم وظیفشه کمک کنه همینو بگو بهشون
ب شوخی رد کن بره ی جاری دارم مادر شوهرم ی تیکه هایی بهش میندازه اگ بمن بندازه ج ر 😬ش میدم تا ی هفته حرص میخورم اون ب ی ورشم نیس ب شوخی شوخی رد میکنه ت ر نمیندازه کار خودشو میکنه خوشم میاد از کاراش مادر شوهرم و دختراش مث چی میسوزن 😅😆من خودمم اوایل زندگی و نامزدیم خاهرای شوهرم خیلی اذیتم کردن و غصه میخوردم واقعا ولی الان اصلا مهم نیستن برام زیاد نمیرم ماهی هر دوهفته یبار دیگ فقط احترام میذارن نمیتونن چیزی بگن ..شماهم شاید زیاد میری باهات راحتن شوخی میکنن .خانواده منم با زنداداشام خیلی راحتن
من و همسرم پسرعمه و دختر دایی هستیم و خانواده همسرم خونشون دور از شهر ماست و منم بعد ازدواج رفتم شهر اونا
از وقتی عقد کردیم مادربزرگم(مادر پدرم) آنقدر برای من مادرشوهر بازی در آورد و حرص و جوش به من داد که اصلا باورم نمیشد این مادربزرگ خودمه، در عوض مادربزرگ پدری همسرم آنقدر با محبت رفتار میکرد که واقعا باورم شده بود که مادربزرگ منم هست
مادربزرگ خودم سر همه چی تیکه بارم میکرد و حتی روز بعد عروسی به مامانم گفته بود که دستمال خونی میخواد، مادرم هم بهش گفته بود که (خودت پسرت رو که میشناسی بفهمه چنین کاری از دخترش خواستم چکار میکنه) و مادربزرگم هم دیگه چیزی نگفته بود، خود مادر همسرم (عمه ام) اصلا چیزی نگفت و برام مادرشوهر بازی در نمی آورد و الآنم درسته اختلاف سلیقه داریم ولی مادرشوهر بازی برام در نمیاره
منم هنوز دلم با مادربزرگم صاف نشده چون هر سری میبینمش باز یه حرف جدید
میخوام بهت بگم از خانواده همسر چه انتظار میشه داشت وقتی هم خون خودت چنین رفتاری رو باهات داره
اکثرا همینن خانواده شوهر منم همینن البته فقط مادر شوهرم وپدرشوهرم این وسط جاری وسطیه وشوهرش هم تو هرکاری زیر جلدی موش میدونن
خداروشکر الان دیگه بهشون احتیاجی ندارم یعنی اگرم داشته باشم روشون حساب نمیکنم ورفت وامدم رو هم به شدت کم کردم اینا هم بلایی نبود که سرمن نیاورده باشن
منم از دوره عقدم بیزارم
اره خانواده مهمترن
خانواده شوهر منم انقد اذیتم دارن
من خونه مامانم همه میگن تو نمیخواد هیچکاری کنی فقط بچه رو نگهدار🙃ولی میرم خونواده همسرم همه یه جورایی نوبتی نگهمیدارن میگن امشبو استراحت کن😍خواستم بگم ب دل نگیر منظوری ندارن
من که نمیرم چندوقتیه
چند وقت یک بار میبینیشون؟؟
همسرت همراهیت نمیکنه؟؟
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.